نقد فیلم The Outfit: تمرین ژانر نوستالژیک در خیاط‌خانه‌ی آقای برلینگ

زمان مطالعه: ۵ دقیقه

بعضی وقت‌ها تنها چیزی که در یک فیلم به آن نیاز داریم، یک بازیگر فوق‌العاده است تا در اوج سکون و آرامش، درست قبل از وقوع پیشایندها ما را درگیر کند. مطمئناً حضور مارک رایلنس در «یونیفرم» (The Outfit) از همان دست اجراهایی است که مات و مبهوتمان می‌کند. یک فیلم گانگستری نسبتا سرگرم‌کننده و یک تمرین ژانر نوستالژیک و از جهاتی یادآور طناب هیچکاک، که داستانش در سال ۱۹۵۶ در شیکاگو می‌گذرد و بر روی کاراکتر لئونارد (رایلنس) خیاط انگلیسی تمرکز دارد که پس از جنگ، لندن را ترک کرده است و حال برای مشتریان ویژه، در شیکاگو کت و شلوار می‌دوزد و البته که اسرار ویژه‌ی خودش را دارد.

تمرین ژانر نوستالژیک در خیاط‌خانه‌ی آقای برلینگ

درام جنایی گراهام مور که در خیابان آکولد شیکاگو، در یک صبح تاریک، در سال ۱۹۵۶، در ویترین فروشگاهی به قدری محتاطانه که می‌تواند ورودی یک سالن تشییع جنازه باشد، با لئونارد برلینگ (مارک رایلنس) شروع می‌شود. او در حرفه‌ی خیاطی مشغول است، اگرچه ترجیح می‌دهد او را کاتر (بُرش‌کار) خطاب کنند و در حالی که چای دم می‌کند، پیش‌بند می‌بندد و قیچی محبوبش را روغن می‌زند، با صدایی ملایم از اسرار هنر کاری‌اش با ما صحبت می‌کند، فی‌المثل به ما گفته می‌شود که یک کت و شلوار از سی و هشت تکه مواد مجزا تشکیل شده است. لئونارد می‌تواند یک مشتری را در یک نگاه اندازه بگیرد و تردستی‌های دیگری که مدام از جیبش بیرون می‌آورد را نشانمان دهد.

سوال مهمی که در پس ماجراها و خرده‌داستان‌های سینمایی «یونیفرم» مطرح می‌شود و آنقدرها جدی گرفته نمی‌شود این است که چگونه آدم‌ها، به یک جامعه‌ی جدید ورود پیدا می‌کنند و خود را با آن تطبیق می‌دهند و هر چند وقت یک‌بار بنا به دلایلی که احساس می‌کنند مجبور به تغییر جایگاه هستند، مهاجرت را انتخاب می‌کنند. به عنوان مثال، لئونارد از لندن فرار کرده و و به شیکاگو آمده و یا دستیار جوان او به نام میبل (زویی دویچ)  که در همان منطقه‌ای که لیونارد کار می‌کند، بزرگ شده است، تصمیم دارد به هر طریقی که شده، آنجا را ترک کند و برود و الخ.

گراهام مور کارگردان و فیلمنامه‌نویسش همراهش، جاناتان مک‌کلین، در «یونیفرم» قطعات مورد نظر خود را به ظرافت جابه‌جا می‌کنند، کاراکترهای مدنظرشان را وارد داستان می‌کنند، خون‌های لازم را می‌ریزند و ​​روند داستانی را پیچیده می‌کنند و در حین این‌که یک موش و گربه بازی جذاب را جلو می‌برند، عشق به سینما و بازی با ژانر را نیز تنها در یک تک‌لوکیشن، به زیبایی ثبت می‌کنند. ناگفته نماند که این اولین کارگردانی مور است که با همکاری مدیر فیلمبرداری‌اش دیک پوپ، فضا را به بهترین شکل اداره می‌کنند و با جابه‌جایی در عمق میدان و صحنه‌سازی و حرکت‌های دوربین مکمل، جغرافیای فروشگاه و داستان را از نقاط دید متفاوت ترسیم می‌کنند و در هماهنگی با عملکرد دقیق رایلنس، این اطمینان را می‌دهند که لئونارد به عنوان محور بصری داستان باقی بماند.

این نکته حائز اهمیت است که رایلنس، استاد خویشتنداری است و نیازی به ابزار خاصی  برای درگیر ساختن مخاطب ندارد، همان‌طور که با چرخش مسحورکننده‌ی خود در درام جنگ سرد استیون اسپیلبرگ «پل جاسوسان» ثابت کرد، در اینجا یکی از نقاط جذاب و و مهم فیلم این است که او شخصیت خود را در تک‌تک لحظات فیلم، به شکل غیرقابل باور و دور از انتظار بروز می‌دهد. دقت متمرکز و در عین حال بدون زحمت او هنگام کار، اینکه چگونه دستانش پارچه را صاف می‌کند و قیچی بزرگش را کنترل می‌کند بیش از هر خط دیالوگ، کاراکترش را تعریف می‌کند. و اینگونه مور به ظرافت شخصیت‌ اصلی فیلمش را از طریق اعتدال دقیق سازمان‌دهی شده، خلق می‌کند.

تمرین ژانر نوستالژیک در خیاط‌خانه‌ی آقای برلینگ

مور در نسخه‌ی مورد نظرش از شیکاگو، نسل جدیدی از حامیان لئونارد، قهرمان فیلمش را فراهم کرده است، افرادی مانند روی بویل (سایمون راسل بیل)، رئیس اوباش و پسر روی، ریچی (دیلان اوبراین) که بازتاب ضعیفی از خود استوار پدرش است و با این حال، و با داشتن امتیاز تماشای رایلنس در محل کار، روی پرده یا در تئاتر، متوجه می‌شویم که هیچ چیز از او کم نمی‌شود. شخصیت‌ها یکی پس از دیگری درباره‌ی لئونارد، قضاوت اشتباه می‌کنند، تصمیم می‌گیرند، تهدید می‌کنند و اعتماد می‌کنند، اما این بازی تنها یک برنده‌ی از پیش تعیین شده دارد.

در نهایت می‌توان گفت این اولین فیلم مور به عنوان کارگردان است. او پیش از این، نقش خود را به عنوان یک نویسنده به خوبی نشان داده و فیلمنامه او برای «بازی تقلید» جایزه اسکار را برای او به ارمغان آورده است. طرح فیلم جدید او که او با همکاری جاناتان مک‌کلین نوشته شده است، تماماً پیچ‌درپیچ و است و همان‌طور که روایت وارد یک پیچ دیگر می‌شود، افرادی را که به دنبال پیچ و تاب‌های جذاب هستند، در تردید و ابهام فرو می‌برد و در مدام حدس زدن داستان، نگه می‌دارد. و البته، مدام حدس زدن مخاطب برای یافتن چرایی‌ها و تکرار این عنصر، به معنای هیجان زده بودن نیست و در برخی قسمت‌ها از شفاف‌سازی داستان می‌کاهد. با این حال، نخستین ساخته‌ی مور، که تمرینی قابل قبول در ژانری نوستالوژیک است، جدای از نمای بیرونی ویترین فروشگاه کاملا به محل کار لئونارد محدود می‌شود،‌ چیزی که فیلم مور به سوی آن می‌کوشد؛ یک کلاستروفوبیای احساسی است که با فشار فیزیکی آن نیز مطابقت دارد و در همین فضای بسته، سرد و پرتنش، مخاطب را تا پایان گره‌گشایی نهایی همراه می‌سازد.

  یاسمن اسمعیل‌زادگان