news-background
news-background

انتخاب ۳۰نما: معرفی ۲۰ فیلم برتر قرن ۲۱

املی روایتگر ماجرای زندگی یک دختر درونگرا با ویژگی‌هایی منحصر به فرد است. او برخلاف بسیاری از افراد پیرامونش توجه بیشتری به دنیای اطرافش دارد و همین موضوع سبب می‌شود اتفاقات و حوادث فیلم شکل بگیرند. املی یک روز به دنبال سلسله اتفاقاتی عاشق می‌شود. عاشق پسری که او هم معمولی نیست و همین امر باعث می‌شود دقایقی پا در یک ضیافت عاشقانه خوش رنگ و لعاب بگذاریم. جدای از نحوه روایت خاص فیلم، بازی عالی شخصیت اصلی سبب می‌شود نوع نگاه شما به انسانیت و روابطتان با سایرین بعد از دیدن این فیلم تغییر کند! این ساخته ژان پیر ژونه بدون شک یکی از موفق‌ترین فیلم‌های دو دهه اخیر اروپا چه از لحاظ فروش و چه از لحاظ رضایت منتقدین و بینندگان است. اگر به دنبال یک فیلم عاشقانه اروپایی می‌گردید که شما را به واسطه جلوه‌های بصری و موسیقی‌هاش شگفت‌زده کند، دقیقه‌ای در دیدن سرنوشت شگفت‌انگیز املی پولن تردید نکنید.

 

«دنیل» سال‌هاست به تنهایی به دنبال یافتن نفت است تا اینکه بعد از ۱۳ سال موفق می‌شود و بعد از آن تبدیل به تاجر نفت شده و اقدام به گسترش فعالیت خود می‌کند. او در ادامه فعالیت خود، منطقه نفت خیزی را پیدا می‌کند ولی برای تصاحب زمین‌های آن منطقه، با موانعی روبرو می‌شود که یکی از آن‌ها مذهب است.

فیلم در شروع، روند نسبتا کندی دارد و سعی می‌کند با نمایش کنش‌های کاراکتر اصلی (دنیل)، شناخت ما را نسبت به او بیشتر کند. از آنجا که شاهد پشتکار و سختی‌هایی که این کاراکتر متحمل می‌شود هستیم، می‌توانیم با او همزادپنداری کنیم. هنرنمایی خارق‌العاده و به یادماندنی «دنیل دی-لوئیس» نیز در کنار این شخصیت‌پردازی قرار می‌گیرد تا ما به راحتی وارد فضای داستانی شویم. هدف اصلی «پل توماس اندرسون»، نمایش چهره‌ی واقعی مذهب، و ساز و کاری است که برای رسیدن به اهداف، مورد استفاده قرار می‌گیرد. جالب اینجاست که با گذشت سالیان دراز، همچنان مردم عادی، تاثیرپذیری زیادی از این مقوله دارند و در مواجهه با حوادث و اتفاقات روزمره، به راحتی از آن برای توجیه کارهای خود استفاده می‌کنند.

صحنه‌های مختلف فیلم، کاملا رئال و باورپذیر کار شده‌اند و سکانس استخراج نفت، نفسگیر است. استفاده از حرکت‌های به‌جا و حساب‌شده‌ی دوربین به انتقال این حس، کمک زیادی می‌کند و با انتخاب بهترین زوایا، حضور ما را در جای جای آن، پر رنگ می‌نماید. با اینکه موسیقی متن، خود را به رخ نمی‌کشد و در بازه‌های زمانی معینی، پخش می‌شود ولی می‌توان گفت، تاثیرگذار است. مهمتر از آن، صداگذاری و افکت‌های صوتی مورد استفاده در فیلم است. برای مثال برای پی بردن به وضعیت «اچ.دابلیو»، صدا محیط به ضعیف‌ترین حد خود می‌رسد و شما با تمام وجود می‌توانید شرایط این کاراکتر را لمس کنید. «خون به پا می‌شود» جایزه‌ی اسکار برای بازیگر اول مرد و فیلمبرداری را تصاحب کرد و در زمینه‌های فیلم سال، کارگردانی، فیلمنامه‌ی اقتباسی، تدوین، طراحی صحنه و تدوین صدا کاندید بود.

 

«جرج ششم» از یک خانواده‌ی سلطنتی است و از عارضه‌ی لکنت زبان رنج می‌برد. او که می‌داند روزی به مقام پادشاهی انگلستان نایل خواهد شد، برای درمان، به دکتری به نام «لیونل» مراجعه می‌کند. «لیونل» هیچ‌گونه مدرک و تحصیلات آکادمیک ندارد ولی بسیاری از موارد را به چشم دیده و آزمایش کرده و تجربیات زیادی در این زمینه به دست آورده است اما درمان یک شاهزاده، چندان آسان به نظر نمی‌رسد.

نکته‌ی جالبی که در این فیلم به چشم می‌خورد، ساده‌بودن محیط و لوکیشن‌های مختلف است چرا که در فیلم‌های مشابه که به بررسی گوشه‌ای از زندگی سلطنتی می‌پردازند، همواره شاهد تجملات بسیار زیاد هستیم. این سادگی در روایت داستان نیز مشاهده می‌شود و به بهترین شکل، از ابتدا تا پایان فیلم ادامه می‌یابد. در اینجا باید اشاره کنم که فیلم، شخصیت‌محور است، بنابراین با تمامی کاراکترها و ویژگی‌هایشان آشنا می‌شویم و برای هر کنش و عکس‌العمل آن‌ها، یک دلیل وجود دارد. دیالوگ‌ها، از لحاظ نگارشی، فرم ادبی بسیار مطلوب و کاملاً استعاری دارند.

