زمان مطالعه: ۸ دقیقه
نقد فیلم Dear Comrades: کارگران؛ سوخت ماشین کشتار در سراسر تاریخ
عملکرد «آندری کنچالوفسکی» در تازهترین ساختهاش «رفقای عزیز!» (Dear Comrades) عملکردی زیگزاگ گونه است و با ارائه چنین شاهکاری دگربار مخاطب را مات و مبهوت میسازد. «رفقای عزیز!» اثری آرام، کنترل شده، با جزئیات قانع کننده و البته دارای یک حرکت اخلاقی و احساسی است حتی بیشتر از اثر قبلی و به تناسب چنین رویکردی رنگ سیاه و سفید اثر و همچنین انتخاب قاب تقریبا مربعی انتخاب هوشمندانهای است، گویی «رفقای عزیز!» برای دفع دشنامهای یک حماسه بزرگ به میدان آمده است. اخبار سینمای جهان را از ۳۰نما دنبال کنید.
«رفقای عزیز!» دگربار به سراغ اتحاد جماهیر شوروی میرود و به جریان اعتصابات و بحرانهای سال ۱۹۶۲ در شهر نوواچرکاسک، پایگاه صنعتی قوی و محکم در جنوب روسیه میپردازد، درست زمانی که نیروهای دولتی اتحاد جماهیر شوروی، اعتصاب کارگران را که از سیاستهای خروشچف ناراضی بودند و در منطقه رودخانه دان در جنوب روسیه به خیابانها ریختند و با پرچمهای قرمز سرود International را خواندند و علیه افزایش قیمت مواد غذایی شعار سردادند را با خشونت سرکوب کردند.
رویداد تلخ و مهمی که پس از گذشت دهها سال از سمت منابع رسمی مورد تایید قرار گرفت. در تازهترین ساختهی «آندری کنچالوفسکی» تمام وقایع عمدتا از نقطه نظر لیودا (جولیا ویسوتسکایا)، یکی از مقامات شهری در مقر اصلی حزب کمونیست محلی، به تصویر کشیده میشود، کاراکتری که در جنگ جهانی دوم در خط مقدم، پرستار بود و هنوز یاد و خاطره استالین را گرامی میدارد و در این نوستالژی به سر میبرد. لیودا که با پدر سالخوردهاش (سرگئی ارلیش) و دختر هجده سالهاش، سویتکا (یولیا بورووا) زندگی میکند، در بحبحهی اعتصابات و کشتار، وارد عمل میشود و برای حفظ دولت وقت و منافع موجود، در طی جلساتی که برای بحران صورت میگیرد، خواستار اشد مجازات برای مسببین اعتراضات میشود، دریغ از آنکه دخترش هم جزی از کارگران در اعتصابات بوده، دختری که در جریان اعتراضان گم میشود و اینگونه او در دوراهی ایدئولوژی و عشق قرار میگیرد تا انتخاب کند حکومتی را که چشم بسته بدان عشق میورزد، یا دخترش را که مخالف همان حکومت است.
با شروع داستان در تابستان ۱۹۶۲، ما لیودا را در اتاق رئیس خود، لاگینوف (ولادیسلاو کوماروف) میبینیم. آنها نه از چیزهای خوب بلکه از چیزهای دست نیافتنی صحبت میکنند. قیمت مواد غذایی افزایش یافته است، گوشت و شیر کمیاب است و شایعاتی دربارهی ناآرامیها به گوش میرسد. لاگینوف آشفته نیست و به آرامی میگوید: «دستورالعملهای کمیته مرکزی به وضوح میگوید که این تغییر منجر به افزایش استانداردهای زندگی در آینده نزدیک میشود.»
با چنین سکانس آغازینی به درستی در نقطهی مورد بحث تاریخی ورود پیدا میکنیم، حکومت خودکامهی کمونیستی و پرورش افرادی که بقای سیستم و باورهایشان مهمتر از دیدن واقعیات است، دیدن آنچه که مردمشان نیاز دارند. افرادی که وضعیت واقعی را توصیف نمیکنند، بلکه آن را یا انکار میکنند یا کوچک میشمارند و واقعیت را مطابق با مرام و میل خود درنظر میگیرند. کنار گذاشتن کلمات از واقعیتها «رفقای عزیز!» را بسیار تماشایی میکند. بیتفاوتی و بیکفایتی حکمرانان و مجریانی که به نام برابری و برادری دست به ظلم میزنند و هرآنکه در دایرهی چاپلوسی و قوادی آنان جای ندارد را به درک واصل میسازند. ظلم و عدم آزادی که جملهی معروف ژیژک را به یادمان میاندازد: « همهی ما برادریم اما بعضیها برادرتر!» اما از آنجایی که خودکامگی و شر پابرجا نمیماند، سرانجام به اعتصاب کارگران میانجامد، جایی که جان همه به لب رسیده است و اتحاد و همصدایی مردم، مسئولین را به هراس میاندازد. فیالمثل زمانی در مکالمات تلفنیشان رد و بدل میکنند زیر ۳۰۰۰ نفر معترض را میتوانیم سرکوب کنیم اما بالای این تعداد، اوضاع را خطرناک میکند و یا در جلسه کمیته که آژیر خطر به صدا در میآید و نشان میدهد که جریان غیرقابل تصوری رخ داده است که دیگر استالین و مشتقاتش را هم نمیشناسد.
