فصل هشتم Game of Thrones: بررسی قسمت ششم و پایانی – نغمه‌ای از یخ و آتش

زمان مطالعه: ۸ دقیقه

  [حاوی اسپویلر از فصل هشتم]

دروگون غرش‌کنان بر فراز جسد مادرش پرواز کرد و معشوق او را بالای سرش دید. نزدیک آمد و خشمش را نشان داد. با آتش خود، نه قاتل مادرش یعنی جان، که تخت آهنین را نابود کرد و جسد بی‌جان کلیسی را با خود به مقصدی نامعلوم برد.

آخرین اپیزود سریال بازی تاج و تخت هم پخش شد و باید با آن وداع کنیم. یکی از بهترین و پرطرفدارترین سریال‌های تاریخ که آن را مهم‌ترین عنوان در عصر طلایی جدید تلویزیون می‌دانند، شب گذشته برای آخرین بار از شبکه‌ی HBO روی آنتن رفت و هواداران را در اندوه رها کرد. اندوهی که نه فقط به خاطر اتمام سریال که به خاطر نارضایتی از کیفیت فصل آخر هم بود. این فصل هواداران را ناامید کرد به گونه‌ای که همانطور که خبرش را خوانده‌اید تا الان بیش از یک میلیون نفر تقاضای بازسازی فصل آخر را امضا کرده‌اند.

فصل آخر با نظر مثبت هواداران و منتقدان شروع شد، اما رفته رفته نظرات برگشت. و خب اپیزود آخر هم ظاهرا نتوانسته آن‌ها را راضی کند. مشکل بزرگی که سازندگان داشتند، سرعت بالای داستان و تلاش نافرجام آن‌ها برای بستنِ داستان افراد مختلف و روندهای گوناگون به شیوه‌ای مطلوب در کنار هم بود. چندین خط داستانی که همه باید به سرنوشتی مطلوب که پسند تماشاگر باشد برسند اما سرهم‌بندی به نظر نرسد.

اپیزود آخر با تصاویر بسته‌ی تیرین آغاز شد که بهت‌‌زده در میان خرابه‌های شهری که زمانی محل زندگی‌اش بود، قدم برمی‌داشت. او به تنهایی به سمت دخمه‌های زیر ردکیپ رفت و آنجا بود که دست طلایی برادرش را زیر آوار پیدا کرد. حالا تیرین که تمام سعیش را برای نجات جان مردم بی‌گناه کینگزلندینگ و برادرش کرده بود، اما موفق نشده بود، وجودش پر از اندوه و نفرت شد.

در همین حین جان و سرداووس تمام تلاششان را برای جلوگیری از اعدام سربازان تسلیم شده‌ی لینستر توسط گری وورم انجام دادند. اما گری وورم به آن‌ها گفت که این دستور ملکه است. جان و تیرین که به نظر ناامید می‌رسیدند شاهد سخنرانی غرورمندانه‌ی دنریس پس از نابودی کینگزلندیگ برای ارتش آنسالید و دوتراکی بودند. سخنرانی‌ای که خبر از ادامه‌ی لشکرکشی به سمت سایر سرزمین‌های وستروس با شعار آزادی می‌داد.

از اولین اپیزودهای این سریال یکی از جملاتی که مدام تکرار می‌شد، هوش سرشار و دانش فراوان تیرین بود که در کنار می‌گساری‌اش، راه غلبه‌ی او بر محدودیت‌های فیزیکی‌اش برشمرده می‌شد. در این دو فصل آخر اما چیزی غیر از اشتباهات مداوم و دنباله‌دار از او ندیده بودیم. مسئله‌ای که باعث شد دنریس او را تهدید به عزل کند. در این حال و در حالی که وریس در اپیزود قبلی نسبت به مشکلات کنترل خشم دنریس به او هشدار داده بود، او را دیدیم که به دوستش خیانت کرد و باعث مرگش شد. اقدامی که با نابودیِ کینگزلندیگ توسط آتش اژدها بلافاصله از آن پشیمان شد. اما بعد از مرگ برادر و خواهرش، او به سوی دنریس رفت و نشان مشاور را در مقابل سربازان دنریس به سمتی پرتاب کرد تا علنا نشان دهد از خودش و از ملکه‌اش ناامید شده. او که دستان خود را در این اتفاق آلوده به خون می‌دید، مرگ را به زندگی در چنین موقعیتی و در چنین دنیایی ترجیح می‌داد.