تیم بازیگری این فیلم، یکی از بهترین‌های قرن 21 است. «کالین فرث» و «جفری راش» در اوج قرار دارند و بقیه‌ی هنرپیشه‌ها، پا به پای آن‌ها پیش می‌روند. حتی «مایکل گامبون» در نقش «جرج پنجم»، که حضوری بسیار کوتاه در فیلم دارد و به دلیل کهولت سنی، آلزایمر گرفته است، کاملاً باورپذیر ظاهر می‌شود. موسیقی متن، به شدت تاثیرگذار است و در لحظاتی که مرتبط با دوران کودکی «جرج ششم» می‌باشد، احساساتتان را برمی‌انگیزد. «سخرانی پادشاه» در 12 زمینه، کاندید جایزه‌ی اسکار بود که موفق شد، اسکار فیلم سال، کارگردانی، بازیگر اول مرد و فیلمنامه‌ی اوریجینال را از آن خود کند.

 

دو فضانورد به نام‌های «رایان استون» و «مت کووالسکی» پس از برخورد ذرات فلزی به سفینه‌شان، که در اثر انهدام یکی از ماهواره‌های روسی بوجود آمده است، در فضا سرگردان می‌شوند و به دنبال راهی برای رسیدن به زمین‌اند.

فیلم‌های علمی-تخیلی، اکثراً داستان عمیقی ندارند و اولویت آن‌ها با جلوه‌های ویژه و صحنه‌های اکشن است. در مورد فیلم «گرانش» باید گفت که به هیچ عنوان این چنین نیست. با اینکه فیلم از لحاظ تکنیکی در سطح بسیار بالایی قرار دارد و تحولی در زمینه‌ی جلوه‌های ویژه به وجود آورده است، اما فیلمنامه‌ی آن نیز، قابل بحث و تأمل‌برانگیز است. وجود تنش و به وقوع پیوستن حوادث غیرقابل پیش‌بینی، دو عامل مهمی است که داستان فیلم را پیش می‌برد. این تنش به قدری بالاست که برای یک لحظه، اجازه‌ی نفس کشیدن به شما نمی‌دهد و حتی در سکانس پایانی و درحالی‌که فکر می‌کنید همه چیز تمام شده، دوباره خود را نشان می‌دهد و موجب بالا رفتن هیجان می‌شود. استعاره‌ها و آیکن‌های تصویری مانند حالت جنینی «رایان»، زوزه‌ی گرگ، سکانس رؤیا و... باعث عمیق‌تر شدن داستان و بالا رفتن ارزش هنری آن شده است.

جالب است بدانید که این فیلم، در ابتدا به صورت انیمیشن ساخته شده است و پس از آن، با تکنیک‌هایی مثل جعبه‌ی نور، بازیگرها جایگزین شخصیت‌های انیمیشنی شده‌اند. کاری که بسیار پیچیده بوده و نیازمند محاسبات دقیق می‌باشد. باید اعتراف کرد که «ساندرا بولاک»، کاراکتر «رایان استون» را زنده کرده و با هنرنمایی چشم‌گیر خود، بار عاطفی و احساسی فیلم را یکه و تنها به دوش می‌کشد. «ساندرا» با تمام محدودیت‌های فیزیکی که دارد (به دلیل پوشیدن لباس فضانوردی) با میمیک چهره و صدایش، احساسات خود را به مخاطب منتقل می‌کند. موسیقی این فیلم، در نوع خود، تحولی در دنیای سینما بود. برای اولین بار، در خلا و درحالی‌که ماده‌ای برای انتقال صوت وجود ندارد، موسیقی متن، قادر است تمامی صداها اعم از انفجارها و برخوردها را برای شما تداعی کند. تهیه این فیلم، 5 سال به طول انجامیده و نویسنده و کارگردان آن، «آلفانسو کوارون» زحمت زیادی برای به ثمر نشستن آن متحمل شده است. فیلم «گرانش» در 10 بخش، نامزد اسکار بود که توانست 7 اسکار کارگردانی، فیلمبرداری، تدوین، موسیقی متن، صداگذاری، تدوین صدا و جلوه‌های ویژه را به ویترین افتخاراتش اضافه کند.

 

فیلم «ارباب حلقه‌ها: یاران حلقه» اولین فیلم از شاهکار سه گانه «پیتر جکسون» است. جکسون در این سه فیلم توانست به سرزمین رؤیایی «جی آر آر تالکین» را پس از ۵۱ سال جانی دوباره دهد و با خلق تصاویر زیبا مطالب کتاب ارباب حلقه‌های تالکین را به رقص درآورد. این فیلم فوق‌العاده به صورتی استادانه تولید شده و بیننده را ساعت‌ها میخکوب خود می‌کند. این شاهکار فیلم‌برداری در سال ۲۰۰۱ موفق به دریافت ۴ جایزه اسکار از ۱۳ نامزدی شد.

«فرودو بگینز» در ارباب حلقه‌ها با همراهی یاران قهرمان خود در مسیر اسرارآمیز و خطرناک نابودی قدرتمندترین حلقه جهان گام بر می‌دارد. این حلقه توسط جادوگر شرور سارون در شعله‌های کوهستان نابودی ساخته شده و تنها راه نابودی آن انداختن حلقه قدرت در همان آتش است. روی حلقه نوشته‌ای حکاکی شده بود به زبان سارون، یک حلقه برای حکمرانی بر همه، یک حلقه برای یافتن همه، یک حلقه برای گردهم‌آوری همه و متحد سازی همه در تاریکی. فیلم «ارباب حلقه‌ها» یکی از بهترین فیلم‌های سال ۲۰۰۱ از نظر منتقدان نام گرفت و با هماهنگی بسیار میان بازیگران و سازندگان همه را عاشق خود کرد.

