زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه
نقد سریال Moon Knight
استیون یک کارمند موزه علاقهمند به تاریخ و اسطورهشناسی مصر باستان است. او زندگی حوصلهسربری دارد و حتی در محیط کارش، دائم توسری میخورد. به دلیل اختلالات ذهنیاش دیتش را هم خراب میکند اما ایت تازه شروع ماجراست.
سریال شوالیه ماه (Moon Knight) تا به اینجا آخرین اثر کمپانی مارول به شمار میرود (که البته تا چند روز دیگر این عنوان نصیب دکتر استرینج در مولتیورس دیوانگی میشود.) اثری که پا به دو قلمروی تازه در دنیای سینمایی ماورل میگذارد. کاری که مارول در یکی دو سال اخیر بارها تلاش کرده و اغلب اوقات نتیجهی نهایی آن چیزی که قرار بوده، در نیامده. فیلمهایی نظیر جاودانهها (Eternals) و شانگ شی (Chang Chi) که فرصت سوزی کردند و تبدیل به آن چیزی که پتانسیلش را داشتند نشدند. البته که سریالهایی مانند لوکی (Loki) و چه میشد اگر…؟ (What If…?) به خوبی از عهدهی این امر برآمدند. بعد از تجربهی بسیار موفق مرد عنکبوتی راهی به خانه نیست (Spider-Man No Way Home) حالا مارول در به احتیاط بیشتری دارد قدمهای بعدی را برمیدارد و شوالیه ماه در مسیر اتفاق زیبا و قابل قبولی است.
مارول که با شتاب بیشتر از همیشه در حال اضافه کردن شخصیتها و دنیاها و قلمروهای جدید است، دوباره سراغ یک شخصیت کمتر شناخته شده رفته که در سالهای اخیر از قضا کامیکبوکها و داستانهای خوبی پیرامونش نوشته شده. شوالیه ماه داستان فردی با اختلال ذهنی است و کلیت داستان دربارهی اساطیر/خدایان مصری است که هردو سوژههای جالب و (در دنیای سینمایی مارول) بکری هستند.
اختلال هویتهای ناپیوسته یا همان DID (Dissociative Identity Disorder) یک مشکل ذهنی دردناک است که البته با توجه به ویژگیهایش به دستمایهی خوبی برای خلق آثار هنری خیالی میشود. در این اختلال ذهن فرد برای فرار از استرسها و مشکلات روحی و روانی، شخصیتهای جدیدی خلق میکند تا خودش را از هجوم مشلات ذهنی رها سازد. این اختلال دردناک اغلب اوقات به خاطر تروما و ضربات روحی روانی شدیدی است که به فرد تحمیل شده. حوادثی دردناک مانند از دادن عزیزان یا مورد سواستفاده قرار گرفتن و … . با تمام جذابیتهایش این حوزه مانند اغلب مشکلات روانی، مانند یک زمین مینگذاری شدهاست.
به این دلیل که پرداختن به مشلات روحی روانی، آن هم در زمانهای که Wokenees تمام مدیا را تسخیر کرده و معایبش هم تقربیا از مزایایش بیشتر شده. برای ورود به هر گفتمانی، باید هزار بار حرفت را مزهمزی کنی که به کسی یا جایی برنخورد. اتفاقی که نادر است و کسی که موضوع تازهای پیش میکشد باید خودش را برای ترکشهای بعدی آماده کند. اتفاقی که برای این سریال هم افتاد. مخصوصا از قسمت دوم به بعد که دو هویت جداگانهی کرکتر اصلی معرفی شدند و رابطهی نهچندان مسالمتآمیزشان شکل گرفت. فضای توییتر مانند پر شد از کسانی که به مارول و حتی کسانی که دربارهی این سریال صحبت میکردند تاختند و عدم حساسیتشان را به باد انتقاد میگرفتند. به نظر میرسید مارول از قبل برای این برخودها آماده بوده و حسابی برای این داستان تحقیق کرده تا بتواند گفتمان مناسبی را در باب این اختلال ایجاد کند. مته لای خشخاش نگذاریم هم خوب موفق شد. چرا که تنها راه راضی کردن «غر زنندگان مجازیِ منتسب به جریان Wokeness) این است که حرفی زده نشود. و الا نمیتوان با بحث مناسبی با این افراد شکل داد. یا «کنسل میشوی» یا باید «عذرخواهی بکنی». و خب به همین خاطر اغلب هنرمندان مجبور هستند به این جریان در حال حاضر غالب مدیا باج بدهند.
