news-background
news-background

چنگال کاپیتالیسم در گلوی مذهب؛ نقد و بررسی فیلم «There Will Be Blood»

#نقدارسالی کاربران   منتقد : آقای فرشید زرینی   فیلم : There Will Be Blood محصول : 2007 کارگردان : پاول توماس اندرسون بازیگران : دنیل دی لوئیس، پاول دانو، مارتین استرینجر جهت ورود به صفحه ی دانلود فیلم کلیک کنید  
  • حاوی اسپویل بخش هایی از داستان فیلم

   گرچه فیلم شخصیت دنیل پلینویو (با بازی دنیل دی لوییز) را عمیق تر تحلیل می کند، اما یک دو قطبی در فیلم وجود دارد. حدس اینکه این دوقطبی میان دنیل پلینویو و ایْلای ساندِی (با بازی پائول دانو) است کار دشواری نیست. دنیل نمادی است تمام قد از کاپیتالیسم (نظام سرمایه داری)، کسی که از ابتدا تا انتهای فیلم در پی جمع کردن هرچه بیشتر پول است. حرص بی حد برای پول و قدرت در اعمال و افکار دنیل پلینویو موج می زند. نام او نیز گواهی است بر این مدعا: پلینویو (plain+view)، کسی که یک دید واضح و رئالیستی (واقع گرایانه) به جهان پیرامون دارد؛ و این واقعیت برای دنیل چیزی نیست جز سرمایه. ایلای ساندی یک کشیش جوان است. او تفکرات شدید، و به لفظ عامیانه، خشکه مقدس دارد. از طرفی "ساندی" نامی ست مذهبی که اشاره دارد به "یوم سبت" که روز مقدس و تعطیل مسیحیان است؛ ایلای یک اسم کاملاَ مذهبی ست و نام پدر او هم "هابیل" (Abel) است. پس وی مذهب را یادآور می شود. تمرکز فیلم بر روی نزاع تحقیرآمیز، تلخ و البته خشونت بار میان این دو است. هر دو شخصیت (که نمادی هستند از دو نهاد و تفکر) سعی در جذب هرچه بیشتر افراد در اطراف خود دارند. همانطورکه کشیشْ ایلای در کلیسا وعظ و خطابه می کند تا افراد را به کلیسای خود، با نام "ظهور سوم" (Third Revelation) بکشاند، دنیل هم، دقیقاً مانند ایلای، در مجالسی می نشیند و از توان و قدرتِ نفوذ خود می گوید تا حمایت بیشتری برای خود کسب کند. هدف ایلای تأسیس یک کلیسا و گسترش آن است و هدف دنیل پایه گذاری یک امپراطوری بر مبنای "نفت."

 