 

«کریستوفر نولان»، یکی از تأثیرگذارترین کارگردانان قرن ۲۱ فیلم‌های موفق بسیاری را در کارنامه خود به ثبت رسانده. فیلم‌های او معمولاً ریشه‌های عمیقی در ژانرهای هستی شناسی، متافیزیک، انسانیت، ساخت زمان، طبیعت حافظه و هویت انسانی دارند که فیلم «تلقین» نیز از آن مستثنا نیست. از مشخصه‌های آثار او می‌توان به دیدگاه‌های مادی گرایانه، مسیر داستانی غیر خطی، جلوه‌های ویژه غیرقابل‌پیش‌بینی، صداگذاری خلاقانه و... است.

«تلقین» فیلمی روان‌شناسانه و اکشن است که داستان مردی به نام «دام کاب» با بازی «لئوناردو دی‌کاپریو» را بازگو می‌کند که دزد خواب است. این فیلم با خلق حیله‌های بسیار همواره بیننده را به چالش می‌کشد که بین تصاویر حقیقی و خیالی تفاوت را تشخیص دهد و با همین حقه فیلم به پایان می‌رسد. این فیلم تنها برای بینندگان یک پازل نبود، بلکه بازیگران نیز در تشخیص واقعیت از خیال دچار مشکل شده بودند، همان‌طور که «مایکا کین» به تازگی در مصاحبه‌ای اعلام کرده نولان به او گفته بود که صحنه‌های حضورش در فیلم حقیقی‌اند. سکانس پایانی فیلم «تلقین» همچنان پس از گذر هشت سال موضوع بحث طرفداران است.

 

«فلوریان هنکل فون دونرسمارک» آلمانی فیلم زندگی دیگران را در سال ۲۰۰۶ ساخت و با بازخورد مثبت بسیاری از سوی منتقدان و تماشاگران روبرو گشت و نیز موفق به دریافت بیش از ۳۰ جایزه از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان شد. «اولریش موئه» بازیگر نقش «گئرد ویسلر» که یک مأمور پلیس امنیتی آلمان شرقی اشتازی بود، زندگی شخصی مشابهی با این فیلم داشت. او زمانی که ستاره تئاتر آلمان شرقی بود توسط اشتازی زیر نظر گرفته شده بود و بعدها پی می‌برد که همسر سابقش، جنی گروئل من، هنرپیشه آلمانی نیز از خبررسانان اشتازی بوده است.

بخش‌های مختلف این فیلم با دقت بسیار به عوامل احساسی و حقیقی در کنار هم قرارگرفته‌اند تا با همراهی بازی‌های خوب از سوی بازیگران به صورتی جزئی حقایق آلمان شرقی پس از جنگ جهانی و زندگی مردم آن زمان را بازگو کند. سیر داستانی این فیلم به بیننده حس رستگاری را القا می‌کند و این امید و احتمال را به بیننده نشان می‌دهد که هرچقدر آلمان شرقی با وجود اشتازی و رهبری سخت‌گیرانه سیستم فاسدی داشت، همین روشنگری‌های کوچک در دل ملت باعث از بین رفتن آن شد. سیر روایتی داستان با گذر زمان و کم شدن شدت علاقه کاپیتان ویسلر به کارش از حالت ماشینی خارج شده و وارد قلمرو انسانیت می‌شود.

 

در باب سینمای دیوید لینچ می‌توان ساعت‌ها به بحث و گفتگو نشست. فیلمسازی که سبک کارگردانی‌اش تبدیل به یک کلمه در فرهنگ لغت آکسفورد شد و زین‌پس آثاری را که درونمایه‌ای سورئال همچون فیلم‌های لینچ داشته باشند به اصطلاح Lynchian می‌نامند. این فیلم در ابتدا قرار بود یک سریال شود و به همین دلیل لینچ سعی کرد پایانی باز برایش تدارک ببیند ولی شبکه‌های مختلف تلویزیونی آنچه لینچ از فیلم برایشان برده بود را نپسندیدند و لینچ تصمیم گرفت پایانی بسته برای فیلم بسازد. آنچه او ساخت به راحتی تبدیل به یکی از بهترین فیلم‌های معمایی و سورئال تاریخ سینما شد. جاده مالهالند در شمار آثاری قرار می‌گیرد که حتی بسیاری از بازیگران خود فیلم نیز بعد از تماشای آن متوجه نشدند که چه چیزی به سرشان آمده است. اگرچه خبرنگاران سعی بسیاری داشتند تا از زیر زبان لینچ مفهوم اصلی فیلم را بیرون بکشند ولی هرگز نتوانستند دریابند دقیقاً در ذهن این کارگردان خلاق به هنگام ساخت فیلم چه می‌گذشت. اثری که می‌توان هر برداشتی از آن داشت با بودجه ۱۵ میلیون دلاری ساخته شد و مثل اثار دیگر لینچ تنها شمار خاصی از دنبال‌کنندگان سینما را مجذوب خود نمود. شاید برای توصیف این فیلم باید به همان عبارتی که لینچ استفاده می‌کند یعنی «داستانی عاشقانه در شهری رؤیایی» بسنده کنیم؛ اما آیا به راستی مالهالند درایو داستانی عاشقانه است؟

 

قهرمان قصه «هزارتوی پن» دخترکی به نام «اوفلیا» است که در زمان تولید فیلم ۱۱ سال بیشتر نداشت. او کودکی است که هر کتابی در مورد پرنسس‌ها و سرزمین‌های جادویی را مشتاقانه می‌خواند و باور می‌کند. قصه فیلم در سال ۱۹۴۴ اسپانیا و دورانی می‌گذرد که این کشور هنوز در حال پشت سرگذاشتن اولین مراحل فاشیست بود ولی سایر نقاط اروپا در حال بیدار شدن. «هزارتوی پن» داستانی سیاسی در ظاهر یک قصه عامیه است یا شاید هم برعکس. ساختار اخلاقی قصه با وجود دو قطب خیر و شر و مضمون احقاق حق، هم ذات حکومت استبدادی را روشن می‌سازد و هم فاشیست را به عنوان یک قصه عامیانه ترسناک به تصویر می‌کشد.