به دستور ملکه دنریس، که می‌پنداشت بر حق است و برای هدفش مجاز به هرکاری‌ست، تیرین را به زندان انداختند تا در زمان مناسب به سبب خیانتش به ملکه و آزاد کردن جیمی اعدام شود. در اینجا بود که جان که او هم به اندازه‌ی تیرین ناامید شده بود به ملاقات او در زندانش رفت. در این ملاقات تیرین با یادآوری رحم و منطق جان در برابر خشم و بی‌رحمیِ دنریس، او را با خطیرترین وظیفه‌اش مواجه کرد. نجات جان مردم.

جان که با تمام وجود عاشق دنریس بود، در این ملاقات جمله‌ی مهمی از استاد ایمون نقل کرد: «عشق مرگِ وظیفه است.» و جواب درخشانِ تیرین را شنید: «و گاهی وظیفه، مرگِ عشق است.» بدین ترتیب جان مجبور به اتخاب خرد و منطق شد. مانند همیشه. او باید برای بار دوم مردم را نجات می‌داد. وظیفه‌ای که معلوم نیست چه کسی بر دوش او گذاشته. وظیفه‌ای که برای او نتیجه‌ای جز مصیبت در بر نداشته.

به این ترتیب جان به سمت دنریس به راه افتاد. دنریس که برای اولین بار تخت آهنین، چیزی که از کودکی آروزی آن را در سر داشت، را از نزدیک می‌دید؛ در شرایطی مانند رویایی که فصل قبل دیده بود: در خرابه‌ای غرق در سپیدی. او از کودکی‌اش گفت و جان بخاطر سنگدلی‌اش او را سرزنش کرد. جان که امیدوار بود دنی بتواند با حرف‌هایش دلش را آرام کند، نتیجه‌ای نگرفت. دنی اصرار داشت که وظیفه‌اش است مردم را آزاد کند و چرخ ستم را بشکند. و جان مطمئن شد دنی قصد عقب نشستن ندارد و به زودی به سراغ شمال و سانسا هم می‌رود. و بدین ترتیب سخت‌ترین تصمیم را گرفت. با آخرین بوسه، خنجرش را در دل دنی فرو کرد تا دنیا را نجات دهد.

پس از آن بود که دروگون با غرش‌هایش سرغ جسد مادرش آمد، تخت آهنین را که  مسبب تمام بدبختی‌ها بود را با آتشش نابود کرد و جسد مادرش را به چنگال گرفت و دور شد. سرِ آخر اژدها بیشتر از همه می‌فهمید!

محتمل‌ترین پایان ممکن برای سریالی که مهم‌ترین ویژگی‌اش رخ دادنِ اتفاقات نامحتمل و دور از انتظار بود. به راستی پایان مناسب دیگری برای سریالی با این شکوه و عظمت قابل تصور نبود. سریالی که نزدیک ده سال آن را دنبال کردیم و هر سال به طرفدارانش افزوده می‌شد. سریالی که به اتفاقات بد و واقع‌بینانه معروف بود. سریالی که یکی از بهترین ترکیب‌های فانتزی و واقعیت سیاسی را در تاریخ رقم زده بود. اژدها و واکر و جادوگر در کنار جنگ سیاست‌مداران دورو و مردان و زنان شریف. سریالی که به خاطرمان می‌آورد در واقعیت هم همیشه نیک‌سرشتان پیروز نمی‌شوند چنانکه ند با قساوت کشته شد. سریالی که خاطرمان آورد تنها با شرافت نمی‌توان به مقصود رسید. چنانکه دنریس به برده‌داران رودست زد.