مارول و گوین فایگی اما با احتیاط در این زمینه قدم برداشتند تا یک داستان ناگفته و جذاب را بازگو کنند و در کنارش به DID هم پرداختند تا با هنرمندی و دلسوزی باب گفتگو راجعبه این اختلال را هم باز کنند. مارک در کودگی مورد بدرفتاری والدین قرار گرفته تا یکی از تاریکترین داستانهای مارول شکل بگیرد. تصاویری که حتی پخشش از دیزنی پلاس چندان مورد انتظار نبود. مارک در کودکی در یک اشتباه برادرش را از دست داده و مادرش که او را مقصر این اتفاق میداند به شکلهای گوناگون با او بدرفتاری کرده و حتی به باد کتک میگیرد. این ضربات روحی منشا شکل گرفتن دیگر هویتها در مارک است. و اینجاست که میفهمیم استیون یک هویت ساختگی توسط مارک برای فرار از درد و رنج کودکی بوده. (احتمالا برای لحظات کتک خوردن شخصیت دیگری هم شکل داده باشد!)
اما DID تنها نکتهی جدید داستان نیست. شوالیه ماه دربارهی ابرقهرمانی است که قدرتش را از خدایان مصر باستان میگیرد. یک زمین بزرگ و بکر دیگر برای ساختن داستانهای نو. مارک که قبلا مزدبگیر بوده، به سوی اهرام مصر رفته تا شاهد اکتشافات جدید باشد. در این راه یکی دیگر از مزدبگیران به بقیه خیانت میکند و همه را میکشد. تنها مارک میماند که در لحظات آخر زندگی به پیشگاه «کانشو» رسیده و به بهای زنده ماندن، تبدیل به آواتار او میشود. پرداختن به اساطیر مصر باستان البته به چالشانگیزیِ مشکلات روانی نیست، اما با توجه به برخورد با ملتی با فرهنگ جدید، چالشهای خودش را دارد. سریال در زمینهی خدایان باستانی چندان به تاریخ واقعی پایبند نبوده و بیشتر بر اساس کامیکبوکهای شوالیه ماه بنا شده. مواردی مانند اینیاد یا شورای تصمیمگیری خدایان باستان با فکتهای تاریخی ۱۰۰ درصد مطابقت ندارد. همچنین اعضای تشکلیدهندهی آن و دیگر خدایان. اما سریال تخیلی است و قرار نیست صد درصد مبتنی بر واقعیات باشد.
انتخاب اساطیر مصر باستان برای کاوش در دل داستان، زمانی پررنگ میشود که مصر به عنوان یک ملت مکان روی دادن حوادث میشود. مارول که همیشه از پیشقدمان دایورسیتی در هالیوود بوده، نهتنها بازیگران، که حتی در پشت دوربین هم پر از افرادی با تابعیت مصری استفاده کرده. کارگردان سریال محمد دیاب است که اسم کمتر شناخته شدهای به شمار میرود. اما انتخاب قابل قبولی برای ساخت این سریال بوده. به هر حال اتفاقات در دل قاهره رخ میدهد و در انتها یک ابرقهرمان مصری معرفی میکند تا باز هم دایورسیتی را رعایت کرده باشد.
ابرقهرمانان مصری البته در انتهای خط داستانی هستند. در ابتدا اما خود مارک است که در شروع داستان طی دو سه قسمت با استیون گلاویز میشود. و ما داستان را از نقطه نظر استیون آغاز میکنیم. کارمند موزه که مشکلات خواب دارد و اخیرا توهم میزند. او مرتب خود را در جاهایی پیدا میکند که نمیداند چگونه با آنجا رسیده. خیلی زود مشخص میشود که این ماجراها رویا نبوده و واقعا اتفاق افتاده. همه چیز رازآلود است و این رازآلودگی موتیف اصلی سریال است. در تمام طول داستان قرار است به این فکر کنیم که کدام اتفاقات واقعی هستند و کدامها زادهی ذهن کرکتر اصلی. بعضی خرده ماجراها حل میشوند و بعضی نه. نوعی برزخ بین واقعیت و خیال. عدم اطمینانی که قرار است تا انتهای داستان همراه ما و کرکترها باشد. مانند فیلم «جزیرهی شاتر» که در آن هم در انتها قرار بود بیننده دو به شک باشد که کدام روایت واقعیست.