«گی‌یرمو دل تورو» کارگردان مکزیکی «هل‌بوی» و «شکل آب» که به طرز سحرآمیزی وحشت و سیاست را در هم می‌آمیزد، و شاید در هنگام ساختن این فیلم به تنها چیزی که فکر نمی‌کرده، تقلید از قوائد مرسوم آثار فانتزی عامه‌پسند، علمی-تخیلی و ترسناک بوده باشد. موسیقی شورانگیز «خاویر نابارته» نیز حس ترس‌ و غم یک دختر خردسال را به خوبی منتقل می‌کند.

 

فیلم «شهر اشباح» اثر کارگردان ژاپنی «هایائو میازاکی» است و به جرئت می‌توان این انیمه درام سورئال را از بهترین آثار این کارگردان مشهور دانست. شهرت این انیمه به حدی است که حتی گاهی از آن به عنوان بهترین فیلم انیمه تمام دوران یاد می‌شود. میازاکی پس از انیمه موفق «پرنسس مونونوکی» با این انیمه قدرتمند بار دیگر در عرصه جهانی خود را به عنوان یکی از کارگردانان موفق ثابت کرد. انیمه‌های این کارگردان برگرفته از خلاقیت بی‌مرز او بوده و هر یک ترکیبی از درس‌های زندگی برای بینندگان از سنین کودکی تا بزرگسالی‌اند.

«شهر اشباح» داستان دخترکی به نام چیهیرو را بازگو می‌کند که باید با مشکلات سخت روبرو شود تا پدر و مادرش را که در شهر اشباح به شکل خوک در آمده‌اند را نجات دهد. او با  کمک هاکو، پسر جوانی  که پیشتر او را از مرگ نجات داده بود موفق به پیدا کردن کاری در گرمابه خدایان می‌شود. «شهر اشباح» با دقت زیاد به جزئیات ترکیب موفقی از تعادل بین شادی و ترس است که در نوع خود بی نظیر است.

 

 

«میا» عاشق بازیگری و نویسندگی‌ است ولی برای امرار معاش، در یک کافی‌شاپ کار می‌کند. از طرف دیگر، «سباستین»، نوازنده‌ی جاز بوده و آرزو دارد، این موسیقی را دوباره زنده کرده و به مردم جهان معرفی کند. این دو طی یک اتفاق، با یکدیگر آشنا شده و در کنار هم، برای رسیدن به آرزوهایشان تلاش می‌کنند و با چالش‌های مختلفی روبرو می‌شوند.

«دیمین شزل» یک فیلمساز با استعداد و نو ظهور در عرصه‌ی سینماست. او شروعی پرقدرت داشته و با فیلم «شلاق» (Whiplash) توجه بسیاری از مخاطبین را به خود جلب کرد. دومین فیلم بلند او، از لحاظ حجم کار و پروداکشن، بسیار وسیع‌تر و سنگین‌تر از فیلم اول اوست. دیمین از المان‌های مختلفی برای پیش‌برد فیلم استفاده می‌کند. از معرفی کاراکترها گرفته تا ترانه‌های مختلفی که برای آن سروده شده است. محدود بودن تعداد کاراکتر در «سرزمین رؤیاها» باعث ایجاد تمرکز شده و مخاطب به راحتی می‌تواند شاهد ابعاد مختلفی از شخصیت آن‌ها باشد. علاقه‌ی فراوان او به موسیقی جاز را نمی‌توان انکار کرد (همان‌طور که در فیلم شلاق نیز مشاهده می‌شود) و با جدیت تمام، تلاش می‌کند این سبک از موسیقی را حداقل در سینما، احیا کند.

با شنیدن ترانه‌ها و موسیقی متن فیلم می‌توان پی برد که زحمت زیادی برای ساخت آن‌ها کشیده شده است. ترانه‌ی «شهر ستارگان» از لحاظ متن و موسیقی، به قدری تاثیرگذار است که تا مدت‌ها در ذهنتان ماندگار خواهد شد. یکی از ویژگی‌های بارز این فیلم، هماهنگی جالب بین رنگ‌های انتخاب شده در نورپردازی، طراحی صحنه و طراحی لباس است. این هماهنگی باعث به وجود آمدن ترکیب رنگ‌های چشم‌نوازی شده و ارزش فیلم را از لحاظ جلوه‌های بصری، بالا برده است. در اینجا باید به تدوین «سرزمین رؤیاها» اشاره کنم که بی‌نقص است چرا که با ظرافت تمام، صحنه‌ها و سکانس‌های مختلف به یکدیگر متصل شده‌اند. این فیلم با ثبت یک رکورد، در 14 زمینه، نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار شد و در نهایت توانست اسکار کارگردانی، بازیگر اول زن، فیلمبرداری، موسیقی متن، ترانه‌ی اوریجینال و طراحی صحنه را تصاحب کند.

 

«بردمن: فضیلت غیرمنتظره جهل» کمدی زهرآگین «الخاندرو گونسالس اینیاریتو» با تصویری میخکوب کننده از مردی آغاز می‌شود که به نظر می‌رسد با زیرپوش‌اش در هوا معلق است. دوربین آنقدر پشت سر او مکث می‌کند تا بیننده بتواند دنیای فیلم را درک کند و بفهمد که آیا این مرد یک بازیگر است یا یک شعبده‌باز؟ این شروع فیلمی است با دو ستاره درخشان: یکی «مایکل کیتون» بازیگر نقش اول در جلوی دوربین و دیگری «امانوئل لوبزکی» فیلمبردار جادویی پشت دوربین.

