زمان مطالعه: ۶ دقیقه
نقد فیلم Nightmare Alley: سیرک عجایب؛ دخمه خونین همدستان شب
گیلرمو دل تورو برای تازهترین ساختهاش «کوچه کابوس» (Nightmare Alley) به سراغ رمانی با همین عنوان به قلم ویلیام لیندزی گرشام، رفته است. رمانی تند و تیز، نامتعارف، بیرحم و مملو از کلمات عامیانهی عجیب و غریب و آغشته به خشم و نفرت که اولین بار فیلمی بر اساس آن در سال ۱۹۴۷ ساخته شد. اینبار اما دلتورو با اقتباسی نسبتا وفادارانه، ملودرام نوآر خود را مقابل دوربین آورده و علاوه بر تصاویر شکوهمند و داستانی گیرا، با بازیهای لذتبخش بردلی کوپر، رونی مارا، ویلم دفو و کیت بلانشت، در تمام مدت زمان ۲ساعت و ۳۸دقیقه، مخاطب را خیره نگه میدارد.
«کوچه کابوس» که مملو از گیرایی، هیجان و تصاویر بکر است، داستان خود را در دنیای شلوغ کارناوالهای آمریکای دههی ۱۹۳۰، در میان چادرهای فرسوده و تابلوهای رنگآمیزی شده و تجمع عجیبالخلقهها آغاز میکند و به نظر میرسد همه چیز در کارناوال برای دل تورو که به گوشههای عجیب و غریب و وهمآلود تخیل کشیده شده است، حاصلخیز است. چیزهای زیادی برای پذیرایی در کارناوال وجود دارد، مانند کودک در الکل، زن عنکبوتی نفرین شده، فالگیر و رمال، یک نیمهانسان وحشی به نام گیک و تعداد زیادی از آدمهای محتاجی که بهتر است از گذشتهشانچیزی ندانیم.
کاراکتر اصلی داستان اما، استن (بردلی کوپر) است که جیبهای خالی و گذشتهای مرموز و خطرناک دارد و در حالی که دیگر اعضای سیرک ممکن است با سر و صدا مخاطبین را جمع کنند، او به زودی به فهرست شارلاتانهای بیسر و صدا و با ظاهری جذاب به سیرک میپیوندد و به مرور ثابت میکند که یک بدمن بالفطره است و با تکامل داستان، اعمال او پیچیدهتر، پلیدتر و خطرناکتر میشود. شخصیتی فرصتطلب که کوپر به خوبی آن را به بار مینشاند. بازیگری که میتواند به شما اجازه دهد چرخش درونی شخصیتهایش را ببینید. کوپر، کاریزما و یک هیجان خاصی را به داستان اضافه میکند. یک شخصیت مرموز که ذهنخوانی او، اگرچه عمیقاً ناصادقانه است، اما در واقع بر مجموعهای از حقایق در مورد طبیعت انسان استوار است که برای هوسبازیها آشکار میشود.
ناگفته نماند در حالی که کارناوال قدیمی به تازهترین فیلم دل تورو، بافت و تازگی میبخشد و مخاطب جذب فضای بصری میشود اما گیرایی داستان فیلم به بخشی از جذابیت ناخوشایند رمان گرشام میپردازد که به وضوح آن نوع سیرکها و کارناوالهای نادر و ممنوعه را زنده میکند که زمانی مخاطبان را با اصطلاح عجیب و غریب: «عجایبالمخلوقات» سرگرم میکردند. افرادی که اغلب فقط معلول یا به حاشیه رانده شده بودند اما دیدنشان برای مردم لذتبخش بود. و البته این سیرکها هر چقدر هم که استثمارکننده بودند، اما اجرای نمایشهایشان دستمزد و خانهای را برای اجراکنندگان نامعلومالحال و سابقهدار و مرموز فراهم کردند و از همین طریق جادوانه شدند.

دل تورو اما هیولاهایش را میپرستد و کارناوال را خانه و مامن آنان میبیند و همهی آنها را در کارناوال یکسان و همسو میبیند، درست همانند مفهوم کارناوال که میخاییل باختین آن را مطرح میکند. فیالواقع باختین در نظریهی کارناوال مطرح میکند: در کارناوال مناسبات سفتوسخت و ایستای زندگی واقعی (زندگی غیرکارناوالی) مطرح میشوند و همه از جایگاهی یکسان و صرفنظر از مناسبات پایگانی زندگی واقعی در آن شرکت میکنند و گفتوگوی کارناوالی شکل میگیرد؛ گفتوگویی مردمی و عامیانه که با حذف کردن سوژهی مسلط حاکم، افراد را به گفتوگویی برابر سوق میدهد.
نکتهی بعدی که در این فیلم حائز اهمیت است؛ تاکید بر عنصر چشم و عمل «دیدن» است. دلتورو در دقایق آغازین فیلم، گوشههای کارناوال و فضای کابوسمانندی را ارائه میدهد که فیالواقع یکی از موتیفهای تکراری این دست فیلمها را در آن میبینیم: چشمها. و اینگونه منطق مرئی فیلم روشن میشود: آنچه استن میبیند و نمیبیند، مشتریان میبینند و نمیبینند. مالی میبیند و استن نمیبیند و الخ. ناگفته نماند که در کارناوال اما، «دیدن» یعنی باور کردن، از جمله باور کردن توهمات. اما این باور کردن به چه قیمتی است؟ عمل «دیدن» چندین بار در فیلم بررسی میشود. فیالمثل در اوایل، استن وارد جاذبهای میشود که با چشمها تزیین شده است، و به نوعی پژواک طرحهای سالوادور دالی است. بعداً، زمانی که استن عمل ذهنی خود را توسعه میدهد، چشمبند تزئین شده با یک چشم را میبندد که تداعی کنندهی پسر سکلوپس است که نمیتواند همه چیز را با یک چشم ببیند و زمانی که او با دکتر لیلیت ریتر (بلانشت) ملاقات میکند، لیلیتی که بازیچهی نوستالژیک یک سینماست و مانند بسیاری از این فیلمها، کمتر در عشق دل تورو غرق میشود؛ واضح است که چیزی که استن هرگز نمیتواند واقعا ببیند، خود واقعیاش است که شر و دردسرهای زیادی را به وجود میآورد.
در نهایت میتوان گفت دل تورو داهیانه از کارناوالی رونمایی میکند که در حال انحراف است ولی در کنارش با نشان دادن چهرهی انسانی افراد عجیب و غریب آن، همذاتپنداری مخاطب را به وجود میآورد و این نمایش را در خدمت درامی پیش میبرد که برای کارکرد کامل، به تنش روایی و مدولاسیون هم نیاز دارد. او با این ملودرام نوآر دیدنی با تصاویر تماشایی، لوکیشنهای بیمارگون، اجراهای قوی و لذت بخش و هزارتوهای فراوان به ما ضربه میزند و ما را با عشق و علاقهی همیشگی خود به عناصر سوررئال، خارقالعاده، توهمآمیز و همچنین ستایش آمریکاییهای عصر طلایی کلاسیک و البته مقداری رونمایی از خشونتهای وحشتناک فیزیکی، به یک میدان عمیقی از ترس هدایت میکند و میل به دوباره دیدن را برایمان به وجود میآورد.
یاسمن اسمعیلزادگان
دیدگاهها
مهمان
برای ارسال دیدگاه باید وارد شوید