news-background
news-background

نقد فیلم Belfast: و شهری که جا گذاشتمش...

«ما آغاز و پایان این خیابان را 

بی‌تعلل، بی‌شتاب خواهیم ساخت. ما معنا را خواهیم ساخت.» تی.اس.الیوت    

بسیاری از کارگردانان سال‌هاست که خاطرات کودکی خود را وارد مدیوم سینما می‌کنند و از پسِ این بازنگری، دست به خلق لحظاتی ماندگار می‌زنند، از «۴۰۰ ضربه» فرانسوا تروفو گرفته تا «گرافیتی آمریکایی» جورج لوکاس و الخ. کنت برانا، نویسنده و کارگردان «بلفاست» (Belfast)، در همین فرم حرکت می‌کند و توانایی‌هایش را به دقت به کار می‌بندد و اثر قابل تامل و خوش‌ساختی را به نمایش می‌گذارد. اخبار سینمای جهان را از ۳۰نما دنبال کنید.

و شهری که جا گذاشتمش..

سینمایی «بلفاست» که به لحاظ بصری خیره کننده و باشکوه است و سرشار از تصاویر احساسی است، دوره‌ی کوتاهی از زندگی کارگردان را در سرزمین مادری‌اش ایرلند و در شهر بلفاست در بر می‌گیرد و تصویر شهری را بازتاب می‌کند که بعد از اعتراضات پروتستان‌ها به کاتولیک‌ها در اوت ۱۹۶۹، در یک لحظه در هم می‌شکند و تنها سوگواری عمیقا تکان دهنده برای آنچه در طول این مدت از دست رفته است، می‌ماند. قصه‌ای تلخ که راوی اصلی آن بادی (جود هیل) است.

فیلم با نماهای پانوراما و تمام رنگی از بلفاست در زمان حال، و با گذر دوربین از خیابان‌ها، نمادهای تاریخی و اثرگذار من جمله موزه‌ی تایتانیک، آغاز می‌شود و کمی بعد دوربین از روی یک دیوار پایین می‌رود و سوئیچ می‌شود به صحنه‌ی سیاه و سفید از خیابان مربوط به سال ۱۹۶۹ و بازی بچه‌ها، فوتبال خیابانی، هیاهوی زندگی و فریادهای بزرگسالان. صحنه‌هایی بسیار شلوغ، قابل توجه و سرشار از لذت‌های بی‌حد و حصر. اما درست چند ثانیه پس از این شور و نشاط، با حمله‌ای تکان دهنده، خیابان پر می‌شود از شورش‌گران عصبانی که فریاد می‌زنند، شیشه‌ها را می‌شکنند و ماشین‌ها را منفجر می‌کنند. صحنه‌ای که برای همه، علی‌الخصوص کودکان، آشفته و گیج‌کننده است.

و شهری که جا گذاشتمش..

سینمایی «بلفاست» به شکل خطی، روایت خانواده‌ای است که میان ماندن در خانه‌ای که می‌شناسند، در آن زندگی کرده و با آن اخت گرفته‌ و گریختن/کوچ اجباری، باید یکی را انتخاب کند و در انتخابش، به خاطر عشق به جامعه‌‌ای که در آن زیسته، دچار اختلاف می‌شود و تصمیم‌گیری برایشان دشوار. در این میان فرم و قاب‌های استفاده شده در فیلم و به تبع آن، پررنگ‌تر شدن دیوارها، حصارها، فضاهای تنگ و تاریک و باقی عناصر در خدمت مضمون اصلی یعنی مهاجرت اجباری است. مهاجرت اجباری که همچون حکمی است قطعی برای خانواده‌ای که تنها به دلیل اعتقاداتش نمی‌تواند در جایی که دوست دارد زندگی کند.