در فیلم ضد-بلاک‌باستری «بردمن»، دوربین لوبزکی (که هنرش را در «درخت زندگی» و «جاذبه» هم دیده‌ایم)، مانند حیوانی بازیگوش به هر جا که بخواهد سرک می‌کشد. اگرچه به نظر می‌رسد که فیلم با تک برداشتی بلند فیلمبرداری شده، اما در چندین صحنه شخصیت‌ها را می‌بینیم که برای پوشاندن کات‌ها از فضاهای تاریک می‌گذرند، ترفندی امروزی که شاید معادل تعویض حلقه فیلم در «طناب» هیچکاک باشد. تلاش اینیاریتو و لوبزکی برای اینکه بیننده احساس کند فیلم با یک برداشت بلند فیلمبردای شده ستودنی است.

کیتون که انرژی درویش-گونه و بذله‌گویی‌های شیطنت‌آمیزش او را به یکی از بازیگران خوش‌نام فیلم‌های کمدی دهه ۱۹۸۰ تبدیل کرد، بیست و چند سال پیش پیشنهاد ۱۵ میلیون دلاری بازی در سومین فیلم «بتمن» را رد کرد و سپس کم و بیش بازنشسته شد و زندگی آرام در مونتانا را برگزید. او در مصاحبه‌هایش اعلام می‌کرد که دلش برای بازیگری تنگ نشده و از زندگی خود راضی است. شخصیت «ریگان توماس» با بازی «مایکل کیتون» نیز که گاهی یک ایکاروس سالخورده و گاهی امپراطوری عریان است، دو دهه قبل در آثار ابرقهرمانی بازی می‌کرده. اما برخلاف کیتون در زندگی واقعی، ریگان در شرف روی صحنه بردن تئاتری اقتباسی از داستان «ریموند کارور» به کارگردانی، نویسندگی و بازی خودش است.

حتی اگر «بردمن» را در نیمه راه پوچ و توخالی بیابید، فیلمبردای چشم‌نواز لوبزکی شما را تا پایان به خود همراه می‌کند. فیلم به کشمکش‌های درونی ریگان به‌ روشی منحصر به فرد و با نمایش همزاد او که در پشت صحنه دست از سرش برنمی‌دارد و او را وسوسه می‌کند که دوباره به سیاق گذشته زندگی کند، وجود خارجی می‌بخشد. بازی کمدی «ادوارد نورتون» در نقش مایک که رفتار دوگانه‌ای روی صحنه و پشت صحنه دارد و دیگر بازیگران «بردمن»، باعث می‌شود اثر اینیاریتو را لایق چندین و چند بار دیده شدن بدانیم و لایه‌های مختلفش را کشف کنیم. شاید تنها ایراد فیلم نحوه نمایش ارتباط هنرمند و منتقد باشد.

 

«اولدبوی» روایت‌گر زندگی «او ته سو» مردی میان‌سال، زن‌باره و دائم‌الخمر است که هر از چند گاهی می‌توان داخل اداره‌های پلیس یا کلانتری‌های محلی پیدایش کرد. او در شب تولد دخترش به طرز مشکوکی ربوده شده و برای پانزده سال در اتاقکی با دیوارهای نم‌زده و سلول‌مانند حبس می‌شود. تمام ماجرای این درام و نئو-نوآر کره‌ای که با تم جنایی و رمزآلود آمیخته شده، حول محور چرایی و علل حبس او ته سو و وجوه بیرونی این افکار پس از رهایی از این اتاقک مشکوک می‌چرخد. اگر به آثار شرقی که با دست‌مایه کردن کانسپت‌های جدی موجب شکل گرفتن قصه‌هایی غریب و بنیان‌کن می‌شوند علاقه داشته باشید، قطعاً از اولدبوی و غافل‌گیری‌های عجیبش لذت خواهید برد. او ته سو تمام وجودش در خدمت گرفتن انتقام است و مخاطب را در تک تک لحظات خشونت‌آمیز و غریزی‌ای که در راه فهمیدن حقیقت خلق می‌کند با خود همراه می‌دارد. فارغ از زمینه‌ی داستان و روایت قوی، نوع کارگردانی، میزانسن و قاب‌های خاص پارک چان ووک نیز در زمره نکات مثبت فیلم قرار می‌گیرد. اگر یک مرتبه به تماشای این اثر خاص بنشینید، به احتمال زیاد سکانس مبارزه در راهرو یا بازگشت به دبیرستان قدیمی را فراموش نخواهید کرد. اولدبوی در مبحث موسیقایی هم پا را فراتر از عالی می‌گذارد و می‌توان گفت بار بخش قابل توجهی از دیالوگ‌ها، وقایع و دراماتیزه شدن قصه بر عهده‌ی تلفیق ویالون، گاه پیانو و دیگر سازهایی است که مجموعاً موسیقی‌های متن فیلم را می‌سازند. در مجموع می‌توان گفت که فیلم اولدبوی به کارگردانی پارک چان ووک، بدون هیچ‌نوع غلو خاص یا بزرگ‌نمایی، یکی از مهم‌ترین آثار سینمای کره جنوبی و از بهترین‌های فیلم‌های قرن ۲۱ است. حال و هوای شرقی، داستان پر کشش و غافل‌گیر کننده‌، بازی به شدت خوب بازیگران و خیلی از پارامترهای مذکور و در عین حال نام‌برده نشده‌ای که باعث می‌شوند تا بعد از تماشای این فیلم، تا مدتی میخ‌کوب صفحه‌ی نمایش‌تان شوید و در عین تعجب، از چنین اثری لذت ببرید.

