زمان مطالعه: ۷ دقیقه
نقد فیلم Matrix Resurrections: رستاخیزها: بازخوانی اراده در برابر سرنوشت
«هیچ حقیقتی درکار نیست و همه چیز مجاز است.» حسن صباح
هنگامی که ماتریکس برای اولینبار در سال ۱۹۹۹ منتشر شد، یک افسانهی سایبرپانک به زیبایی تحقق یافت و با اینکه انرژی خیرهکنندهای، سالهای اولیهی اینترنت را فراگرفت؛ اما تصور این امر که تکینگی تکنولوژی و اتکای بشر به اتصال و ماشینهای فکری منجر به نابودی نزدیک شود، چه تبعاتی خواهد داشت؛ یک پیشبینی تلخ و گزنده بود. فیالواقع لانا و لیلی واچوفسکی ۱۸ سال پیش در مورد خطرات اعتماد به فناوری هشدار دادند و در نهایت لانا واچوفسکی در آخرین دنباله، رستاخیزهای ماتریکس (The Matrix Resurrections)، دگربار با داستان علمیتخیلی که در کاملترین شکل خود، همانند یک نوار موبیوس عمل میکند، بازگشته است. او با حدس و گمان در باب آینده، حال را نقد میکند و تصویری از دیستوپیای آینده که فیالواقع تبعات حالِ ارتقا و انحراف یافته است را نشان میدهد و اینگونه تازهترین قسمت فیلم محبوب نسلها را به جهان تصویر آورده است.
داستان فیلم در سانفرانسیسکو و حدود ۶۰ سال پس از رویدادهای انقلابهای ماتریکس، آخرین سهگانهی اصلی، اتفاق میافتد. نئو (کیانو ریوز) و ترینیتی (کری-آن ماس) به شکلی دوباره وارد ماتریکس شدهاند و گذشته را آنقدرها به خاطر نمیآورند. ترینیتی که اکنون یک همسر و یک مادر است و نقش سنتی زنانهای را که بر اساس قواعد و انتظارات جامعه تعیین شده، پیش میبرد و در برابر خود درونیاش به چالش کشیده شده است و توماس اندرسون یا همان نئو، اکنون یک طراح موفق بازیهای ویدیویی در یک استودیو است.
او مسئول سهگانهای از بازیها به نام «ماتریکس» (The Matrix) است و اکنون در حال کار بر روی یک بازی جدید به نام باینری (Binary) است و اینگونه واچوفسکی در تازهترین فیلم این مجموعه، مستقیم به سراغ نئو؛ یک متخصص کامپیوتر که یک زندگی ناتمام دارد و با این ایده که شاید هیچ چیز واقعی نباشد و هرآنچه که وجود دارد مجاز است، تسخیر شده است، میرود. در این بین نشانههای عجیبی در زندگی اندرسون ظاهر میشوند و او را مجبور میکنند تا تصمیم بگیرد که آیا میتواند از امنیت و قطعیت خنثی روزمرگی خارج شود و به دنبال یک مسیر ناشناخته خطرناک که شامل چیزی به نام ماتریکس باشد، برود و بدین شکل فیلم مدام به اولین سری این مجموعه ارجاع داده میشود، فیالواقع نه تنها به اولین سری این مجموعه بازمیگردد، بلکه آن را دوباره زنده میکند و مدام به تکتک لحظات خود پیوند میزند.
ناگفته نماند با اینکه نویسنده و کارگردان اصلی قسمت چهارم این مجموعه، لانا واچوفسکی به دنیایی که به همراه اعضای دیگر خانوادهاش خلق کرده، باز میگردد اما فیلم جدید تقریبا شبیه به تفسیر یک کارگردان بر نسخهی اصلی است، نه آفرینش خلاقانهی یک اثر هنری و از جهاتی بیشتر شبیه یک ضبط مجدد و ریمیکس یک آلبوم کلاسیک به نظر میرسد. با اینکه واچوفسکی در دنبالهی جدید ماتریکس به صراحت به میراث خود میپردازد، اما آشفتگی بیش از حد متن، کارگردانی شتابزده، بازیهای متوسط و دمدستی شدن ایدههای اصلی، تصاویر نه چندان هیجانانگیز، ریتم کند، تکهچسبانیهای زمخت از فیلمهای قبلی و الخ نتیجهای را به بار میآورد که چنگی به دل نمیزند و بحران هویت را برای فیلم رقم میزند و همچنین محبوبیت ۳فیلم قبل را به همراه نخواهد داشت.
