چرا فیلم Spider-Man Into The Spider-Verse یکی از بهترین عنوان‌های سال است؟ همه‌ی ما می‌توانیم ماسک به چهره بزنیم

زمان مطالعه: ۹ دقیقه

پسری نوجوان به نام مایلز مورالز توسط یک عنکبوت رادیواکتیو نیش می‌خورد و تبدیل به مرد عنکبوتی می‌شود. اما با ۵ «فرد عنکبوتی» از ابعاد دیگر مواجه می‌شود و با آن‌ها همکاری می‌کند تا جلوی خطری بزرگ برای همه‌ی این دنیاها را بگیرد.

فیلم مرد عنکبوتی:‌ به درون دنیای عنکبوتی (Spider-man: Into The Spider-Verse) یکی از بهترین فیلم‌های سال است. نه بخاطر اینکه طرفداران حقوق اقلیت‌ها را راضی می‌کند، که آن هم خودش حسن بزرگی است، که بیشتر بخاطر اینکه فیلم خوب و کاملی‌ست. فیلمی که می‌توان ساعت‌ها راجع‌به آن بحث کرد. داستان عالی، کیفیت بالای طراحی هنری، جذابیت‌های بصری فراوان و ... . در این نوشته، به طور خلاصه و با ذکر مثال می‌خواهیم به این بپردازیم که چرا این فیلم اینقدر خوب است.

از اولین تیزر فیلم به شدت مشتاقش شدم، آن هم بخاطر متحرک‌سازی جذاب کرکترها، و تصاویر و قاب‌های خوش آب و رنگ. به ویژه که هسته‌ی مرکزی داستان هم عالی به نظر می‌رسید. اما با گسترش تعریف و تمجیدها از آن، تعریف‌هایی که امروزه کم‌تر بخاطر کیفیت که بیشتر بخاطر پیام‌های مد روز صورت می‌گیرند، ترسیدم فیلم را بخاطر پیام‌های حقوق اقلیت‌هایش تحویل گرفته باشند. اما حقیقت این است که فیلم، خیلی خیلی بیشتر از این حرف‌هاست.

بگذارید همین اول این نکته را بگویم و خود را خلاص کنم. این فیلم ترکیبی دلنشین از بهترین ویژگی‌های انیمیشن‌های پیکسار و بهترین ویژگی‌های فیلم‌های استودیوی مارول است. وقتی از بهترین ویژگی‌ها سخن می‌گوییم، از بهترین ویژگی‌های بهترین آثار آن‌ها صحبت می‌کنیم. اما از «بهترین ویژگی‌ها» منظورمان چیست؟

یکی از انیمیشن‌های خوب پیکسار را در نظر بیاورید. از بین قدیمی‌ترها باید انتخاب کنیم، چرا که چند فیلم اخیر پیکسار کیفیت آثار قدیم را ندارند. (این وسط فیلم درخشان کوکو استثنا بود.) ما برای مثالمان داستان اسباب بازی ۳ را انتخاب می‌کنیم. خب ویژگی‌های خوبش چیست؟ یک داستان عالی! اما مضمون داستانش چیست؟ مهم‌ترین مضامین بشری. مضمونی مانند ایمان. تمِ باور به خود در تعداد زیادی از انیمیشن‌های پیکسار تعریف شده. یکی از مواردی که پیسکار را از رقیب سنتی‌اش (دریم ورکس) متمایز می‌کرد (جدا از کیفیت بالای گرافیک انیمیشن‌هایش،) همین مضامین سطح بالای آن بودند که در دل یک داستان معرکه تعریف می‌شدند. مضامینی که مخاطبش نه فقط خردسالان که تماشاگرانی با همه‌ی سنین بودند. مضامینی مانند عشق و ایمان و از همه بالاتر فردیت. در اکثر انیمیشن‌های پیکسار فردیت یکی از مهم‌ترین مضامین بود. قهرمان‌هایی که همیشه اول خود را پیدا می‌کنند، اول قهرمان شخصیِ خودشان می‌شوند، سپس نقش خود را در گروه و خانواده‌ای که متعلق به آن هستند ایفا می‌کنند.