 

«درخشش ابدی یک ذهن پاک» فیلمی است که به طورت قطره‌چکانی و به شکلی مدیریت شده جزئیات یک رابطه عاشقانه را با مخاطب به اشتراک می‌گذارد. این فیلم با روایت بکر و جالبش روای ماجرای آشنایی و دوستی یک پسر خجالتی و کم‌روبه نام جوئل (با بازی جیم کری) با دختری به نام کلمنتاین (با بازی کیت وینسنت) است. جوئل در یک سفر با کلمنتاین آشنا می‌شود و طی فیلم در سکانس‌های متعددی به بررسی کم و کیف این رابطه و اینکه چرا کلمنتاین دست به عمل پاکسازی خاطرات زده‌ است، پرداخته می‌شود. یکی از نکاتی که باعث می‌شود درخشش ابدی یک ذهن پاک در تمامی دقایقش مخاطب را با خود همراه کند این است که علاوه‌ بر قصه اصلی فیلم، خرده داستانی پیرامون شخصیت‌های فرعی را هم روایت می‌کند که جالب توجه است. همچنین بازی کری و وینسنت در این اثر قابل ستایش است و دریافت جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر زن و مرد برای این دو بازیگر نشان از همین موضوع دارد.

 

«مارلین» پس از اتفاق تلخی که برای همسر و بچه‌هایش می‌افتد، از تنها فرزند خود یعنی «نیمو» به شدت مواظبت کرده و به او اجازه‌ی کوچکترین ریسک را نمی‌دهد و همین مسئله باعث به‌وجود آمدن اختلاف بین آن دو می‌شود. روزی که «نیمو» برای اولین بار به مدرسه رفته بود، توسط غواصی شکار می‌شود و «مارلین» سفر درازی را برای پیدا کردن او آغاز می‌کند.

هنوز پس از گذشت 15 سال از اکران این انیمیشن، همچنان می‌توان به تماشای آن نشست و از دیدن آن لذت برد. انیمیشن‌هایی که به صورت 3D تهیه می‌شوند، با پیشرفت سخت‌افزارها و نرم‌افزارها، جذابیت اولیه‌ی خود را از دست می‌دهند چراکه بافت‌ها، روز به روز، با کیفیت‌تر شده و حرکات، نرمتر و روان‌تر می‌شوند. شاید «در جستجوی نیمو» از لحاظ تکنیکی، عقب‌تر از انیمیشن‌های جدید باشد ولی همچنان زیبا و چشم‌نواز است. جسارتی که تیم سازنده به خرج داده و محیط زیر آب را برای آن در نظر گرفته است، واقعا ستودنی‌ست. انیمیشن شروعی شوکه کننده دارد و به سرعت، مشکل اصلی به وجود می‌آید و داستان برای ادامه، آماده می‌شود.

در این بین، کاراکترهای جذاب و دوست‌داشتنی شما را همراهی می‌کنند که بهترین آن‌ها، «دوری» است. او که مشکل از بین رفتن حافظه‌ی کوتاه مدت دارد، با رفتارهای غیرعادی و عجیبش، همواره شما را می‌خنداند. البته جای جای انیمیشن، پر از طنزهای ریز و درشت است که لحظات لذت‌بخشی را رقم می‌زنند. صداپیشگی کاراکترهای این انیمیشن، از نقاط قوت آن است به نحوی که صدای هر کاراکتر، متناسب با ظاهر و خصوصیات رفتاری‌اش بوده و احساساتش قابل لمس است. «در جستجوی نیمو» از سوی آکادمی اسکار، بهترین انیمیشن سال معرفی شد و در زمینه‌های فیلمنامه‌ی اوریجینال، موسیقی متن و تدوین صدا، نامزد دریافت این جایزه بود.

   

«بازی تقلید» زندگی‌نامه‌ای تلخ در جنگ جهانی دوم داستان «آلن تورینگ» پدر علم رایانه را در سه برهه تاریخی به تصویر می‌کشد. آلمان نازی در جنگ جهانی با بهره‌گیری از دستگاه انیگما مکالمات سری‌ای انجام می‌دادند که به هیچ وجه قابل رمزگشایی نبود اما با ساخت ماشینی مخصوص، تورینگ و همکارانش موفق به شکست آن و اتمام جنگ جهانی می‌شوند. از المان‌های قابل توجه این فیلم می‌توان به پایان ناخوشایند تورینگ پس از متهم شدن به همجنسگرایی اشاره کرد.

«مورتن تیلدام» کارگردان جوان نروژی با فیلم «بازی تقلید» به عرصه ساخت فیلم انگلیسی زبان قدم گذاشت و موفق به دریافت ۸ نامزدی اسکار برای این فیلم شد. «بندیکت کامبربچ» با بازی هوشمندانه خود در نقش تورینگ نظرات مثبتی از سوی منتقدان دریافت کرد. او با تمام اعضای خود هوش تورینگ را نشان می‌دهد به طوری که در اکثر صحنه‌ها نمی‌توان به یاد آورد که این تنها فیلمی از زندگی تورینگ است.

 

وال-ایی، پس از صدها سال انجام دادن کاری که برایش ساخته شده بود، وقتی ربات جستجوگر، ایوا را می‌بیند امید جدیدی برای زندگی پیدا می‌کند. زمانی که ایوا مطلع می‌شود که  وال-ایی کلید خلق زندگی دوباره در زمین را به دست آورده به سرعت به فضا باز می‌گردد تا یافته خود را به انسان‌های مشتاق بازگشت نشان دهد. در همین حین وال-ایی ایو را تا فضا دنبال می‌کند تا داستان خلاقانه و کمدی هیجان انگیزی را برای بینندگان به ارمغان بیاورد. در این راه تیمی از ربات‌های از کار افتاده قدیمی و یک سوسک-وال ایی را همراهی می‌کنند.

«اندرو استانتون» در سال ۲۰۰۸ با انیمیشن  وال-ایی منتقدان، تماشاگران و دنیای سینما را بهت‌زده کرد. این انیمیشن به حدی هوشمندانه است که برخی می‌ترسیدند هوش آن از حد خارج شده و اثر عکس بر بیننده بگذارد. اما این انتظاری پوچ بود زیرا استانتون موفق شد با خلق این اثر و با استفاده از دیالوگ‌های محدود داستانی را بازگو کند که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. در دنیای پیشرفته فضا که انسان‌ها به دلیل استفاده نکردن از استخوان قدرت حرکت را تقریباً از دست داده‌اند هوشمندانه‌ترین لحظه زمانی رقم می‌خورد که با استفاده از تصاویر قدیمی انیمیشن، وال-ایی احساساتش را بیان می‌کند.

