این انیمه که تو ژاپن به اسم Rurouni Kenshin: Tsuiokuhen شناخته می شه، بسیار زیبا و چشمگیره، به مرز یه اثر بی نقص بسیار نزدیکه و مملو از خلاقیت و نوآوری و عمق در لایه های معناییشه: تو فرم و ساختارش و هماهنگی ش با محتوا و حرفی که می خواد بزنه، تو شخصیت پردازی و چیزی که ازش به character arc اسم می برن، تو زبانش و روایت کردنش با تصاویر و صدا و جزئیاتِ استایلِ سینماتوگرافیک، توی رنگ و نور، توی اتمسفر فیلم، توی شاعرانگی ذاتیش و استفادش از المان ها و موتیف های مختلفی مثل خون، زخم، اشک، قبر، شال، فرفره، شمشیر، برف بارون و عناصر طبیعت برای منتقل کردن دلالت های معنایی عمیق تر از صرفِ داستان فیلم.
فضای شاعرانه و زیبا، تاریک و حزن انگیز فیلم در سینرژی با یک ساختار داستانی چرخه ای قرار گرفته که چگونگیِ بازتولید خشونت، باز تولید انتقام و باز تولید انسان معصوم به یک قاتل، در جهانِ تاریکی که امیدی به تغییر درش نیست رو به صورتی کاملا پویا نشون بده: کافیه کلوزآپ شینتا در 5 دقیقه اول فیلم رو با کلوزآپِ انیشی در اخرین سکانس های فیلم مقایسه کنید، کافیه حضور دوباره ی استاد هیکو سیجورو در قبرستان رو به یاد بیارید و چرخش دوربین به سمت اسمون تاریک و ماه نقره ای رو.
با پیشرفت داستان، تک تک اجزای این جهان دچار تغییر می شوند و در خدمت معناسازی و تکامل مفاهیم و تغییرات کاراکترها قرار دارن: زخم روی صورت کِنشین، شال توموئه، فرفره ای که کنشین از بچگی ش با خودش همراهش داره، تغییر فصل ها، بارون، و خون.
برای ایجاد احساسات عمیق تر، پادشاهیِ تضاد و جزئیات در لایه های مختلف (صدا، تصویر، دیالوگ و زمان و قصه) در همه جای فیلم احساس میشه: تضاد بین طبیعت و فضا و مود آدم ها موقع مکالماتشون، تضاد بین خشونت و مبارزات و ریتم تندش با ریتمِ کلیِ نسبتا کند فیلم و بالانسی که ایجاد می کنه، خشونت و تاریکی در کنار زیبایی فصل ها و طبیعت قرار می گیره، و تضادهای بین کاراکترها و خواست هاشون و کدهای اخلاقیشون ... تضاد بین داینامیک و ناپایداری طبیعت و آشوب هایِ جهان تاریکِ اواخر دوره شوگان های ژاپن، نسبت به ثباتِ سرنوشت نهایی کاراکترها و قوانینِ محتومِ بین روابط انسان های این جهان. حضور همه این جزئیات در کنارهم به عنوان یک مجموعه واحد واقعن شگفت انگیزه و روح بیننده رو جلا می ده.
یکی از زیباترین و ظریف ترین انیمه های تاریخ.
۱۴۰۰ خرداد ۰۸ ۱۹:۰۱
یک اثر جسورانه که متأثر از سینمای برسون، هانکه، و شانتال اکرمنه.
روایت خیلی جالب روی مرز اسطوره، دین، جامعه و دینامیک قدرت مسلط بر آن حرکت می کنه. حرکتی که کاملا سابجکتیو و از پرسپکتیو یک زنه اما خبری از بیانات شعاری یا بیان حتی یک جمله از زبان اون زن نیست؛ بلکه فیلم با میزانسن و دکوپاژه که ترس، ارزو، خشم، نفرت، عشق، ایمان اون زن رو نشون می ده و برای رسیدن به این هدف از استتیک و فرم بسیار پخته و هوشمندانه عمل می کنه.
منتظر کارهای بعدی دیا کولومبگاشویلی هستم، این اثر نوید ظهور یک کارگردان مستعد رو می ده.