و یا صحبتهای یک مقام ارشد منطقهای به نام باسوف (دیمیتری کوستیاف) که از خارج از شهر برای رسیدگی به بحران میآید و پا به بالکن میگذارد تا با جمعیت صحبت کند و میگوید: «رفقا، ما در زمان فوقالعادهای زندگی میکنیم.» و در پاسخ سنگی به سمت او پرتاب میشود. همه و همه نشان از آگاهی مردم از سیستمی فاسد را دارد. در همین بحبوحه و با بالا رفتن تنش و پیروی از زنجیره فرمان، ترسِ رو به افزایش دستگاههای حکومتی را احساس میکنیم، در حالی که دستگاهها برای شانه خالی کردن شتاب میکنند، عدهای هم همچون لیودا واقعیت را دگربار انکار میکنند و فریاد: «این جنایت است.» «مردم نادان هستند» را سر میدهند. ولی آنچه میان تمامشان مشهود است، هراس است که در نگاهشان دیده میشود و هرچقدر هم که بخواهند مقاومت کنند، نمیتوانند چهرهی مضطربشان را پنهان سازند. هراس از اینکه ممکن است اطلاعات به بیرون نشت کرده و مخالفان بیشتری را در نقاط دیگر برانگیزد و اعتصابات سراسری شود و پایههای حکومت متزلزل.
یکی از ویژگیهای مهم فیلم و فیالواقع یک ویژگی بسیار تولستویگونهی فیلم این است که به وضوح میبینیم وضعیت تا چه اندازه برای کسانی که در هرج و مرج گرفتار شدهاند نامشخص است. فیالمثل لیودا به همراه همکارانش از ساختمان دولتی بیرون رانده میشوند. آنها بیکار روی نیمکتها، زیر نور آفتاب مینشینند. برگها در نسیم تکان میخورند، رادیو برنامهی سرگرم کننده ای را پخش میکند، کمی بعد اما صدای تیراندازی به گوش میرسد و لیودا با عجله به میدانی که معترضان در آن تجمع کردهاند میرود زیرا میداند که ممکن است دخترش نیز در میان آنها باشد. ارتش دستور شلیک نمیدهد اما نیروهای کا.گ.ب که در جلسه کمیته حکم آتش به اختیار را دادهاند، شروع به شلیک میکنند و کشتار کارگران را رقم میزنند و ما میبینیم مردم چگونه در حال از بین رفتن هستند.
همهی اینها بسیار جمع و جور به نظر میرسد. دوربین به ندرت حرکت میکند، هیاهو را بررسی میکند اما هرگز به آن نمیپیوندد و فقط ناظر است. از پیچ و تاب و لرزش دستی، اثری نیست. با این وجود نمیتوانید نیرویی پیشرو را در فیلم حس نکنید و این تا حدی مربوط به تدوین است، انرژی دقیق در تمامی لحظات وجود دارد که با آن از یک تصویر به تصویر دیگر هدایت میشویم. تصویری که تا حدودی بازتابی است از «اعتصاب» آیزنشتاین. اما امر دیگری در «رفقای عزیز!» این فیلم را به جست و جویی سریع بدل میکند و آن هم تقابل ایدئولوژی و عشق مادرانه است. لیودایی که قدم به قدم دنبال دخترش میگردد و پیدایش نمیکند و در این بین، مأمور کا.گ.ب ویکتور (آندری گوسف) هم که به دنبال سویتکا است و او را اغتشاشگر میداند، با حکم بازرسی به خانه لیودا میرود ولی به جای شکایت، بیخیال روی صندلی میافتد و با او همراه میشود. ویکتور یک مورد عجیب است. او زیبا، ساکت و به دلایلی تمایل دارد به جای آزار لیودا به او کمک کند و با این وجود، بر خلاف مقررات، با هم متحد شده و از شهر خارج میشوند و به دنبال سویتکا میگردند.
شاید بتوان گفت این دقیقترین و تیزبینانهترین انتخاب کارگردان است که قهرمان اثرش را از میان کارگران کارخانه انتخاب نکرده است، کارگرانی که با حقوق کم، غذای کم، عدم امنیت، شور و عصبانیتشان تعجبآور نیست. او قهرمانش را از داخل همین سیستم فاسد برمیگزیند، قهرمانی که به لطف وضعیت خود، مقدار زیادی سوسیس، ماهی، آب نبات، مشروب مجارستانی و ... دریافت میکند و استالین را شکرگزار است اما به ناگهان ورق برمیگردد و حال فرزند خودش قربانی سیستم فاسد میشود.
در نهایت میتوان گفت کونچالوفسکی به دقت و به شکلی یکپارچه هر صحنه را با احساسات ناخوشایند و تنشزا درگیر ساخته است و این امر به طرز عجیبی دشوار است که لحن «رفقای عزیز!» در هر لحظه تنش بیشتری را رقم میزند و کونچالوفسکی به زیبایی فضای خفقانآور دورهی مربوطه را با سبک بصری کلاستروفوبیک تکمیل میکند و با انتخاب سیاه و سفید بودن اثر، ابعاد تصویر، حتی در انتخاب زاویهها که با تأکید بر درهای ورودی و فضاهای خصوصی به احساس زندگی به شکل مخفیانه و مدام در تعقیب، کمک میکنند، مخاطب را بدون لحظهای خستگی و دلزدگی تا انتها همراه میسازد و دگربار با گذر از تاریکیها، ظلم و استبداد، آزادی را برایمان زنده کند.
یاسمن اسمعیلزادگان
دیدگاهها
مهمان
برای ارسال دیدگاه باید وارد شوید