 

اثری که به اسپانیولی Relatos Salvajes نام گرفته، عنوانی به غایت خیره‌کننده از سینمای بین‌الملل به حساب می‌آید. این فیلم آرژانتینی-اسپانیایی اثری در قالب کمدی سیاه آنتولوژیک است که متشکل از چند اپیزود پشت سر هم است. با تماشای این فیلم در واقع، نظاره‌گر شش فیلم سینمایی کوتاه با جزئیاتی سرسام‌آور بوده‌اید. این اثر در سالی که اکران شد تقریباً تمامی جوایز مربوط به آثار غیرانگلیسی زبان را از آن خود نمود و بازخورد بسیار خوب منتقدان از فیلم، آن را تبدیل به اثری جهانی کرد. شش داستانی که در این فیلم به آن‌ها پرداخته شده، تعدادی از روابط انسانی را به تصویر می‌کشد، اما آنچه فیلم را تبدیل به اثری ستودنی کرده، نحوه روایت داستان های فیلم است. قالب کمدی سیاهی که کارگردان، فیلم را در آن ساخته به قدری دست کارگردان را برای خلق سکانس‌هایی نفس‌گیر بازگذاشته که تقریباً مخاطب مجالی برای پلک زدن نخواهد داشت. به عقیده بسیاری از منتقدان فیلم روایات وحشی نگارنده مرزیست که بین انسانیت و بربریت وجود دارد. به سادگی هر چه تمام‌تر آنچه در فیلم به تصویر کشیده می‌شود آن را بیان می‌کند که انسان امروزی در مرحله‌ای قرار گرفته که به راحتی می‌تواند در عرض چند ثانیه پله‌های تمدن را با صورت به سمت زمین پیموده و تبدیل به وحشی‌ترین موجود کره زمین شود. در باب آنچه درون این فیلم به تماشا می‌نشینید کمی فکر کنید.

 

مضامین فیلم‌های فرهادی عموماً فریب، دروغ و مسائلی‌ است که بعضی شخصیت‌ها می‌دانند و بعضی دیگر نه، و اینکه این آگاهی چگونه ممکن است در بین اعضای یک خانواده یا جمع تشویش ایجاد کند. «درباره الی» در مقطع حساس سیاسی خرداد ۱۳۸۸ روی پرده رفت و شاید آن‌گونه که باید در داخل به آن توجه نشد. این شاهکار تکرار نشدنی با سفر گروهی از دانشجویان به همراه سه زن و شوهر و دو کودک خردسال به سواحل شمال کشور آغاز می‌شود. اما این تعطیلات آخر هفته با غرق شدن یکی از بچه‌ها و ناپدید شدن الی با بازی ترانه علیدوستی، تنها عضو مجرد گروه، که باید از آنان مراقبت می‌کرده، به کام همه تلخ می‌شود و درحالی‌که شخصیت‌های باقی‌مانده گناه را گردن دیگری می‌اندازند، تنها شاهدان وقایع ساحل، دو کودک خرسال قصه‌اند.

«درباره الی» به سبب بازی‌های یک‌دست، فیلمبرداری در نزدیکی دریا، و ناپدید شدن یک زن جوان، یادآور فیلم «ماجرا» (L'Avventura) آنتونیونی است. فیلم ‌توانست به خاطر سادگی و بی‌قیدی جهان‌شمولش با طیف وسیع‌تری از مخاطین داخلی و خارجی ارتباط برقرار کند. این فیلم که استادانه تنش و بدحالی جامعه را در لایه‌های زیرین به نمایش گذاشته، فیلم‌های بزرگ دهه ۵۰ و ۶۰ فرانسه را به یاد می‌آورد که در زمانی ساخته شدند که اروپای پس از جنگ در پی کشف خویش بود و نسل جوانش سرانجام زندگی مدرن را طلب کردند. همین مسئله موجب شد که تمام دنیا از آن آثار فرانسوی که برای نمایش روزگار مردم فرانسه در دهه ۶۰ ساخته شده بود لذت ببرند. «درباره الی» استعداد فرهادی در فیلمنامه‌نویسی و همین‌طور شرح حال طبقه متوسط و پریشان جامعه را به کسانی که در این‌باره شک دارند ثابت می‌کند. این فیلم مثل تریلرهای هیچکاکی تمام سؤالات روایی شما را پاسخ نمی‌دهد اما اثری پویاتر و واقع‌گرایانه‌تر است.

 

بیش از چهار سال از زمانی که نخستین‌بار دیمین شزل، بهترین فیلم خود یعنی «شلاق» را به سینما کشاند می‌گذرد. شاید موفقیت‌های این فیلم در برابر «لا لا لند» چندان به چشم نیاید ولی آنچه او در ۲۰۱۴ به اکران جهانی درآورد، سکوی پرتابی بود تا وی را بیش از پیش به جهانیان بشناساند. عنوانی درام که همانند توضیحات روی پوسترش اثری نفس‌گیر، زنده و سرحال است. در فیلم «شلاق» بیننده تقلای جوانی هنرمند را به تماشا می‌نشیند که تقریباً تنها دلخوشی‌اش در زندگی ست «درام» خود است و او بی امان برای پیوستن به گروه موسیقی کالج خود می‌کوشد. ریتم‌های موسیقی‌ پسر جوان فیلم به درستی پشت سر هم قرار نمی‌گیرند و گویا آنچه این هنرمند با ساز خویش خلق می‌کند، همچون زندگی‌اش ناکوک است. مایلز تلر، قهرمان اصلی داستان است که زیر نظر مربی سخت‌گیر خود روز‌های طاقت‌فرسایی را سپری می‌کند. فیلم «شلاق» را نباید صرفاً اثری در ژانر موسیقی به حساب آورد که برعکس عنوانی کاملاً درام است. با تماشای این اثر ۱۰۶ دقیقه‌ای که تدوینی استادانه دارد باید به دیمین شزل بابت نبوغش تبریک گفت. این فیلم بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه توانست با فروش ۵۰ میلیون دلاری خود به راحتی بودجه ۳ میلیون دلاری‌اش را جبران نماید.

