نقد فیلم Rebecca: دیشب خواب دیدم دوباره به ماندرلی برگشتم

زمان مطالعه: ۶ دقیقه

 

«در درام، مانند رویا، واقعیت «حقیقی» بودن چیزها محلی از اعراب ندارد. ما تنها به چیزهایی اهمیت می‌دهیم که به قهرمان-جستجو (جستجوی یک مک‌گافین) مرتبط باشند، همان گونه که برای ما بیان شده است.» - دیوید ممت

«دیشب خواب دیدم دوباره به ماندرلی برگشتم...» این شروع درخشان‌ و ماندگاری است از «ربکا»، رمان گوتیک پر رمز و راز «دفنه دو موریه» که در سال ۱۹۳۸ نوشته شده است. «ربکا» مانند بسیاری از آثار کلاسیک بارها ساخته شده است که تنها نمونه‌ی درخشان آن متعلق است به استاد تعلیق، «آلفرد هیچکاک» که آن را در سال ۱۹۴۰ ساخت و اولین حضورش را در هالیوود تثبیت کرد. تازه‌ترین اقتباس سینمایی از این اثر (Rebecca) را «بن ویتلی» انجام داده است و با این‌ که ربکای «ویتلی» به شکل روایی رمان اصلی، نزدیک‌تر شده است، اما نمی‌تواند به عنوان اثری متفاوت و ماندگار، در ذهن مخاطب بماند.

ماجرای ربکا، با تکیه بر متضاد «امر شناخته شده»، یعنی «امر پنهانی» و «رازپوشیده» شکل می‌گیرد. همان‌طور که از عنوان بر می‌آید، فیلم قصه‌ی زنی است به نام ربکا که نابودی و مرگ‌اش در مرکزیت یک «رازپوشی» قرار گرفته است. زنی که از ابتدا تا انتها نامش را می‌شنویم، اطلاعاتی از او گفته می‌شود ولی در هیچ کدام از گفتمان‌ها، شفافیت موضوعی شکل نمی‌گیرد و همین مکتوم بودن و پنهانی بودن موضوع که در تضاد با «امر شناخته» شده قرار می‌گیرد، به نوعی پای «مسئله‌ی شر» را به میان می‌کشد. زنی که گویی پس از مرگ، حضور فانتوم او در تک تک عناصر عمارت حس می‌شود و همچنان بر همه چیز حکمرانی می‌کند؛ بر محیط، فضا، روابط، شخصیت‌ها و الخ. فی‌الواقع با جمله‌ی آغازین «ربکا» در اولین سکانس‌ در می‌یابیم که قرار است مدام با چیزهایی مواجه شویم که در میدان گشوده‌ی دید قرار نمی‌گیرند و به سمت راز شدگی پیش می‌روند و به دلیل مخفی شدن، تبدیل به «مسئله‌ی شر» و «امری شیطانی» می‌‌شوند و همان ابزاری را به کار می‌گیرند که برای نابودی‌شان به کار گرفته شده است.

«ربکا» تصویر محو، لرزان و پر ابهامی است از گذشته‌‌ی سیاهی که حال را به محاق برده است. تصویر ترک خورده‌ی زن زیبایی که زبان زد عام و خاص بوده و اما همین وجود در ظاهر آرام و بی‌نقصش پس از مرگ، آشوب خفته در دل ماندرلی و آدم‌هایش را بیدار ساخته است. تصویرِ همیشه تنش زای گذشته‌ای که بار سنگینی است بر حال کاراکترها. به زعم «ژیل دلوز»، گذشته‌ای که هنوز «هست» و تا ابد هم «هست». گذشته‌ای که فی‌الواقع با «هستن» اینهمان شده است. «ربکا» تصویری از گذشته و خاطراتی را که در تمام عناصر ماندرلی حفظ شده است را نشانمان می‌دهد و عبور از این سنگینی را با دشواری‌های زیادی همراه می‌سازد و در نهایت راهی جز نابودی ماندرلی و تمامی خاطرات باقی نمی‌گذارد.