۱۴۰۰ فروردین ۰۸ ۱۴:۳۴
یه ارتیست، معمولا یه اثر می سازه، سایر آثارش تقریبا مکمل همون اثره و مسیر همون اثر رو طی می کنه. من نظرم اینه که روزی روزگاری در آناتولی همون شاه اثر و هسته مرکزی جهان بیلگه جیلانه. این فیلم بی نهایت تو جزئیات عمیق و پخته ست، و نه فقط از نظر تکنیکی، بلکه از نظر غنای مفاهیم و سوالاتی که راجع به انسان و سیستم های اجتماعی مطرح می کنه یکی از بهترین اثار نه فقط قرن 21، که شاید کل تاریخ سینما باشه. شاعرانگی، ضرب آهنگِ زندگی و تلاش برای انتقال مفاهیم از طریق تصویر، صدا و دیالوگ و میزانسن تو این فیلم بیداد می کنه، و کل روابط متقابلی که کاراکترها با همدیگه دارن کلیدیه برای شناختن شخصیت های کاراکتر ها، بن بست هاشون و دغدغه هایی که دارن. دکتر به نظر من نماینده طبیعت واقعی انسانه، که تو قرن 21 کنار بقیه انسانها قرار گرفته، انسانی که انگار وقتی میون آدمای قرن 21 ام قرار گرفته با همشون بیگانه ست. چه اتفاقی افتاده که دکتر اینقدر نسبت به همه ادمای اطرافش بیگانه س؟ براش پاسخای مختلفی می شه پیدا کرد توی همین فیلم. اما مهمترین مسأله راجع به دکتر اینه که دکتر دوست نداره کنشی تو این دنیا داشته باشه و دخالتی، کارش فقط گزارش دادنه، اما در انتهای فیلم می بینیم که دکتر موقع گزارش دادن مجبور به کنش می شه و این کنش یه کنش دراماتیک خیلی فوق العادست از نظر تأثیرگذاشتن بر مخاطب.
راجع به بازرس، بازرس یک کاراکتریه که دائما در موقعیت کنش و قضاوت کردن اطرافیانشه ( و اقتضای شغلش هم هست) اما ما بن بست بازرس رو هم در انتهای فیلم می بینیم، که نمی تونه پاسخی راجع به مهمترین مسأله زندگیش که یک موضوع شخصی هست پیدا کنه و این بن بست برای بازرس دائمیه و اون مجبوره با این واقعیت تا اخر عمرش زندگی کنه. راستی اینجا این سوال هم مهمه، که یکبار فیلم رو با این نگاه ببینیم که کاراکتر بازرس تو طبیعتش چقدر متفاوت با قاتله؟ اگر تو سیر فیلم دنبالش کنیم، هر چی بیشتر می گذره قاتل به کاراکترهای دیگر این فیلم و خصوصا بازرس شبیه تر می شه، و بازرس هم به قاتل شبیه تر می شه، به نظر من نشانه های زیادی تو این فیلم هست که این موضوع رو تأیید می کنه. این فیلم روی تک تک کاراکتراش بسیار دقیقه، و به شخصیت هاشون فکر کرده، و تک تک کنش ها و موقعیت هایی که این کاراکترا درش قرار می گیرن و اکشنی که نسبت بهش نشون می دن دقیقا بر اساس شخصیتشون شکل گرفته، و این فیلم خیلی زیبا برهمکنش این شخصیت ها رو نمایش می ده، جوری که تهش به ما یادآوری کنه چقدر همه چیز به راحتی می تونه از دست بره، فراموش بشه و انسان نمی تونه واقعا ابراز کنه که چقدر این موضوع مهلکه. چقدر این موضوع مهلکه که معناها به راحتی از بین می روند، جایگاه کاراکترها می تونه تغییر کنه و اون موقع همه انسان ها شبیه همدیگه می شن و اگر تفاوتی هست فقط در ظاهره، و اون ظاهر هم از برساخته ای میاد که انسان ها خلقش کردن (سیستم قضایی، سیستم پلیس، جایگاه و شغل ادمها، طبقه اجتماعی ادم ها) و اون طنز چخوفی که تو بک گراند این فیلم وجود داره که پوچی و روزمرگی و معنازدایی رو تاکید می کنه بسیار بسیار موضوع رو چشمگیر تر می کنه.
یه نکته کلیدی دیگه: موضوع اغازین و موتور محرکه فیلم راجع به عدالته، سیستم قضایی- پلیس- مجرم. اما چه چیزی به معنای واقعی توی جهان عادلانه است؟ مرگ. مرگ تنها چیزیه که به سراغ همه میاد. هر چقدر که فیلم جلوتر می ره، مخاطب بیشتر پی می بره که چقدر این برساخته ای که انسان از مفهوم عدالت داره ممکنه از عدالت دور باشه، و تم اصلی این فیلم چیه؟ مرگ و فراموشی هر چیزی که انسان در طول عمرش به دست اورد یا تلاش کرد به دست بیاره. کاراکتر اصلی داستان کیه؟ یک کالبد شکاف، کسی که بیشتر از هر کسی با مردگان سر و کار داره.