اینجا در این داستان با پسری طرفیم که به خودش باور ندارد. با اینکه یک عنکبوت رادیواکتیو او را نیش زده، فکر می‌کند از پس مرد عنکبوتی شدن برنمی‎‌آید. او برای آنکه خودش را بپذیرد باید اول با تعدادی فرد عنکبوتی (معادل Spider-Person) سر و کله بزند. فرد عنکبوتی‌هایی که ناگهان از در و دیوار سرازیر می‌شوند. داستان با این جمله شروع می‌شود: «برای ۱۰ سال من تنها مرد عنکبوتی دنیا بودم.» و بعدتر شخصیت اصلی داستان که عنکبوت رادیواکتیوی نیشش زده، می‌پرسد مگر می‌شود دو تا مرد عنکبوتی وجود داشته باشد؟ تمام داستان همین است. که تنها یک نفر قهرمان نیست. قهرمان هر کسی می‌تواند باشد. مهم‌ترین ویژگی یک قهرمان شجاعت و ایمانش است. اما برای این ایمان اول باید خود را شناخت. و این مسیری است که قهرمان اصلی داستان طی می‌کند. مایلز مورالز باید بفهمد کیست و از این دنیا چه می‌خواهد. باید خود را پیدا کند. باید هدف از وجودش را بفهمد تا بتواند قهرمانی از نوع خودش برای داستان خودش باشد.

حالا برویم سراغ قسمت دوم ترکیب. منظورمان از بهترین ویژگی‌های فیلم‌های استودیوی مارول چیست؟ فیلم‌های استودیوی مارول هم ویژگی مثبت کم ندارند. داستان‌هایشان درست است و کیفیت ساختشان معمولا بالاست. اکشن‌هایشان هم حرف ندارد. اما فیلم‌های مارول در چند سال اخیر از لحاظ کیفی چند سطح بالاتر رفته‌اند. دلیلش هم این است که خود را فهمیده‌اند. وقتی یک فیلم مارولی می‌بینید، از همان اول می‌دانید با چه جور فیلمی طرفید. (غیر فیلم بدِ پلنگ سیاه) مارول تکلیف خود و تماشاگرش را مشخص کرده و در جهانی که ساخته شکل می‌گیرد. هیچ‌کدام از فیلم‌های مارول از آن جهان خارج نمی‌شوند (باز هم غیر از پلنگ سیاه). حتی در تاریک‌ترین و تلخ‌ترین لحظات هم حواس سازنده‌ها به این است که مخاطبشان چه انتظاری دارد. همواره همان لحن کامیک خود را حفظ می‌کنند. نه مانند تلاش‌های غالبا بی‌نتیجه‌ی استودیوهایی مانند سونی و فاکس که داستان را از چهارچوب کامیک درمی‌آوردند اما موفق به خلق یک داستان مستقل در دل یک جهان مستقل نمی‌شدند. (برای روشن شدن ماجرا مرد عنکبوتی‌های سم ریمی برای استودیوی سونی که تازه جزو قابل قبول‌ترین فیلم‌های اقتباسی از جهان مارول است را با فیلم مرد عنکبوتی: بازگشت به خانه مقایسه کنید.)

مارول اما در فیلم‌هایش منبع اقتباس را به گرمی در آغوش می‌گیرد. مشکلی با اینکه داستانی که تعریف می‌کند از روی کامیک برداشت شده ندارد که به آن افتخار هم می‌کند. سرِ مخاطبش کلاه هم نمی‌گذارد و برای همین است که در این سال‌ها با این همه اقبال روبرو شده. با تمام وجود، ذاتش را به رخ طرفدرانش می‌کشد و هدفش این است که آن‌ها را سرگرم کند. (برای روشن شدن این مورد هم دیالوگ طنزآمیزی از انتقام جویان: جنگ بی‌نهایت را به خاطر بیاورید: آنجا که پیتر پارکر  بعد از سرزنشش توسط تونی استارک در جواب او می‌گوید: «من نمی‌تونم مرد عنکبوتی باحالِ محله باشم اگه محله‌ای وجود نداشته باشه.» بعد لحظه‌ای تامل می‌کند و ادامه می‌دهد: «باشه حرفم بی‌معنی بود.»)