   نزاع این دو از همان سکانسی که ایلای به مقصود دنیل پی می برد و برخلاف میل پدر حاضر نمی شود زمین شان را کمتر از ده هزار دلار بفروشد آغاز می شود. وقتی اولین چاه راه اندازی می شود، ایلای از دنیل قول می گیرد که در مراسم افتتاحیه، آن چاه را تقدیس کند. دنیل می پذیرد اما در مراسم این اجازه را به ایلای نمی دهد. چندی بعد، چاه آتش می گیرد و دنیل ضرر سنگینی می بیند. در همین روزها ایلای به سراغ او می رود تا پولی که با او قرار گذاشته بود را بگیرد، اما دنیل که از ناشنوا شدن پسرش (H.W.) و آتش گرفتن چاه خشمگین است او را مورد ضرب و شتم قرار می دهد و در صحنه ای جالب ایلای را، به طور تحقیرآمیزی، در گودالی نفت آلود می اندازد و سر و صورت او را پر از نفت می کند، گویی او را با نفت غسل می دهد. انتقام این عمل باید گرفته شود. وقتی دنیل قصد خرید زمین "ویلیام بَندی" را می کند، وی به یک شرط این را می پذیرد: عضو شدن دنیل در کلیسای ظهور سوم. اینجا بهترین فرصت است برای ایلای تا انتقام خود را از دنیل بگیرد. و همینطور هم می شود. او دنیل را به جایگاه دعوت می کند. به رسم مسیحیان، وی را مجبور می کند تا به گناهانش اعتراف کند. دنیل، اما، کسی نیست که از این مسائل اِبایی داشته باشد. تنها یک اعتراف است که خون او را به جوش می آورد: اعتراف به اینکه او فرزند خود را رها کرد. با تمام عصبانیت و امتناعی که دنیل از خود نشان می دهد، ایلای این اعتراف را از او می گیرد و با سیلی های محکم او را در جمع تحقیر می کند. و حالا نوبت اوست که دنیل را غسل دهد. بعد از مدتی ایلای به مأموریت می رود تا آن ها چندین سال یکدیگر نبینند. دیدار بعدی و پایانی آن ها شانزده سال بعد رخ می دهد. دنیل در یکی از سکانس های فیلم به "هنری" (که خود را برادر ناتنی دنیل معرفی می کند) می گوید: "می خواهم به قدری که بتوان از مردم دور باشم، پولدار شوم." او امروز به این آرزوی خود رسیده است. در خانه ای بزرگ و مجلل زندگی می کند و هیچ کس دوروبرش نیست به جز خدمتکارش. همچنین از فرط نوشیدن الکل و انزواء کارش به جایی رسیده که به وسایل خانه ی خود شلیک می کند و در سالن بولینگ می خوابد. اینجاست که ایلای برای حفاری زمین ویلیام بندی که حال به نوه اش رسیده به کمک دنیل نیاز دارد. یک فرد مذهبی بدتر از این نمی تواند تحقیر شود. دنیل او را مجبور می کند که جمله ی "من یک مبلغ دروغینم و خدا خرافه است" را فریاد بزند. ایلای با این خیال که بعد از این به هدف خود می رسد این کار را انجام می دهد و سپس دنیل به او می گوید که آن زمین ها قبلاً حفاری شده اند. بین آنها جرّ و بحث در می گیرد و دنیل که کنترل اعصاب و روان خود را از دست داده، ایلای را با یکی از میله های بولینگ به قتل می رساند.

   اینجاست که نزاع کاپیتالیسم و مذهب به نقطه ی اوج خود می رسد: مذهب و کاپیتالیسم نمی توانند در کنار هم دوام بیاورند. یکی از آن ها محکوم به شکست است. در این فیلم این مذهب است که شکست می خورد. اما نکته ای وجود دارد: آیا واقعاً کاپیتالیسم پیروز شده است؟ یقیناً پاسخْ منفی است. دنیل با تفکرات عجیب ولی قابل تأملش عاقبت به خیر نمی شود. زندگی بدون خانواده و حتی دوست صمیمی عاقبتش برای دنیل بسیار تلخ و ناگوار است. او هیچ وقت نمی تواند شادی و خوشبختی را تجربه کند. او زنده می ماند و مغلوب می کند، اما آیا احساس شادی و خوشبختی هم می کند؟ پس به نظر می رسد نویسنده ی کار نه کاپیتالیسم، نه مذهب افراطی را مایه ی سعادت و خوشبختی نمی داند.

 