۱۴۰۰ شهریور ۱۱ ۱۶:۳۹
ممنونم که وقتتو اختصاص دادی و خوندی
۱۴۰۰ مرداد ۲۴ ۱۶:۱۴
این انیمه که تو ژاپن به اسم Rurouni Kenshin: Tsuiokuhen شناخته می شه، بسیار زیبا و چشمگیره، به مرز یه اثر بی نقص بسیار نزدیکه و مملو از خلاقیت و نوآوری و عمق در لایه های معناییشه: تو فرم و ساختارش و هماهنگی ش با محتوا و حرفی که می خواد بزنه، تو شخصیت پردازی و چیزی که ازش به character arc اسم می برن، تو زبانش و روایت کردنش با تصاویر و صدا و جزئیاتِ استایلِ سینماتوگرافیک، توی رنگ و نور، توی اتمسفر فیلم، توی شاعرانگی ذاتیش و استفادش از المان ها و موتیف های مختلفی مثل خون، زخم، اشک، قبر، شال، فرفره، شمشیر، برف بارون و عناصر طبیعت برای منتقل کردن دلالت های معنایی عمیق تر از صرفِ داستان فیلم. فضای شاعرانه و زیبا، تاریک و حزن انگیز فیلم در سینرژی با یک ساختار داستانی چرخه ای قرار گرفته که چگونگیِ بازتولید خشونت، باز تولید انتقام و باز تولید انسان معصوم به یک قاتل، در جهانِ تاریکی که امیدی به تغییر درش نیست رو به صورتی کاملا پویا نشون بده: کافیه کلوزآپ شینتا در 5 دقیقه اول فیلم رو با کلوزآپِ انیشی در اخرین سکانس های فیلم مقایسه کنید، کافیه حضور دوباره ی استاد هیکو سیجورو در قبرستان رو به یاد بیارید و چرخش دوربین به سمت اسمون تاریک و ماه نقره ای رو. با پیشرفت داستان، تک تک اجزای این جهان دچار تغییر می شوند و در خدمت معناسازی و تکامل مفاهیم و تغییرات کاراکترها قرار دارن: زخم روی صورت کِنشین، شال توموئه، فرفره ای که کنشین از بچگی ش با خودش همراهش داره، تغییر فصل ها، بارون، و خون. برای ایجاد احساسات عمیق تر، پادشاهیِ تضاد و جزئیات در لایه های مختلف (صدا، تصویر، دیالوگ و زمان و قصه) در همه جای فیلم احساس میشه: تضاد بین طبیعت و فضا و مود آدم ها موقع مکالماتشون، تضاد بین خشونت و مبارزات و ریتم تندش با ریتمِ کلیِ نسبتا کند فیلم و بالانسی که ایجاد می کنه، خشونت و تاریکی در کنار زیبایی فصل ها و طبیعت قرار می گیره، و تضادهای بین کاراکترها و خواست هاشون و کدهای اخلاقیشون ... تضاد بین داینامیک و ناپایداری طبیعت و آشوب هایِ جهان تاریکِ اواخر دوره شوگان های ژاپن، نسبت به ثباتِ سرنوشت نهایی کاراکترها و قوانینِ محتومِ بین روابط انسان های این جهان. حضور همه این جزئیات در کنارهم به عنوان یک مجموعه واحد واقعن شگفت انگیزه و روح بیننده رو جلا می ده. یکی از زیباترین و ظریف ترین انیمه های تاریخ.
۱۴۰۰ خرداد ۰۸ ۱۹:۰۱
یک اثر جسورانه که متأثر از سینمای برسون، هانکه، و شانتال اکرمنه. روایت خیلی جالب روی مرز اسطوره، دین، جامعه و دینامیک قدرت مسلط بر آن حرکت می کنه. حرکتی که کاملا سابجکتیو و از پرسپکتیو یک زنه اما خبری از بیانات شعاری یا بیان حتی یک جمله از زبان اون زن نیست؛ بلکه فیلم با میزانسن و دکوپاژه که ترس، ارزو، خشم، نفرت، عشق، ایمان اون زن رو نشون می ده و برای رسیدن به این هدف از استتیک و فرم بسیار پخته و هوشمندانه عمل می کنه. منتظر کارهای بعدی دیا کولومبگاشویلی هستم، این اثر نوید ظهور یک کارگردان مستعد رو می ده.