داستان البته به آن سنگینی نیست اما شک و تردیدهای بسیاری ایجاد میکند. بعضی از صحنههای اکشن منطقی به نظر نمیرسند و تماشاگر را غافلگیر میکنند. مانند صحنهی درگیری «لیلا» با موزدورانِ «هرو». یا برگرداندن زمان توسط «کانشو» به چند هزار سال پیش برای یافتن مسیر مقبرهی «امیت». که اگر واقعی باشد، عواقب بزرگ و تکاندهندهای برای کل دنیای مارول به همراه خواهد داشت. کارگردان با بازیگوشی خوشآیندی با تمام اتفاقات همینگونه برخورد میکند تا داستان پر از ابهام و سوال بماند. همینطور پرسشهای زیادی ایجاد میکند که خیلیهاشان جواب داده نمیشوند. بسیاری از صحنهها عواقب بیرونی ندارند (یا به عبارت بهتر عوقبشان نشان داده نمیشود) و این هم از تم اصلی داستان نشأت میگیرد.
اصلیترین سوالی که با پیش گرفتن این رهیافت ایجاد میشود، این است که آیا کارگردان توانسته روی خط باریک بین روایت وهمآلود و واقعی حرکت کند یا نه؟ دانستن اندازه و فهم درست پایههای روایی اینجا اهمیت مییابد. جواب سوال البته بستگی به نظر افراد متفاوت است. اما نظر نگارنده این است که محمد دیاب صد درصد موفق نبوده. دلیل اصلیاش هم این است که روند وقایع الگوی مشخصی ندارد و پخش و پلاست. یا اینکه سازندگان تنبلی کردهاند یا شاید هم تقویمشان محدود بوده. به هر حال با پیگیری حوادث و داستانها حتی در تماشای دوم، بیننده آن رشتهی پیوندزنندهی بین اتفاقات را نمیبیند. زمانی که حقیقت فاش شد (یا حداقل روایت آلترناتیو ارائه شد)، تماشاگر باز هم نمیتواند به از آن برای چسباندن اتفاقات به هم استفاده کند. انگار که طرح مشخصی برای سیر اتفاقات وجود نداشته. در حالی که به احتمال زیاد طرح مشخص بوده اما نابلدی سازندگان و عدم تواناییشان در به تصویر کشیدن داستان، منجر به یک روایت شلخته و اندکی شلوغ شده.
البته کارگردان در فضاسازی به شدت تبحر دارد و بخشهای فنی که مارول برای سریال هماهنگ کرده، مانند طراحی هنری، به خوبی به کمکش آمده و جواب داده. طراحی و اجرای هر صحنه، چه موزه و چه خانه، چه کوههای آلپ و چه قاهره و اهرام ثلاثه، نه تنها جذاب و دیدنی از آب درآمده که در اتمسفر سریال هم به شدت تاثیرگذار است. جزئیات فراوان و کلیدی در تکتک این صحنهها، که حتی پیشبرندهی داستان هم هستند، به خوبی شکل گرفته اثرگذاری داستان را چند برابر میکند.
از بازی اسکار آیزاک که چند شخصیت مختلف را با هنرمند بازی کرده و حتی در ثانیه بین آنها سوئیچ میکند نمیتوان گذشت. او مانند همیشه آنقدر عالی است که تماشاگر صد درصد با او همراه میشود. هم با او میترسد، هم هیجانزده میشود و هم مصائبش را درک میکند و برایش دل میسوزاند. مانند همیشه انتخاب بازیگر در استودیوی مارول عالی بوده. ایتن هاوک و می کلاماوی هم به خوبی میدرخشند و سهگانهی اصلی فیلم را در کنار آیزاک میسازند.

سریال در انتهای این فصل کاملا تمام نمیشود و پایانبندیاش نوید فصل دوم را میدهد. گرچه تا زمان نگارش این متن، هنوز به طور رسمی اعلام نشده. حداقل این است که کرکترها در سایر آثار مارول بر خواهند گشت. سریال هم نه به اندازهی «لوکی» و «چه میشد اگر…؟» درخشان است و نه مانند «هاک آی» دم دستی. سریالی است که تماشایش لذتبخش است اما نمیتواند در انتها تماشاگرش را اقناع کند. البته که مانند همیشه مارول فرصت دارد در ادامه کرکترها و ماجراها را به رستگاری برساند و این سریال هم از آن قاعده مستثنا نیست.
شما هم نظرتان را دربارهی سریال بگویید. آیا آن را دوست داشتید؟ ویژگیهای مثبت و منفیاش چیست؟ آیا روند داستان جذبتان کرد یا نسبت به آن دلسرد شدید؟ پایانبندی آن چطور؟
دیدگاهها
مهمان
برای ارسال دیدگاه باید وارد شوید