news-background
news-background

نقد سریال Nine Perfect Strangers: جادوگری از اروپای شرقی

سریال «نُه نفر کاملا غریبه» (Nine Perfect Strangers) جدیدترین سریال «نیکول کیدمن» است. خالق آن «جان هنری باتِرورت» و «دیوید ای کلی» هستند و بر اساس کتابی به همین نام اثر «لیام موریارتی» ساخته شده. در واقع این سریال گردهمایی مجدد نیکول کیدمن و موریارتی است. همکاری قبلیشان سریال «دروغ‌های کوچک بزرگ» بود که از شبکه‌ی HBO به روی آنتن رفت و علیرغم ضعف‌های فراوانش، به شدت پرطرفدار شد و تحسین‌های بسیاری دریافت کرد. در حالی که تم آن سریال هنوز هم در بین منتقدان سینما پرطرفدار است (و بدون توجه به کیفیت، همه‌ی آثار ساخته شده حول آن موضوع با تحسین روبرو می‌شوند) در بین کسانی که کتاب را نخوانده بودند، گمان می‌رفت سریال جدید هم همان تم را داشته باشد، اما ماجرا کاملا متفاوت بود.

نه نفر کاملا غریبه درباره‌ی یک مرکز استراحتی-درمانی پرزرق و برق و به شدت لوکس است که پیشوای آن زنی به نام ماشا (کیدمن) است. افرادی که به آن وارد می‌شوند، علاوه بر پرداخت هزینه‌ی گزافش، باید مراحل انتخابی را هم از سر بگذرانند. گذشته‌ی همه‌ی افرادی که درخواست می‌دهند توسط ماشا ارزیابی می‌شود و او فقط تعداد اندکی را می‌پذیرد. تعدادی که ترکیبشان با هم مطابق نظرش باشد. در اولین اپیسود سریال ما به همراه نه غریبه به آرامی وارد آسایشگاه ماشا به نام ترنکوئیلوم (کلمه‌ای لاتین به معنای آرام) می‌شویم و به نوعی کشفش می‌کنیم. قوانین عجیبش را می‌آموزیم و بلافاصله حس می‌کنیم چیزهای زیادی پشت پرده است. مواردی که باید آرام آرام به آن‌ها پی ببریم.

ما نفر دهمِ این گروه هستیم. با آن‌ها به سرزمینی پنهانی و پر از رمز و راز وارد می‌شویم تا سفر ذهنی خود را طی کنیم. عنوان این سریال ارجاعی به آثار مهم سینمایی مانند فیلم مهم «آلفرد هیچاک» (Strangers On Train) است، البته کاملا گول‌زننده! این نه نفر کاملا با هم غریبه نیستند. یک زوج و یک خانواده‌ی سه نفره در بین آن‌ها هستند و یکی یک فوتبالیست (از نوع آمریکایی) مشهور و یکی دیگر یک نویسنده‌ی معروف است. شاید بگویید مته به خشخاش گذاشته‌ایم، اما این راهی برای ورود به داستان است. این موردِ گول‌زننده شاید چندان مهم نباشد، اما اولین اثر منفی را می‌گذارد: اصالت را از داستان می‌گیرد. وقتی در همان ابتدا می‌فهمیم داستان آن چیزی نیست که عنوانش ادعا می‌کند.

این نه نفر شامل تعداد زیادی ستاره می‌شود: «مایکل شنن»، «ملیسا مک‌کارتی»، «لوک اونز»، «بابی کاناولی» و «سامارا ویوینگ» تنها تعدادی از این ستاره‌ها هستند. با کنار هم قرار گرفتن این اسامی و اسم نیکول کیدمن، انتظارات هم به شدت بالا می‌رود. انتظاراتی که بلافاصله با سر به زمین می‌خورند! هیچ کدام از بازیگران حتی در حد متوسط هم ظاهر نمی‌شوند. از کیدمن گرفته تا ویوینگ. بازی‌های به شدت اغراق شده و پس‌زننده‌ی بازیگرها احتمالا تحت تاثیر فیلمنامه بد و کارگردانی غلط است. واکنش‌های لجام‌گسیخته، دیالوگ‌های مبالغه‌آمیز تنها بخشی از این «بد بودن» را تشکیل می‌دهند. نیکول کیدمن با آن گریم بدش که با لهجه‌ای بدتر همراه شده، نه‌تنها مخاطب را پس می‌زند که کاملا مشخص است حتی خودش هم به کرکترش نزدیک نشده. چرا که جایی برای نزدیک شدن وجود نداشته. شرایط مبالغه‌آمیزی که شخصیت‌ها بازگو می‌کنند یا کارگردان به تصویر می‌کشد از همان اول توی ذوق می‌زند. آدم‌ها بی‌دلیل از کوره در می‌روند و احساساتی می‌شوند. لحظه‌ای فضا متشنج می‌شود و لحظه‌ای دیگر بدون ترنزیشن مناسب کامیک. البته بعدا می‌فهمیم شخصیت‌ها تحت تاثیر روانگردان بوده‌اند، اما آن لحن چندپاره توجیه نمی‌شود. کارگردان که به نظر می‌سد از قصد این چنین فضایی به وجود آورده در خلق موقعیت خطیر ناکام می‌ماند. نه لحظات پرتنشش درست از آب درآمده‌ و نه لحظات فانتزی. موزیک نه چندان بد و فیلمبرداری خوبش، هم نمی‌توانند کمکی کنند. 