فیلم به معنای واقعی کلمه دربارهی اندرسون است و گویی کارگردان، میخواهد میم غمگین معروف ریوز را مدام در فیلم یادآوری کند، اندرسونی که رنج میبرد در سکوت و در همین حال بر قلابهای ماتریکس گرفتار است. و اینگونه تنها با یک نئوی خسته و میانسال مواجهایم که از احاطه شدن توسط افرادی رنج میبرد که نمیتوانند با او در مورد معنای واقعی ماتریکس صحبت نکنند. در این میان صحنههای ابتدایی فیلم نشان میدهد که زندگی در این دو دهه گذشته برای او چگونه بوده است. نیمهی اول رستاخیزها، سوالات علمی تخیلی کمتری دربارهی شبیهسازیها مطرح میکند و بیشتر شبیه به یک کالبد شکافی آشفته از هنر در دوران سرمایهداری اخیر است. تفکری در راستای تکرار و احیای یک اثر هنری پرسود که مردم با آن خاطره دارند و مدام در مورد آن صحبت میکنند. تفکری که حتی اگر شما نخواهید باید آن را پذیرا باشید و فیلم، اینگونه به رسالهای هدر رفته در راستای هیچ و پوچ کردن محتوا و بازسازی نوستالژیهای عصر دیجیتال بدل میشود.
بیشک با اینکه یکی از دلایل مهمی که ماتریکس دههی ۹۰ را مطرح ساخت، اکشن شگفتانگیز آن بود، آن هم در اوج انقلاب گرافیک رایانهای و آن افکتهای نوآورانهی گلولهها که ذهن همه را درگیر و مبهوت میکرد و یا صحنههای اکشن نمادین فراموشنشدنی که باعث شد واچوفسکیها بتوانند بسیاری از ایدههای بزرگ را مطرح کنند، اما در اینجا چنین اتفاقی نمیافتد. اکشنی که دیده شود، شکل تقلیل یافته و سطحی که تنها، تکرار نه چندان به وجدآوری است از هرآنچه که در گذشته دیدهایم، نه شکلی از نوآوری و خلاقیت. حتی با این که بخشهایی از فیلم دارای جلوههای ویژهی بصری است که احتمالاً بسیار هوشمندانه و سرگرم کننده است و یا مبارزات، صحنهسازیها و دوربینگذاری ایستایی که به طرز شگفتانگیزی ارائه میشوند، اما در نهایت مخاطب را به چالش خاصی را نمیکشانند. ناگفته نماند که بسیاری از صحنههای مبارزه اساسا بازآفرینیهای فیلمهای پیشین هستند، بدون انرژی زیاد یا حتی حسی از آنچه در خطر است و به وضوح احساس میکنید گویی واچوفسکی دیگر علاقهای به کوبیدن و تصادف ندارد و استفاده از فناوری پیشرفته برای روایت داستانش اثرگذار نخواهد بود.
در نهایت میتوان گفت آنچه واچوفسکیها در ماتریکس پیشبینی کردند؛ دنیایی که هوش مصنوعی افراد را به ربات تبدیل میکند و شبیهسازی میکند تا آنها را مطیع نگه دارد، اگرچه به طور کامل محقق نشده است، اما از آنقدرها هم دور از ذهن نیست. بیشک مطلع هستیم که دانشمندان در حال کار بر روی رابطهای مغز و کامپیوترهایی هستند که میتوانند سالها بعد، تجربیات مجازی را به مغز ما ارسال کنند. اگرچه هوش مصنوعی واقعیت ما را تولید نمیکند، اما در ماشینها، تلویزیونها، گوشیها، کارتها و حتی مسواکهای ما زندگی میکند. اگرچه برای تجربهی دنیای واقعی نیازی به یک قرص قرمز نداریم، اما اینترنتی که زندگیمان به آن وصل است، مملو از توطئه و جناح و خطر است. ما میتوانیم اراده کنیم و تن تغییر، به آیندهی ناامن و پرخطر دهیم و میتوانیم به سرنوشت از پیش تعیین شده رضایت دهیم و به راحتی، هرروز از خواب بیدار شویم و در روزمرگی حصر شویم. ذکر این نکته حائز اهمیت است که نابغههای فناوری که در حال حاضر دنیا را اداره میکنند با ماتریکس بزرگ شدهاند و اکنون در تلاش هستند تا شبیهسازی را واقعی کنند، اما به نظر میرسد که در این میان بسیاری از خطرات ناشی از آن را فراموش کردهاند و نکتهای را که واچوفسکیها میخواستند بیان کنند، از دست دادهاند و حال لانا واچوفسکی در تازهترین قسمت این مجموعه میخواهد زنگ خطر را به صدا درآورد و صدایش را به گوش همگان برساند و بگوید شروع دورهی سوم زندگی بشری، بیش از هرچیزی نزدیک است.
یاسمن اسمعیلزادگان
دیدگاهها
مهمان
برای ارسال دیدگاه باید وارد شوید