پیشنهاد هفتگی 30نما؛ فیلم سیزدهم: The Miracle Worker
«هِلن کلِر» به دلیل اتفاقی که در دروران طفولیت برایش میافتد بینایی و شنوایی خود را از دست داده و قادر به برقراری ارتباط با محیط اطراف خود نیست. خانوادهی او با مرکز آموزش «پِرکینز» تماس گرفته و تقاضای کمک میکنند. «آنی» که یکی از معلمان آن مدرسه میباشد برای این امر انتخاب شده و تلاش خود را برای آموزش «هلن» آغاز میکند.
این خلاصه ی داستان، شروعی بر یکی از شاهکار های کارنامه ی هنری «آرتور پن» می باشند. اگر چه امروزه شاهد ساخت آثار بسیاری درباره ی بیوگرافی بزرگان تاریخ هستیم، میزان موفقیت این فیلم ها در حد و اندازه های این اشخاص، بزرگ نبوده است. فیلم «The Miracle Worker» اما اثری متفاوت در ژانر درام و حوزه ی بیوگرافی به حساب می آید. داستان این فیلم نوشته ی «ویلیام گیبسون»، اقتباسی از دست نوشته های «هلن کلر» با نام «داستان زندگی من» است. اثری که به جرئت می توان آن را یکی از نقاط عطف در داستان نویسی قرن 20 به حساب آورد. این داستان به تقلای بین هلن کلر و آنی سالیوان برای کمک به هلن می پردازد. درست مثل اتفاقی که برگمان در «Persona» به تصویر می کشد، رابطه ی بین بیمار و پزشک را در این فیلم مشاهده می کنیم، با این تفاوت که برگمان به آثار خود رنگ و بوی فلسفی و روانشناختی می دهد و آرتور پن ترجیح می دهد آن چه سینمای معناگرا از آن سرچشمه می گیرد یعنی حقیقت را به تصویر بکشد. داستان این فیلم دستمایه ی فیلم و سریال های بسیاری بعد از خود شده است، اما با این وجود بعد از گذشت سال ها، همچنان فیلم نام برده به عنوان برترین اقتباس از زندگی هلن کلر به حساب می آید. این فیلم بلافاصله بعد از اکران خود با استقبال عظیمی از سوی مخاطبان و منتقدین همراه شد به طوری که در سال اکران خود توانست نامزد پنج جایزه ی اسکار شود و در نهایت قادر به دریافت دو جایزه برای بازیگران نقش اصلی و مکمل زن شد.
با اینکه داستان کلی فیلم، زندگینامه(Biography) نویسنده و شاعری به نام «هِلن کلِر» میباشد ولی با این وجود، فیلمنامهی این فیلم دارای نقاط قدرت بسیاری است. اولین مورد، انتخاب بهترین بازهی زمانی از زندگی «هلن» میباشد که از لحاظ دراماتیک، پتانسیل بسیار زیادی داشته و مخاطب را درگیر خود میکند. ایجاد تعادل لازم بین شخصیت محوری و شخصیت مخالف، یکی از اصولیست که میتواند موتور اصلی، برای پیشبرد داستان به بهترین شکل ممکن باشد. در همین راستا، «اَنی» با توجه به گذشتهی خود و روحیهی جنگجویانهای که دارد در مقابل دختر نوجوانی به نام «هلن» قرار میگیرد که با وجود نابینا و ناشنوا بودن، به همین سادگی تسلیم نشده و تا آخرین لحظه برای رسیدن به خواستهاش پافشاری میکند. این دو کاراکتر و اتفاقاتی که مابین آنها میافتد قسمت عمدهی فیلم را تشکیل میدهند و به دلیل بررسی همهجانبهی رفتار و شخصیت «هلن» و «اَنی»، به راحتی میتوانید با آنها همزادپنداری کرده و سرنوشتشان را دنبال کنید. آموزش و تربیت در قالب کلی، موضوع دیگریست که فیلم به آن اشاره میکند. چون «هلن» در یک خانوادهی مرفّه بزرگ شده و تمامی امکانات بدون هیچ دردسری در اختیار او قرار گرفته و اعضای خانواده، خصوصا پدر و مادرش(به دلیل معلولیتش) از کوچکترین سختگیری نسبت به او دریغ کردهاند، نتیجهی به دست آمده دختریست به دور از رفتارهای معمول انسانی و دارای خصلتهای حیوانی که اجازهی هرگونه خرابکاری و توهین را به خود میدهد و همین موضوع، سختی کار معلم او را چندین برابر میکند.