«ربکا» تلاشی است در توصیف قدرت فوق العاده‌ای از شخصیت یک زن مرده که همچنان زندگی را می‌نوشد و سایه‌ی سنگینش دنیای زندگان را به خاموشی واداشته. گویا کالبد ذهنی یا به اصطلاح روحِ این زن مرده، در این عمارت مانده و آنقدر می‌چرخد تا وابسته‌ترین فرد به خودش را که کسی نیست جز پیشخدمت‌اش «دانورس» که عاشق او بوده، تسخیر کند تا بتواند بر فضا و آدم‌ها همچنان بتازد. (رابطه‌ و وابستگی غیرعادی بانوی ماندرلی با پیشخدمت، که تا انتها مجهول باقی می‌ماند.) البته این عنصر شر، تنها به این مقدار هم راضی نمی‌شود و بعد از اعمال این سلطه، باید هر آنچه بر سر او آمده است را بر سر بقیه هم بیاورد. پس باید به سراغ ارباب عمارت «مکسیم دوینتر» (آرمی هامر) و همسر جدید او خانم دوینتر (لی‌لی جیمز) هم برود و آن‌ها را هم از میان بردارد.

وقتی نوبت به اقتباس می‌رسد، شیوه‌ی پرداخت اثر هم به اندازه‌ی داستان مهم قلمداد می‌شود. بر این اساس یک زبان بصری جدید و خلاقانه می‌تواند متنی را که بارها به تصویر در آمده است، دوباره زنده کند که در ربکای «بن وینتلی» این اتفاق نمی‌افتد. ناکامی‌های ربکای «وینتلی» خواه ناخواه، مخاطب را به سمت ربکای بی‌نظیر «آلفرد هیچکاک» سوق می‌دهد. ربکای «وینتلی» با وجود نزدیک به ۱قرن فاصله و برخورداری از امکانات بیشتر، گویی هنوز هم نسبت به ربکای «هیچکاک» کامل نیست و رضایت مخاطب را نمی‌تواند به همراه داشته باشد. فیلم با پرداختی سطحی و تنها متکی بر تصاویر پر زرق و برق،  این داستان پر رمز و راز را دوباره زنده نمی‌کند. به یکدفعه شروع می‌شود، به یکدفعه اوج می‌گیرد و خاموش می‌شود و در این مسیر هیچ‌کدام از شخصیت‌ها پخته نمی‌شوند و ابعاد مختلفی پیدا نمی‌کنند. نه مکسیم دوینتری که این‌جا می‌بینیم آنچنان کاراکتر مقتدر، سر سخت و مغروری است که به پیشروی داستان کمک کند، نه خانم دوینتری که می‌بینیم می‌تواند به خوبی از پس نقش دختری معصوم و یا به قول مکسیم: «احمق کوچولو» بربیاید و نه حتی کاراکتر خانم دانورس (کریستین اسکات توماس)، چنان خشم و قساوتی را دارد که در اثر هیچکاک، تنها نگاهش لرزه به تنمان می‌انداخت. این شکست نشان می‌دهد که پرونده‌ی ربکا با «هیچکاک» بسته شد و ادامه دار شدنش، کاری عبث و بیهوده است.

با این‌که در بازگویی «ویتلی» ماندرلی اغلب زنده‌تر است، دوربین نزدیک‌تر و صمیمی‌تر و چرخش‌های داستانی بیشتر است، محیط ظالمانه‌تر و پرداخت به تزئینات با ظرافت بیشتری صورت گرفته، تا بانوی جدید عمارت را به دیوانگی بکشاند و هر جزئیاتی که می‌بینیم، نمادی از گذشته‌ای خفقان آور باشد که مدام عرصه را برای زوج جدید تنگ و‌ ناامن می‌کند، همچون پرده‌های سنگین و دیوارهای سر به فلک کشیده عمارت، آینه‌ها، حک شدن حرف «ر» بر روی تمام وسایل ربکا و همه و همه که ماندرلی را به زندان خانم دوینتر تبدیل می‌‌کنند، اما  در نهایت با اثر نارسی مواجه‌ایم که هیچ اتفاق تازه‌ای در آن رخ نمی‌دهد و مخاطب تمامی صحنه‌ها را از پیش می‌داند و تنها این‌بار آن‌ها را به صورت تمام رنگی می‌بیند.

اختلافات بین دو ربکا یادآور بازسازی‌های ناامیدکننده دیزنی از آثار کلاسیک انیمیشنش است. بازسازی‌های انیمیشن‌های ماندگار دیزنی، تنها فیلم‌های بی‌روحی هستند که برای وفاداری احساسی بیش از حد، از خلاقیت تهی شده و تنها دست به گریبان اندک زیبایی‌های بصری می‌شوند که هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارند و تنها زمان را به اسارت می‌گیرند.

  یاسمن اسمعیل‌زادگان