حال به یکی از خاص ترین شخصیت های خلق شده در سینما بپردازیم: دنیل پلینویو. او شخصیتی است که علیرغم نقش اول بودنش نمی توانیم وی را قهرمان داستان بخوانیم؛ بلکه او "ضدقهرمان" (anti-hero) فیلم است. به کوتاه ترین شکل ممکن باید گفت ضدقهرمان کسی است که دیگر به طور کامل خوش قلب، مهربان، خوش قیافه و همیشه قابل اعتماد نیست. او کسی است که شباهت بیشتری به انسان های واقعی در زندگی های واقعی دارد. (از به یادماندنی ترین ضدقهرمان ها می توان به "مایکل کارلئونه،" "رَندل مک مورفی،" "تراویس بیکل" و "لستر برنهام" اشاره کرد.) دنیل پلینویو از اکثر انسان ها متنفر است و وقتی می گوید "اکثر" انسان ها منظور او "همه ی" انسان هاست فقط قدری مؤدبانه تر. رفتار او هم همین را نشان می دهد. اما اِچ دبلیو چطور؟ دنیل اچ دبیلو را بعد از اینکه پدر او در عملیات حفاری جانش را از دست می دهد به فرزندی قبول می کند. دنیل واقعاً به این بچه مهر می ورزد؛ اما در پایان فیلم به تلخی به او می گوید که او را تنها برای این به فرزندی قبول کرده که راحت تر زمین های مردم را به چنگ آورد و هرگز او را دوست نداشته، و سپس او را "پست تر از یک حرامزاده" توصیف می کند. ولی چندین و چند بار مهر ورزیدن دنیل به اچ دبلیو را شاهد هستیم. درواقع باید اینطور گفت که دلیل تنفر دنیل از اچ دبلیو در سکانس پایانی درخواست اچ دبلیو مبنی بر راه اندازی شرکتی مستقل است در مکزیک. وقتی دنیل پسر(خوانده ی) خود را رقیب خود می بیند، عصبانیتش فوران می کند و حرف هایی به او می زند که یک شخص به سختی آن ها را حتی به دشمنش می گوید. اما فراموش نکنیم که دنیل حالت روحی متعادلی ندارد. مهر ورزیدن دنیل چندین بار به ماری ساندی هم در فیلم لمس می شود. اما دنیل مرزهایی برای خود دارد. از همه چیز مهمتر برای او قدرت است. از همان ابتدای فیلم هم این تلاش بی وقفه برای به دست آوردن قدرتِ هرچه بیشتر لمس می شود. و اگر کسی قصد تضعیف قدرت او را داشته باشد، او را به سخت ترین شکل ممکن مجازات می کند، خواه این شخص یک غریبه مثل هنری باشد، خواه ایلای، خواه پسرخوانده ی خودش، مانند گرگی که نه به روباه نه به خرس، اجازه ی تجاوز به قلمروئش را نمی دهد. پس می توان نتیجه گرفت یکی از دلایلی که دنیل نمی تواند کسی را دوست داشته باشد این است که او نمی تواند کسی را رقیب خود ببیند. لیکن او به هنری می گوید: "بعضی وقت ها هست که به مردم نگاه می کنم و هیچ چیز در آنها نمی بینم که ارزش دوست داشتن داشته باشد." پس دلیل دیگر این است که مردم آنطور که او دوست دارد رفتار نمی کنند. یکی از بارزترین این رفتارها مذهب و اعمال مذهبی است. وقتی او مراسم شفا پیدا کردن یک پیرزن به دست ایلای در کلیسا را می بیند آن را یک "نمایش لعنتی جهنمی" می خواند. دنیل کلاً با مذهب مخالف است و نتیجتاً هرکس هم که مذهبی باشد دنیل نمی تواند او را دوست داشته باشد. یکی دیگر از ریشه های تنفر او از بقیه ی انسان ها می تواند اعتقاد او به گرایش فکری "انسانْ بیزاری" (misanthropy) باشد. این طرز فکر شامل این عقیده یا احساس می شود که فرد از افراد خاص متنفر نیست، اما از انسان به عنوان یک نژاد یا جانور متنفر است؛ که با توجه به ابراز علاقه ی اندک او به اچ دبلیو و ماری در کودکی بسیار با شخصیت دنیل مطابق است. (انسان بیزاری با رمان "سفرهای گالیور" (1726 م.) نوشته ی "جاناتان سوییفت" به یک نقطه ی عطف رسید.)