۱۴۰۰ فروردین ۰۸ ۱۴:۳۴
یه ارتیست، معمولا یه اثر می سازه، سایر آثارش تقریبا مکمل همون اثره و مسیر همون اثر رو طی می کنه. من نظرم اینه که روزی روزگاری در آناتولی همون شاه اثر و هسته مرکزی جهان بیلگه جیلانه. این فیلم بی نهایت تو جزئیات عمیق و پخته ست، و نه فقط از نظر تکنیکی، بلکه از نظر غنای مفاهیم و سوالاتی که راجع به انسان و سیستم های اجتماعی مطرح می کنه یکی از بهترین اثار نه فقط قرن 21، که شاید کل تاریخ سینما باشه. شاعرانگی، ضرب آهنگِ زندگی و تلاش برای انتقال مفاهیم از طریق تصویر، صدا و دیالوگ و میزانسن تو این فیلم بیداد می کنه، و کل روابط متقابلی که کاراکترها با همدیگه دارن کلیدیه برای شناختن شخصیت های کاراکتر ها، بن بست هاشون و دغدغه هایی که دارن. دکتر به نظر من نماینده طبیعت واقعی انسانه، که تو قرن 21 کنار بقیه انسانها قرار گرفته، انسانی که انگار وقتی میون آدمای قرن 21 ام قرار گرفته با همشون بیگانه ست. چه اتفاقی افتاده که دکتر اینقدر نسبت به همه ادمای اطرافش بیگانه س؟ براش پاسخای مختلفی می شه پیدا کرد توی همین فیلم. اما مهمترین مسأله راجع به دکتر اینه که دکتر دوست نداره کنشی تو این دنیا داشته باشه و دخالتی، کارش فقط گزارش دادنه، اما در انتهای فیلم می بینیم که دکتر موقع گزارش دادن مجبور به کنش می شه و این کنش یه کنش دراماتیک خیلی فوق العادست از نظر تأثیرگذاشتن بر مخاطب. راجع به بازرس، بازرس یک کاراکتریه که دائما در موقعیت کنش و قضاوت کردن اطرافیانشه ( و اقتضای شغلش هم هست) اما ما بن بست بازرس رو هم در انتهای فیلم می بینیم، که نمی تونه پاسخی راجع به مهمترین مسأله زندگیش که یک موضوع شخصی هست پیدا کنه و این بن بست برای بازرس دائمیه و اون مجبوره با این واقعیت تا اخر عمرش زندگی کنه. راستی اینجا این سوال هم مهمه، که یکبار فیلم رو با این نگاه ببینیم که کاراکتر بازرس تو طبیعتش چقدر متفاوت با قاتله؟ اگر تو سیر فیلم دنبالش کنیم، هر چی بیشتر می گذره قاتل به کاراکترهای دیگر این فیلم و خصوصا بازرس شبیه تر می شه، و بازرس هم به قاتل شبیه تر می شه، به نظر من نشانه های زیادی تو این فیلم هست که این موضوع رو تأیید می کنه. این فیلم روی تک تک کاراکتراش بسیار دقیقه، و به شخصیت هاشون فکر کرده، و تک تک کنش ها و موقعیت هایی که این کاراکترا درش قرار می گیرن و اکشنی که نسبت بهش نشون می دن دقیقا بر اساس شخصیتشون شکل گرفته، و این فیلم خیلی زیبا برهمکنش این شخصیت ها رو نمایش می ده، جوری که تهش به ما یادآوری کنه چقدر همه چیز به راحتی می تونه از دست بره، فراموش بشه و انسان نمی تونه واقعا ابراز کنه که چقدر این موضوع مهلکه. چقدر این موضوع مهلکه که معناها به راحتی از بین می روند، جایگاه کاراکترها می تونه تغییر کنه و اون موقع همه انسان ها شبیه همدیگه می شن و اگر تفاوتی هست فقط در ظاهره، و اون ظاهر هم از برساخته ای میاد که انسان ها خلقش کردن (سیستم قضایی، سیستم پلیس، جایگاه و شغل ادمها، طبقه اجتماعی ادم ها) و اون طنز چخوفی که تو بک گراند این فیلم وجود داره که پوچی و روزمرگی و معنازدایی رو تاکید می کنه بسیار بسیار موضوع رو چشمگیر تر می کنه. یه نکته کلیدی دیگه: موضوع اغازین و موتور محرکه فیلم راجع به عدالته، سیستم قضایی- پلیس- مجرم. اما چه چیزی به معنای واقعی توی جهان عادلانه است؟ مرگ. مرگ تنها چیزیه که به سراغ همه میاد. هر چقدر که فیلم جلوتر می ره، مخاطب بیشتر پی می بره که چقدر این برساخته ای که انسان از مفهوم عدالت داره ممکنه از عدالت دور باشه، و تم اصلی این فیلم چیه؟ مرگ و فراموشی هر چیزی که انسان در طول عمرش به دست اورد یا تلاش کرد به دست بیاره. کاراکتر اصلی داستان کیه؟ یک کالبد شکاف، کسی که بیشتر از هر کسی با مردگان سر و کار داره.