نقد و بررسی فیلم «ابدیت و یک روز»
از منظر فرم و ساختار، واقع گرایی(رئالیسم)، خیال پردازی و فراواقع گرایی(سورئالیسم) در ترکیببی بیمانند، آنچنان استادانه در هم آمیخته شدهاند که گاهی با اینکه به سختی میتوان تمیزی بین گذارهای بین سبکها داد، هرگز ذهنِ بیننده را گیج و گمراه نمیکنند و کاملاً بر راستای محور فیلم در حرکتند. این ساختار آنقدر زیبا و هوشمندانه طراحی شده که نظیر آن را تقریباً در جای دیگری نمیبینید و می توان گفت مختص کارگردان است. همچنین فیلم کاملاً از نماد گذاری بهره میبرد و استفاده از آن بارها در صحنهها دیده میشود؛ کما آنکه شخصیتهای اصلی همگی جدای از ظاهر و استحکام شخصیتی، نماد هستند و در پس این نمادها مفاهیم عمیق و گرانمایه فیلم نمایان میشود. حرکات دوربین آرام و در عین حال بسیار چشم نواز است به گونهای که میتوان خود را در کنار بازیگران و بخشی از فیلم تصور کرد. فیلم از نماهای (شاتهای) طولانی بهره میبرد که در کنار ریتم آرامِ خود، ما را در دنیای داستان غرق میکند. موسیقی فیلم همچون اکثر ساختههای آنجلوپولوس دست مایهی آهنگ ساز یونانی النی کاریندرو است که تاثیر صحنهها را با بیانِ بی کلامش دو چندان کرده و موسیقی تم اصلی را بیشک بارها از رسانههای داخلی شنیدهاید. در کل میتوان گفت دکوپاژ فیلم یکپارچه، دقیق، بی نقص و متفکرانه است. با آنکه اندکی جدای از این مبحث است، خالی از لطف نیست که بگویم در نمایش خاطرات و فلش بکها (بازگشت زمان به عقب) و خیالات، شخصیت اصلی با همان شمایل و ظواهر کنونیاش حاضر میشود و مگر جز این است که ما هر بار از منظر حال به خاطرات و گذشتهمان سرک میکشیم اما در نمایش کودکیاش اینطور نیست و این جز نبوغ آنجلوپولوس نیست که کودکی را همیشه و در هر سنی از انسان، حاضر و زنده میداند.
در مبحث محتوی هرچه بگویم کم است و اصلاً مگر میشود تمام نگاه نقادانه و ریزبین و جهان بینیِ آنجلوپولوس را در چند سطر گنجاند؟ که هر صحنهاش گویای هزارن جمله است. اما به صورت کلی فیلم پرداختیست ژرف به تقابل و در عین حال همراهی مرگ و زندگی، آینده، حال و گذشته، شادی و غم، انتها و ابتدا، شروع و پایان، تباهی و رهایی، سرنوشت و انتخاب، جنگ و صلح، انسانیت و فرومایگی، با هم بودن و جدا شدن، از هم بودن و دوتا شدن، و حتی گاهی تقابل پایان و پایان یا شروع و شروع. نگاه فیلم آنچنان وسیع و گسترده است که حیطههای روانشناسی، انسان شناسی، جامعه شناسی، سیاست، تاریخ، هنر و فلسفه را در بر میگیرد. نویسنده و شاعری که اسطورهی نسلی بوده و در دروازهی مرگ ایستاده، کودکی که تنها و بی و یار و یاور مانده، شاعری قدیمی که در راه هدف داراییاش را صرف خرید کلمات میکند، اجسادی که بر حصار مرز در حرکتند، جوانی که با پرچم سرخ کمونیست به خواب فرو رفته، زنی که عشق را به سرحد اعلا رسانده، زوجی که هیچ از عشق نمیدانند مگر خودبینی و موقعیت یابی و...برخی از نماد گذاریهای این کارگردان یونانیست. شخصیت پردازیِ نقشهای اصلی عالی است و کاملا قابل باور؛ و همین امر موجب همزاد پنداری و احساس نزدیکیِ شدید با نقشها میشود.
بازیِ بازیگرِ نقش اصلی -الکساندر- بسیار خوب است و با هنرمندی حالات، احساسات و تحولات روحی این شخصیت را نشان میدهد. در مورد بازی کودک فیلم هم بگویم که تا پیش از دیدن این اثر همیشه از بازیِ نیکولای بورلیایف در نقش ایوان در فیلمِ کودکیِ ایوان به کارگردانیِ آندری تارکوفسکی، به عنوان یکی از برترین بازیهای کودکان یاد میکردم اما پس از دیدن این فیلم و دیدن آن لبخند که هزار کلام را بی گفت و گو به سخن آورده بود و پرداخت زیبای حالات رفتاری، احساسی و شخصیتیِ نقش توسط این بازیگر خردسال نظرم تغییر کرد و این را یکی از برترین بازی گرفتنهای کارگردان از خردسالان و همچنین بازی کودک میدانم. بازی همسر الکساندر –آنا- هم با آنکه بیشتر صدایش(ذهنیاتش) را بر تصاویر میشنویم در حد نقش خوب و قابل قبول است.
آنجلوپولوس به زیبایی هرچه تمامتر فرم و محتوا را در راستای هم قرار داده تا شاهکاری بی بدیل را بیافریند و به راستی لقب شاعر سینما برازندهی اوست؛ که مگر میتوان بر این اثر نامی غیر از شعر گذاشت.
و در انتها جا دارد از معشوق بپرسیم: فردا چیست؟ فردا چقدر طول میکشد؟
رامین آرام