     

دیدگاه‌ها

برای ارسال دیدگاه باید وارد شوید
۶ آبان ۱۳۹۷ ۱۴:۳۸

لیست به ترتیب نیست و انیمیشن ها و فیلم ها را جدا از هم حساب کردم. فیلم ها: ساراباند (2003) اینگمار برکمان ( عشق ، پیری و حسرت از مولفه های آشنای سینمای برگمان است و او چنان زیبا در آخرین فیلمش که به مثابه وصیت نامه اش است این موارد را نشان می دهد که گویی جز این تصاویر نیست و نباید باشد) ماهی بزرگ (2003) تیم برتون (تقابل خیال و واقعیت در پیچش جذاب روابط عاطفی میان پدر و پسر در میان معجونی از رنگ و نور به سبک برتون این فیلم دل نشین را پدید آورده که تماشایش بسیار لذت بخش است) دختر میلیون‌دلاری (2004) کلینت ایستوود ( شاید باید اینگونه در مورد شخصیت زن فیلم (مگی) سخن گفت ، آمدم ، تجربه کردم و رفتم ، هرچند خیلی کوتاه ، اما ارزشش را داشت، آن صدای تشویق ها و آن محبوبیت و آن....) تاوان (2007) جو رایت ( فیلمی عاطفی و بسیار عمیق که نمایش گست های عصبی ناشی از دوری عاشق و معشوق است) خون به پا خواهد شد (2007) پل توماس اندرسون (اندرسون طمع به ثروت را راهی برای نمایش نقاط تاریک انسانی در نظر گرفته که به اعتقادات مذهبی نیز تنه ای می زند!) آواتار (2009) جیمز کامرون ( آواتار فیلمی است که تعاریف سینمایی را دگرگون می کند و گویی سینما را از نوع اختراع می کند ساده انگارانه است که این اثر را تنها بلاک باستری برای سرگرمی دانست. حرف کامرون بشری و بسیار قابل تعمق است) فرزندان (2011) الکساندر پین ( همه چیز تنها شبیه به آن چیزی نیست که به ظاهر می آید. و شاید این نکته ی اصلی فیلم باشد) خواهر کوچک ما (2015) هیروکازو کورئیدا ( تمام اجزا مینیمالیسم عمل می کنند که ساختار فیلم را به درستی شکل می دهند از احساسات تا منطق) عطر: قصه یک آدمکش (2006) تام تیکور ( درام مهیج تام تیکور از پس خشونت هایش به مثابه شعری دلپذیر عمل می کند که مخاطب را به سفری عجیب و جذاب می کشاند) سوئینی تاد (2007) تیم برتون ( کمدی تلخ تیم برتون یک اثر آوانگار در تاریخ سینما است که معادلات سینمای موزیکال را به هم می زند و آن را از نو می نویسد) انیمیشن ها: درجستجوی نمو (2003) اندرو استانتون ( این یک سیر و سفر در اعماق اقیانوس و در دل زیبای ها است) وال. ای (2008) اندرو استانتون ( استانتون این بار زیبایی را در وسعت بیکران کهکشان ها به نمایش در می آرود و با داستان گویی تصویری خود دانش سینمای اش را به رخ می کشد) قلعه ی متحرک هاول (2004) هایائو میازاکی ( شاهکار میازاکی به مانند آثار دیگرش نمایشی از رنگ های درخشان و شخصیت های ماندگار است که تلخی و شیرینی را یکجا در خود دارد) عروس مرده (2005) تیم برتون ( برتون دغدغه ی تنهایی و مرگ را در شاهکاری چون عروس مرده که با فضای گوتیک خاص او آمیخته شده به تصویر می کشد و باری دیگر شعری غم انگیز اما جذاب را در پرده سینما به نمایش می گذارد) داستان اسباب بازی 3 (2010) لی آنکریچ ( این داستان همه ی ما است. کودکی از دست رفته و اسباب بازی های فراموش شده) چگونه اژدهایتان را تربیت کنید (2010) کریس سندرز ، دین دبلوا ( افراد کوچک و کار های بزرگ و راهی برای تربیت شدن) جنگ‌های تابستانی (2009) مامورا هوسودا ( نمایش جذاب روابط میان چند نسل و تقابل سنت های قدیم با دنیای مدرن چهارچوب اثر هوسو دا را شکل می دهد) شگفت انگیزان (2004) برد برد ( برترین اثر ابر قهرمانی تاریخ!)

نمایش اسپویل
۳ آبان ۱۳۹۷ ۱۱:۵۹

سلام مگه میشه فیلم The Revenant 2015 (بازگشته) نباشه؟؟؟؟

نمایش اسپویل
۲ آبان ۱۳۹۷ ۲۰:۰۹

معیار انتخاب این فیلما چی بوده؟!

نمایش اسپویل
۲۹ مهر ۱۳۹۷ ۱۶:۰۴

ضمن تشکر از مقاله خوبتون! فقط یک جای این لیست به شدت میلنگه!!!! 20 فیلم برتر قرن 21 بدون حضور حتی یک فیلم از Quentin arantino؟!؟! نکنید این کار رو!

نمایش اسپویل
۲ آبان ۱۳۹۷ ۱۵:۲۲

و حتی بدون یک فیلم از مارتین اسکورسیزی

نمایش اسپویل
۲۹ مهر ۱۳۹۷ ۱۰:۰۰

به درد خودتون میخوره این لیست

نمایش اسپویل
بیشتر