انچه که همسو با رئالیته‌ی موجود در اثر پیش می‌رود، بازی‌های خوب و یکدست بازیگران است که به زیبایی تحمل فشار و رنج و خشونت حاکم بر جامعه را نشان می‌دهند و در  میان این بحبوحه، برای حفظ بنیاد خانواده به سختی می‌کوشند. دورنان، نقش پدری را بازی می‌کند که مجبور می‌شود هفته‌ها در سر کار به انگلیس سفر کند و کایتریونا بالف مادری است که در غیاب همسرش بچه‌ها را بزرگ می‌کند. پدر و مادری که در همه حال برای حفظ خانواده می‌کوشند. بادی (جودی هیل) فرزند کوچک این خانواداه که فی‌الواقع دوران کودکی کارگردان است، قابل تماشاترین فرد روی صحنه است. کاراکتری، صمیمی و سرسار از هوش عاطفی، که ممکن است نگران این باشد که والدینش به انگلستان یا استرالیا نقل مکان کنند، اما به همان اندازه هم نگران تحت تاثیر قرار دادن دوستان محبوبش در مدرسه است.

یکی از زیبایی‌ها و لذات «بلفاست» این است که زندگی را حتی با وجود فنس‌ها و حصارکشی‌های اطراف محله و انواع و اقسام موانع در انتهای بلوک کاتولیک‌ها، به زیبایی نشان می‌دهد، از این جهت می‌توان صراحتا گفت این فیلم سرشار از زندگی است، زندگی که با شوخی‌ها، خنده‌ها، اشک‌ها، تهدیدها، تلخی‌ها، اجبارها و انتخاب‌ها که همه در ترکیبی گه‌گاه احساسی اما غیرقابل مقاومت، درهم آمیخته شده‌‌ است. ذکر این نکته حائز اهمیت است که «بلفاست» در ستایش سینما هم پیش می‌رود و از عشق به خود فیلم‌ها و سینما نیز لبریز می‌شود؛ سینمایی که شاید بتوان گفت منجی‌ای است برای انسان‌های طردشده‌ی جامعه. ما با خانواده‌ای مواجهه‌ایم که به طور منظم به سینمای محلی می‌روند تا فیلم ببینند. و اما نکته‌ی قابل توجه در فیلم، زمانی است که خانواده به سینما می‌روند و تصاویری که در آن صفحه می‌بینیم کاملاً رنگی هستند، تصاویری که گویی که به نوعی احساس شادابی بیشتری نسبت به زندگی روزمره دارند.

در نهایت می‌توان گفت برانا با اینکه نوشتن فیلمنامه را در اوایل شیوع‌ پیدا کردن ویروس همه‌گیر آغاز کرد و سپس آن را تحت پروتکل‌های سختگیرانه فیلمبرداری کرد، اما هیچ چیز در مورد «بلفاست» عجولانه و یا در شرف خطر نیست. برانا پس از یک دهه کارگردانی ژانر با درجات مختلف موفقیت، فیلمی ساخته است که اگرچه جریان عاطفی آن سوار بر جریان اجتماعی و سیاسی است، اما تماما مخاطب را در هرلحظه‌ی خاطراتش سهیم می‌کند. اگرچه برخی ممکن است احساس کنند که این فیلم به اندازه‌ی کافی با الگوی خشم سیاسی و ناامیدی که در درام‌های مربوط به ایرلند شمالی و مشکلات جامعه‌ی دوران مدنظر باید وجود داشته باشد، همسو نیست، اما بدون تردید باید گفت این فیلمی است که با تصاویر باشکوه، بازی‌های یکدست و اثرگذار، و همچنین حرارت، لطافت و احساسات فوق‌العاده‌ی آن به علاوه‌ی ترانه‌های ون موریسون که اثر را رنگ و روی دیگری می‌بخشد، به خوبی مخاطب را همراه می‌سازد.

  یاسمن اسمعیل‌زادگان

دیدگاه‌ها

برای ارسال دیدگاه باید وارد شوید