تمامی صحنهها و سکانسهای این فیلم به قدری باورپذیر و طبیعی کار شدهاند که پس از گذشت 55سال از ساخت آن، همچنان تاثیرگذار میباشند و به همین خاطر باید به کارگردان آن یعنی «آرتور پِن» تبریک گفت. این تاثیرگذاری از نقشآفرینی هنرپیشه ها گرفته تا فضاسازی، نورپردازی و سایر اِلمانهای فیلم را شامل میشود که همگی در جهت بیان داستان و انتقال مفهوم و حس صحنه های مختلف به کار گرفته شدهاند. در اینجا باید به یکی از نقاط قوت این فیلم که نقش آفرینی هنرپیشههای آن میباشد اشاره کنم. برای بررسی این مورد، هنرپیشه های فیلم را باید به دو قسمت تقسیم کرد. پَتی دوک(Patty Duke) در نقش «هلن کلر» و اَن بنکرافت(Anne Bancroft) در نقش «آنی سالیوان» در یک طرف و بقیه هنرپیشهها در طرفی دیگر. علت این تفکیک علاوه بر سطح بازی، به روش و مِتُدی که این دو گروه از آن پیروی میکنند نیز برمیگردد. «پتی دوک» و «اَن بنکرافت» به صورت کاملا حسی به ایفای نقش پرداختهاند و به اصطلاح با کاراکتر خود در فیلم زندگی کرده و با تمام وجود آن را قبول کردهاند. این درحالیست که بقیه هنرپیشهها بصورت کلاسیک کار کرده و شما را یاد اجرا های تئاتر خواهند انداخت چرا که با استفاده از بزرگ نمایی در حالت های صورت و همینطور طنین صدا به ایفای نقش پرداختهاند. من به شخصه وقتی برای بار اول به تماشای فیلم نشستم، با دیدن بازی «پتی دوک» به این فکر میکردم که حتما از یک نوجوان معلول برای ایفای نقش «هلن» استفاده شده است چراکه با توجه به سن هنرپیشه و سال تولید فیلم، نمونهای که ناقض این طرز فکر باشد، ندیده بودم ولی پس از اتمام فیلم و بررسی فیلموگرافی بازیگر، کاملاً شوکه شده و به اوج توانایی او پی بردم. «اَن بنکرافت» نیز به خوبی توانسته حس صحنههای مختلف فیلم را به مخاطب منتقل کند که در سکانس جدال این دو در اتاق و سر میز غذاخوری و همینطور سکانس پایانی فیلم، هنرنمایی این دو بازیگر، علاوه بر خلق لحظههای بهیادماندنی، سطح فیلم را به میزان چشمگیری افزایش دادهاند.
در فضاسازی این فیلم از کنتراست شدید بین رنگهای سیاه و سفید استفاده شده و به دلیل نوع نورپردازی و کادربندی صحنهها، حس ترس و وحشت به مخاطب منتقل میشود که ادامه روش اِکسپرسیونیسم آلمان میباشد. این حس در موسیقی متن فیلم نیز کاملا محسوس بوده و در فلاش بکهای «اَنی» کمک زیادی به انتقال حس درونی او به مخاطب میکند. در نهایت باید چنین در نظر گرفت که اثر نام برده علاوه بر روایت داستانی جدید با وجود تاریخ ساخته شدنش، شاخصه های بسیاری را در متناسب و هماهنگ نشان دادن فرم و محتوا به کار می گیرد که دیدن شان خالی از لطف نیست.
دیالوگ ماندگار فیلم : آنی سالیوان: تنها یه چیز تو دنیا باقی مونده که بهت یاد بدم و اون یک کلمه س؛ همه چیز!پیشنهادات هفتگی 30نما :
فیلم اول: Cinema Paradiso
فیلم دوم : Persona
فیلم سوم:12Angry Men
فیلم چهارم:The Conformist
فیلم پنجم: Dogtooth
فیلم ششم: The 400 Blows
فیلم هفتم : Memories of Murder
فیلم هشتم : Papillon
فیلم نهم : Nostalghia
فیلم دهم: Sunset Boulevard
فیلم یازدهم: The Turin Horse
فیلم دوزادهم: Breathless