فیلم حاضر هم از اولش نه فقط با داستان که با شیوه‌ی روایت و حتی افکت‌های تصویری نشان می‌دهد با یک داستان کامیک‌بوکی طرفیم. ابایی هم از گفتنش ندارد. دیالوگ‌های که درون کادرِ مخصوصِ دیالوگ کامیکی ظاهر می‌شوند و واکنش‌هایی که صورتِ نوشتاری آن‌ها را هم می‌بینیم، همه مثالی از این روشِ بیان‌اند. اما این تازه اول ماجراست. فیلم در داستان هم همین رویکرد را حفظ می‌کند. واکنش شخصیت‌ها به مرگ مرد عنکبوتی در ابتدای داستان، پیدا شدن سر و کله‌ی نامنتظَرترین فرد عنکبوتی‌ها نظیر خوک عنکبوتی و... . همه‌ی آن‌ها مدام به کامیک مورد اقتباسشان ارجاع می‌دهند. و همان نکته‌ی مهم را یادآوری می‌کنند.

نکته‌ی بعدی در مورد این فیلم سبک تصویری منحصر به فردش است. فیلم از لحاظ طراحی شخصیت‌ها و فضاها یک تجربه‌ی بی‌نظیر است. رنگ و نورهایی که تابه‌حال آن‌ها را روی پرد‌ه‌ی سینما ندیده‌ایم. حتی همین طراحی هم با تاثیر از کامیک‌بوک‌ها انجام شده. به گفته‌ی سازندگانش، قصدشان این بوده که مخاطب به درون دنیای کامیک‌بوکی قدم بگذارد. اما جذابیتش هوش را از سر می‌پراند. گفته می‌شود برای به تصویر کشیدن هر صحنه تعداد زیادی هنرمند تلاش کردند و سازندگان خارج از سبک‌های جدید انیمیشن‌سازی حرکت کردند. و خب نتیجه‌اش درخشان است. نحوه‌ی متحرک‌سازی این فیلم هم به گفته‌ی سازندگان تلفیقی از تکنولوژی و کارِ دستی بوده و از روش‌های رایج (نظیر موشن کپچر) برای طبیعی‌تر شدن حرکت‌ها استفاده نشده. تعداد فریم‌ها درهر ثانیه هم کم‌‎تر از حالت معمول است تا همه چیز تبدیل به یک تجربه‌ی بدیع و بی‌نظیر شود.

فیلم نه فقط از لحاظ بصری که از لحاظ شنیداری نیز تجربه‌ی جذابی است. صداگذاری‌های عالی خصوصا در هنگام اتفاقات کامیکی برای القای حس مورد نظر خیلی خوب از آب درآمده. صداپیشه‌های فیلم هم درجه یک اند. بازیگرانی نظیر کریس پاین، لیو شرایبر، ماهرشالا علی و هیلی استینفیلد و نیکلاس کیج و خود شامیک مور در نقش مایلز مورالز. و در نهایت موسیقی‌های دلنشین هم هرچه بیشتر به فضاسازی فیلم کمک می‌کنند. به یاد بیاروید آهنگ پست مالون را که مایلز به آن علاقه دارد که در ذات چقدر با فضای ظاهری فیلم متفاوت است، اما چقدر خوب روی صحنه‌های فیلم می‌نشیند.

در تعریف از فیلم می‌توان ساعت‌ها سخن راند. از تفاوتش با سایر انیمیشن‌های کامیک بوکی سال‌های اخیر، انرژیِ تمام نشدنی‌اش، نحوه‌ی تعاملش با هنر عامه، هوشمندیش در انتخاب منابع اقتباس، داستان چند لایه، بازی با ایده قدرت/مسئولیت (ایده‌ی همیشگی فیلم‌های مرد عنکبوتی)، استفاده‌های به‌جایش از عناصر فیلم‌های نوجوانانه و... . فیلم علاوه بر این ویژگی‌های خاص، تمام ویژگی‌هایی که یک فیلم خوب باید داشته باشد را نیز داراست. فیلمنامه‌ی عالی، شخصیت‌های درست با مقاصد قابل قبول، حوادث غیرقابل اجتناب و ...

در انتها برای همگامی با مد روز و جریاناتِ (در ذات درست، اما در عمل نه چندان موفق و شایسته‌ی) حال حاضر فضای فرهنگی جامعه‌ی مدرن، این فیلم، قهرمان‌هایی از همه رنگ و مدل دارد و «دایورسیتی» را به حد اعلایش می‌رساند. اتفاقی که در بهترین حالتش می‌افتد و در راستای پیام اصلی فیلم است. که هرکسی می‌تواند قهرمان باشد.