بعد از اینکه ما هم به همراه کرکترها پی می‌بریم ماشا به صورت پنهانی آن‌ها را در معرض روانگردان قرار می‌داده، همه چیز شدت می‌گیرد. برای لحظاتی حس می‌شود که سریال سرانجام ریتم مناسبش را پیدا کرده ( و تصویربرداری خوبش در این مهم، تاثیرگذار است) دوباره عنان کار از دست کارگردان در می‌رود و مخاطب سردرگم می‌شود. وقتی صحبت از تلفیق (ژانرها یا فضاها و …) به میان می‌آید، اهمیت یک نکته‌ی مهم در خلق آثار چندین برابر می‌شود و آن «دانستن اندازه» است. سازنده اگر نتواند در روی خط باریکی که رهیافتش تعیین می‌کند، پیش برود، همه چیز خراب می‌شود. تعادلی که در آثار شاهکار فراوان می‌بینیم. و در آثار خوب و متوسط با کیفیت کم‌تر رایج است، در فیلم‌ها و سریال‌های بد محلی از اعراب ندارد. اتفاقی که در همین سریال هم افتاده. نه کارگردان، نه بازیگرها و نه ما مخاطبان نمی‌تواینم خط اصلی سریال را پی بگیریم.

به همین دلیل است که سریال به هیچ وجه نمی‌تواند تاثیرگذار باشد. و همه‌ی زحماتش (!) به باد می‌رود. اگر سازنده به جای حرکت زیگزاگی، تنها فضای فانتزی و شبه‌کامیک را انتخاب می‌کرد و داستانش را در آن مسیر پی می‌گرفت، شاید نتیجه یک سریال عالی در می‌آمد. برای مثال خانواده‌ی مارکونی را در نظر بگیرید. (اگر بتوانید احساسات خود را کنترل کنید و بخاط بازی اغراق‌آمیز و به شدت بد استاد مایکل شنن حرص نخورید!) روابط سه نفر اعضای خانواده با هم یک رابطه‌ی طبیعی است. پدر و مادر و دختری که با یک تراژدی عظیم دست و پنجه نرم کرده‌اند و آن مصیبت از دست دادن فرزند/برادر جوانشان است. اما کافی است یکی از این سه نفر یا همه‌ی آن‌ها با دیگر حاضران روبرو شود. ناگهان دیالوگ‌ها و رفتارها مصنوعی و بیش‌ازحد می‌شود. داد و بی‌دادها، خطبه‌سرایی‌ها، گریه‌ها و منزوی شدن‌ها کاملا خارج از اتمسفر و ریتم شکل می‌گیرند و انگاری شاهد تماشای یک تئاتر دبیرستانی هستیم.

سریال البته داستان راز‌آلود بدی ندارد. و به لطف همین معماها می‌توانست کلیف‌ هنگر ایجاد کند و فضای خوش‌رنگ و لعابش به همراه دوربین سیال جذابیت‌های اندکی ایجاد می‌کرد تا مخاطب بخاطر آن موارد و نام اسامی سریال را دنبال کند. مخاطبی که البته از قسمت دوم سوم متوجه می‌شد که قرار نیست در پایان چیزی دستش را بگیرد. و پایان‌بندی آن هم همه چیز را بدتر می‌کند. حتی در حد خود این سریال هم نیست. پایانی در حد سریال‌های صدا و سیمای کشور خودمان! نظر شما چیست؟ آیا سریال را دوست داشتید؟ یا چنگی به دلتان نزد؟ مانند همیشه نظراتتان را برایمان بنویسید.

دیدگاه‌ها

برای ارسال دیدگاه باید وارد شوید
۹ مهر ۱۴۰۰ ۰۸:۰۷

بسیار عالی ??

نمایش اسپویل
۸ مهر ۱۴۰۰ ۲۲:۴۶

واقعا به جا و درست گفتید مشخصه که یه ایده چند خطی داشته و اصلا حاظر نشده روش کار کنه. بشدت بشدت اتفاقات و احساسات سطحی و اغراق شده هستند. که این من رو خیلی اذیت میکرد

نمایش اسپویل