سریال به واقع‌بینانه‌ترین شکل ممکن به پایان رسید. بعد از کشته شدنِ دنریس توسط جان، شورایی از سران خانواده‌های مختلف تشکیل شد که برای سرنوشت وستروس تصمیم بگیرد. در این شورا هم تیرین نقش اساسی را ایفا کرد. سم‌ول هم البته که جلوتر از تفکر قرون وسطایی افراد حاضر، پیشنهاد رای‌گیری  عمومی یا دموکراسی را داد، با تمسخر سایر افراد روبرو شد، اما در اتفاقی که احتمالا فکرش را نمی‌کردیم، تیرین پیشنهاد داد بهترین فرد ممکن برای سلطنت برن استارک است. و این شاید تنها موردی بود که اندکی غافلگیری در این اپیزود داشت. برن، کسی که او هم به دنبال سلطنت نیست. کسی که خاطره‌ی ملت‌ها را در ذهن دارد.به قول تیرین قوی‌ترین دارایی یک ملت داستان است. ارتش و طلا را می‌توان نابود کرد، اما خاطره و داستان را نه. و با موافقت سران حاضر در جلسه، برن به عنوان پادشاه جدید وستروس و قلمرو ششگانه انتخاب شد. اولین پادشاهی که نه با زور و ارتش و لشکرکشی که با انتخاب شورا به این عنوان رسید. سر آخر حرفِ سم‌ول هم به نوعی به واقعیت تبدیل شد. «برنِ فلج»، پادشاهی شد که تیرین را به عنوان مشاور انتخاب کرد و به سانسا اجازه داد شمال را جدای از قلمروی وستروس حفظ کند. پادشاهی که هم دانا است، هم می‌تواند زمان‌ها و مکان‌های دوردست را ببیند و از همه مهم‌تر از خونسردی او اطلاع داریم و می‌دانیم عصبانی نمی‌شود. پس خطر یک شاه دیوانه‌ی دیگر وستروس را تهدید نمی‌کند.

و این پایان نغمه‌ی یخ و آتش بود. در میان تمام پلیدی‌ها و زشتی‌ها، می‌توان امیدوار بود. سرانجام فرزندان ند استارک به عاقبت خوش رسیدند. یکی شاه وستروس و شش اقلیم شد، یکی ملکه‌ی شمال. آریا هم به دنبال کشف غربِ سرزمین وستروس رفت. در این میان اما مهم‌ترین فرد عاقبت چندان خوشی نداشت: جان اسنو. کسی که با جمع کردن ارتش، زندگان را در برابر مردگان نجات داد. و کسی که مردم را از دست ملکه‌ی دیوانه نجات داد. او با توافق بین ارتش شمال و ارتش آنسالیدها، به شمال فرستاده شد تا دوباره در نایت واچ خدمت کند. و در آنجا به همراه مردم وایلدلینگ به شمال دیوار به راه افتاد. و نغمه‎‌ی یخ و آتش چه بود؟ نه فقط اسمی که سم‌ول برای کتاب تاریخ جنگ‌های وستروس انتخاب کرد، کتابی که اسمی از تیرین در آن برده نشده، که می‌توان آن را عنوانی برای جان به کار برد. نغمه‌ای که از ترکیب استارک‌ها و تارگرین‌ها به وجود آمده بود و بدون آنکه به پاداشی برسد دنیا را نجات داد.

و این داستان تمام شد. چه پایان آن را دوست داشته باشیم چه نه، این داستان برای یک دهه همه ما را سرگرم کرد. با آن خندیدیم و گریستیم. به راستی حق با تیرین است. چه چیزی قدرتمندتر از یک داستان است؟