   عنصر دیگری که در فیلم خیلی بارز است و برای دنیل پلینویو، به طور ناخودآگاه، اهمیت زیادی دارد "خون" است. او زمانی که هنوز فکر می کند هنری برادر واقعیش است به او می گوید: "اگر ]این ویژگی ها[ در من هست، پس در تو هم باید باشد،" و می بینیم که هیچ گاه نیست چون "خونِ" این دو یکی نیست. اچ دبلیو هم از خون دنیل نیست. شاید اگر او پسر واقعی دنیل بود، علیرغم پیشنهادش، مورد حملات لفظی دنیل قرار نمی گرفت. ایلای هم وقتی در سکانس پایانی به دیدار دنیل می آید او را "برادر" خود می خواند، جمله ای که چند دقیقه ی بعد منجر به کشته شدندش می شود. پیش از آنکه دنیل به جان ایلای بیفتد، به او می گوید: "من خون بره را از زمین بَندی نوشیدم." (این "خون بره" اشاره دارد به خون عیسی (ع) زمانیکه به صلیب کشیده می شود. در باور ها و نماد های مسیحیت، عیسی بره ی خدا خوانده می شود.) دنیل با این جمله کنایه ی سختی هم به اعتقادات ایلای می زند. در سکانس کلیسا هم ایلای در سخنرانی ابتدایی خود می گوید: "هیچ کس به رستگاری نمی رسد اگر "خون" را نپذیرد." این خون همان "اعتقاد به مسیح" است. سپس او دنیل را برآن می دارد که از خدا تقاضای خون کند و دنیل هم آن را تکرار می کند، اما می بینیم که بعدها دنیل چطور او را با جمله ی "من خون بره را از زمین بَندی نوشیدم" به سخره می گیرد.

درآخر باید گفت این فیلم به طور کلی حرکتی علیه مذهب را در پیش گرفته و در پایان نیز آن را به تحقیرآمیزترین شکل ممکن شکستْ خورده نشان می دهد. ایلای که نماینده ی پیشوایان مذهبی جامعه است، فردی ست تشنه ی ثروت و قدرت، فردی ست سست عنصر که برای رسیدن به پول و جایگاهْ خلاف عقایدش را فریاد می زند، فردی ست مضحک که با وعظ های خنده دارش هم خود را احمق نشان می دهد هم حضار در کلیسا را و او فردی ست سنگدل که پدر خود را مورد ضرب و شتم قرار می دهد. این مذهب محکوم به شکست است و این شکست به زیباترین شکل ممکن در پوستر فیلم به نمایش درآمده، در عکسی که افراد درحال پایین کشیدن دکل ها هستند تا نفت بالا بیایید و نزدیک ترین دکل که ظاهراً پایین می رود، در واقع صلیبی ست که به زیر کشیده می شود و کیست آنکه آن را به زیر می کشد؟ نفت، صنعت، کاپیتالیسم.  

دیدگاه‌ها

برای ارسال دیدگاه باید وارد شوید
۲۷ آذر ۱۳۹۶ ۰۳:۳۹

«مذهب و کاپیتالیسم نمی توانند در کنار هم دوام بیاورند.» این مزخرف‌ترین جمله‌ای بود که در چند سال اخیر خونده م.

نمایش اسپویل
۳ آذر ۱۳۹۶ ۲۱:۳۶

شاید جالب باشه بدونید که نیویورک تایمز تو یه مقاله 20 تا از بهترین نقش آفرینی های تاریخ رو معرفی کرده و بازی دی لوئیس تو این فیلم رتبه ی یکو داره.

نمایش اسپویل
۳ آذر ۱۳۹۶ ۲۱:۰۶

یک شاهکار دیگه از تک ستاره ی قرن بیست و یک... حیف این بازیگر که داره بازنشست میشه. تشکر بابت نقد زیبا و موثرتون. امیدوارم اینطور نقدهای پر معنا رو راجب فیلمهای عمیق ادامه بدین. و در انتها خسته نباشید به عوامل این سایت.

نمایش اسپویل
۳ آذر ۱۳۹۶ ۲۰:۰۰

این فیلم عالیه... به خصوص بازی دنیل دی لوئیس که فوق العاده اس... نقد بسیار جالبی هم بود... ممنون...

نمایش اسپویل