الکساندر پِین کارگردان، یک اثر بیعجله خلق کرده.
در زمانهی بدو بدو و اضطراب دائم از جاماندن، آدمی حتی در تفریح و فراغت هم انگار دلشوره میگیرد که زیاد طولش ندهد و میخواهد که کار را زود تمام کند.
این فیلم اما از آن جهت ارزنده است که نه حوصلهی مخاطب را سر می برد و بی قرارش می کند، و نه به خود مخاطب اجازه می دهد بی حوصلگی کند. انگار یک شراکتی باشد بین سازنده و بیننده. بین هنرمندان و مخاطبان.
از ضرباهنگهای بیجهت تند و شخصیتپردازی های تلگرافی خبری نیست.
قشنگ--- سر فرصت به بیننده اجازه می دهد لایه از لایهی شخصیتها بردارد، و پرده از پردهی داستان کنار بزند.
از اینجا به بعد «اسپویلر» خفیف دارد:
اینکه خیلیها توصیف حالخوبکن درباره فیلم به کار میبرند به نظرم کمی نادقیق است چون اتفاقاً خود شخصیتها - دستکم در ابتدا - حال و روز جالبی ندارند. آقای هانـــم معلم باسابقه دبیرستان نخبه بارتون عمیقاً از شکاف طبقاتی در امریکا آگاه است. درباره شهید شدن فرزند مـــِـری، خانم سرآشپز و سوگواری او، درباره بچهکارگرهایی که سر از ویتنام درآوردند و حالا جانباز و قطع عضو شده و تنها برگشتهاند. حتی خود نیز به سیاقی قربانی ظلم دیگرانی است که بهرهی مالیشان از او بیشتر، ولی بهرهی اخلاقی و علمیشان کمتر بوده است. آنگس تالی هم در آغاز با تیپ پسر بچه پولدار نُـــنُــر و خرابکار ظاهر میشود ولی خیلی زود میفهمیم روان و ذهنش خیلی جاها گرفتار است. پدری که بیمار شده. مادری که ازدواج کرده. و عمق تاریک تنهایی در سن نوجوانی.
اما بهر تقدیر اگر بنشینید و فیلم را - مخصوصاً با عزیزی - تماشا کنید، میبینید که هر کدامشان چگونه این دردها و تنهاییها را «از آنِ خود میکنند.» و در این مسیر دهها خاطرهی تلخ و شیرین رقم میزنند.
حتماً توصیه میکنم تماشا کنید.
۱۴۰۴ تیر ۱۷ ۱۹:۱۸
مجموعه ای تقطیع شده از انواع رفتارهای سمی و بیمارگونه آدم ها در لحظاتی که «انسان» بودن فراموش می شود و موجودات دوپا تبدیل به اسبابی برای ابتذال می شوند. فقط ده دقیقه توانستم تحمل کنم.
۱۴۰۴ خرداد ۰۴ ۲۳:۲۷
سالی که این فیلم عرضه شد شروع کردم به دیدنش ولی یک وقفه سیزده ساله افتاد تا دوباره کامل تماشا کنم. خوشحالم از دیدنش. داستان از نظر عناصر درام چفت و بست خوبی داره و همه سرنخها در انتها به هم میرسند. شخصیتها دنبال نجات کل جهان نیستند. اونها هر کدام انگیزههایی قوی و قابل باور برای رفتارشان دارند. «جو پیر» حاضر است دست به هر جنایتی بزند که سرنوشت ناجی و عشق زندگیاش را تغییر بدهد. «سارا» تمام رنج و خطری که بزرگ کردن یک کودک استثنایی دارد را به جان میخرد تا جوانی بیقید و ولنگار خود را جبران کند. و «جو جوان» در کشاکش اعتیاد و جنایت، به گونهی خاص خودش دنبال رستگاری است. حتی «سید» خردسال هم بین خشم از رها شدگی و پذیرش آغوش مادرانه تاب میخورد. و همهی اینها در اوج اکشن و سرگرمی و بدون طعم شعاری برای مخاطب بستهبندی میشود.
به نظرم درخشانترین صحنه فیلم جُستن خوابآلودهی سید است بعد از اینکه سارا از گاو صندوق بیرون میآید. پایانبندی هم در عین سنگینیِ تصمیم نهایی «جو،» با نجابت و سرعت به تیتراژ میرسد.
اگر سیزده سال پیش این فیلم را کامل دیده بودم، شاید ایرادهای زیادی از آن میگرفتم. ولی واقعیت این است که انسان با گذشت عمر بیشتر نسبت به اصل و فرع زندگی واقف میشود. همانطور که زندگی «جو» در جای جای این فیلم برای ما روایت میکند.
۱۴۰۴ فروردین ۲۱ ۱۸:۴۹
زاویه نگاهی جدید به مواجهه با مرگ:
«مردن برای سکس» روایت آرزوهای دفن شده زیر خروارها تروما و تلخی است.
نقطهی قوت آن، طنز یواشکی و بیاطواری است که باعث میشود سنگینی موضوع مخاطب را فراری ندهد.
شخصیتها کمتعداد ولی به غیر از استیو و گیل، بقیه پرنقش هستند.
نقطه قوت سریال کوتاهی و جمع و جوریش است که البته در عین حال باعث میشود مسیر دراماتیک داستان و قراری که با مخاطب میگذارد، سرراست نباشد.
در مجموع حتماً ارزش تماشا دارد، خصوصاً برای بینندهای که از خود میپرسد، اگر مرگ نزدیک باشد، کدام آرزوهای سرکوب شدهام را پی خواهم گرفت؟
۱۴۰۴ شهریور ۳۱ ۱۸:۳۲
الکساندر پِین کارگردان، یک اثر بیعجله خلق کرده. در زمانهی بدو بدو و اضطراب دائم از جاماندن، آدمی حتی در تفریح و فراغت هم انگار دلشوره میگیرد که زیاد طولش ندهد و میخواهد که کار را زود تمام کند. این فیلم اما از آن جهت ارزنده است که نه حوصلهی مخاطب را سر می برد و بی قرارش می کند، و نه به خود مخاطب اجازه می دهد بی حوصلگی کند. انگار یک شراکتی باشد بین سازنده و بیننده. بین هنرمندان و مخاطبان. از ضرباهنگهای بیجهت تند و شخصیتپردازی های تلگرافی خبری نیست. قشنگ--- سر فرصت به بیننده اجازه می دهد لایه از لایهی شخصیتها بردارد، و پرده از پردهی داستان کنار بزند. از اینجا به بعد «اسپویلر» خفیف دارد: اینکه خیلیها توصیف حالخوبکن درباره فیلم به کار میبرند به نظرم کمی نادقیق است چون اتفاقاً خود شخصیتها - دستکم در ابتدا - حال و روز جالبی ندارند. آقای هانـــم معلم باسابقه دبیرستان نخبه بارتون عمیقاً از شکاف طبقاتی در امریکا آگاه است. درباره شهید شدن فرزند مـــِـری، خانم سرآشپز و سوگواری او، درباره بچهکارگرهایی که سر از ویتنام درآوردند و حالا جانباز و قطع عضو شده و تنها برگشتهاند. حتی خود نیز به سیاقی قربانی ظلم دیگرانی است که بهرهی مالیشان از او بیشتر، ولی بهرهی اخلاقی و علمیشان کمتر بوده است. آنگس تالی هم در آغاز با تیپ پسر بچه پولدار نُـــنُــر و خرابکار ظاهر میشود ولی خیلی زود میفهمیم روان و ذهنش خیلی جاها گرفتار است. پدری که بیمار شده. مادری که ازدواج کرده. و عمق تاریک تنهایی در سن نوجوانی. اما بهر تقدیر اگر بنشینید و فیلم را - مخصوصاً با عزیزی - تماشا کنید، میبینید که هر کدامشان چگونه این دردها و تنهاییها را «از آنِ خود میکنند.» و در این مسیر دهها خاطرهی تلخ و شیرین رقم میزنند. حتماً توصیه میکنم تماشا کنید.
۱۴۰۴ تیر ۱۷ ۱۹:۱۸
مجموعه ای تقطیع شده از انواع رفتارهای سمی و بیمارگونه آدم ها در لحظاتی که «انسان» بودن فراموش می شود و موجودات دوپا تبدیل به اسبابی برای ابتذال می شوند. فقط ده دقیقه توانستم تحمل کنم.
۱۴۰۴ خرداد ۰۴ ۲۳:۲۷
سالی که این فیلم عرضه شد شروع کردم به دیدنش ولی یک وقفه سیزده ساله افتاد تا دوباره کامل تماشا کنم. خوشحالم از دیدنش. داستان از نظر عناصر درام چفت و بست خوبی داره و همه سرنخها در انتها به هم میرسند. شخصیتها دنبال نجات کل جهان نیستند. اونها هر کدام انگیزههایی قوی و قابل باور برای رفتارشان دارند. «جو پیر» حاضر است دست به هر جنایتی بزند که سرنوشت ناجی و عشق زندگیاش را تغییر بدهد. «سارا» تمام رنج و خطری که بزرگ کردن یک کودک استثنایی دارد را به جان میخرد تا جوانی بیقید و ولنگار خود را جبران کند. و «جو جوان» در کشاکش اعتیاد و جنایت، به گونهی خاص خودش دنبال رستگاری است. حتی «سید» خردسال هم بین خشم از رها شدگی و پذیرش آغوش مادرانه تاب میخورد. و همهی اینها در اوج اکشن و سرگرمی و بدون طعم شعاری برای مخاطب بستهبندی میشود. به نظرم درخشانترین صحنه فیلم جُستن خوابآلودهی سید است بعد از اینکه سارا از گاو صندوق بیرون میآید. پایانبندی هم در عین سنگینیِ تصمیم نهایی «جو،» با نجابت و سرعت به تیتراژ میرسد. اگر سیزده سال پیش این فیلم را کامل دیده بودم، شاید ایرادهای زیادی از آن میگرفتم. ولی واقعیت این است که انسان با گذشت عمر بیشتر نسبت به اصل و فرع زندگی واقف میشود. همانطور که زندگی «جو» در جای جای این فیلم برای ما روایت میکند.
۱۴۰۴ فروردین ۲۱ ۱۸:۴۹
زاویه نگاهی جدید به مواجهه با مرگ: «مردن برای سکس» روایت آرزوهای دفن شده زیر خروارها تروما و تلخی است. نقطهی قوت آن، طنز یواشکی و بیاطواری است که باعث میشود سنگینی موضوع مخاطب را فراری ندهد. شخصیتها کمتعداد ولی به غیر از استیو و گیل، بقیه پرنقش هستند. نقطه قوت سریال کوتاهی و جمع و جوریش است که البته در عین حال باعث میشود مسیر دراماتیک داستان و قراری که با مخاطب میگذارد، سرراست نباشد. در مجموع حتماً ارزش تماشا دارد، خصوصاً برای بینندهای که از خود میپرسد، اگر مرگ نزدیک باشد، کدام آرزوهای سرکوب شدهام را پی خواهم گرفت؟