یادداشتی بر فیلم Velvet Buzzsaw: راه حلِ اره‌ای

زمان مطالعه: ۸ دقیقه

پس از کشف تعدادی نقاشی از یک نقاشِ گمنام، نیرویی ماوراءالطبیعه به پا می‌خیزد تا از طمعکارانِ عرصهِ هنر انتقام بگیرد.

اره دیسکی مخملی (Velvet Buzzsaw) آخرین فیلم دن گیلروی است که در تاریخ یکم فوریه ۲۰‍۱۹ از شبکه‌ی نت‌فلیکس پخش شد. در این فیلم که نویسندگی فیلمنامه آن را هم مانند کارهای قبلی خود گیلروی به عهده دارد، جیک جیلنهال (دانی دارکو)، رین روسو (شبگرد)، زاو اشتون (حیوانات شبگرد)، تونی کالت (موروثی)، ناتالیا دایر (چیزهای عجیب) و جان مالکوویچ (مردی با نقاب آهنین) به ایفای نقش پرداخته‌اند. فیلم چندان در جلب توجه نظر منتقدان موفق نبوده و از متاکریتیک نمره‌ی ۶۱ و از راتن تومیتوز ۶۶ را کسب کرده.

داستان و حواشی آخرین فیلم دن گیلروی، نوید یک فیلم خوب مشابه فیلم اولش را می‌داد. اثری پر رمز و راز و البته تاریک مانند «شبگرد». به خصوص که جیک جیلنهال هم در آن به ایفای نقش پرداخته بود. اما این فیلم آن اثری که انتظارش را داشتیم نبود. جیلنهال در فیلم، نقش یک منتقد آثار هنری را بازی می‌کند. پس از کشف نقاشی‌های یک هنرمند گمنام، او و همکارانش سعی در عرضه‌ی آثار او به جامعه و کسب سود از این طریق دارند. اما در این راه نیرویی فراطبیعی به مقابله با آن‌ها برمی‌خیزد. نیرویی که خود را با نقاشی‌های جادویی (همانند فیلم «نسخه‌ی سحرآمیز» با اسم اصلی  The Peanut Butter Solution) نشان می‌دهد.

دن گیلروی سعی داشته تریلری رازآلود در بستر جامعه هنری مدرن بسازد. جامعه‌ای که از فیلم پیداست خودش جزو طرفداران آن نیست و افراد آن را دوست ندارد. او از آن‌ها به اندازه‌ای بیزار است که تمامیِ شخصیت‌های فیلمش کاریکاتوری هستند. شخصیت‌های کاریکاتوری که مشکلاتشان هم کاریکاتوری جلوه می‌کند. مرگ‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند ولی حتی مرگ‌ها هم لحن کاریکاتوری دارند.

در حقیقت این‌ها شخصیت‌هایی هستد که عادت نداریم آنها را جدی بگیریم. با تقریب خوبی در هر فیلم و سریالی که خبری از این شخصیت‌ها می‌شود، با موضع سازندگان در برابر این شخصت‎‌ها مواجه هستیم. یا بخاطر تمایلاتشان مورد تمسخر قرار می‌گیرند یا اینکه افراد طمعکاری هستند که سعی در اغوا کردن شخصیت‌های اصلی دارند و ... .

اینجا هم با اینکه تمام شخصیت‌های فیلم جزو همین دسته هستند، باز هم همان نگاه همیشگی به آن‌ها می‌شود. بگذارید افراد به تصویر کشیده شده از این گروه در فیلم‌ها را باز کنیم: افراد جامعه هنری یا از دسته کسانی هستند که به کاری که می‌کنند اعتقادی ندارند و دنبال پول و تلکه کردن دیگران هستند، یا افرادی هستند که اعتقاد دارند و در نتیجه آدم‌های سطحی هستند. دسته‌ی سومی هم داریم که می‌شود هنرمندان خارج این سیستم که اغلب بالا برده می‌شوند. آدم‌هایی نظیر بنکسی. در این فیلم حتی همان‌ها هم هدف حمله کارگردان قرار می‌گیرند. در واقع این فیلم در به تصویر کشیدن این اعضای این جامعه کار جدیدی نمی‌کند و چیز نویی ارائه نمی‌دهد.

مرگ مهم‌ترین عنصر فیلم است. فیلم با یک مرگ مرموز شروع می‌شود و در ادامه یکی‌یکی مرگ‌های دیگر از راه می‌رسند. قاتل/نقاش غصه خودش مرده و در زمان حیاتش هم با مرگ رابطه‌ی نزدیکی داشته. از خانواده‌‌ی درب و داغانش تا زمانی که عضو ارتش شده و به جنگ رفته. حالا مرگش کل جامعه‌ی هنری را تحت تاثیر قرار می‌دهد. آن هم چه تاثیری! این هنرمند بعد از مرگش کشف می‌شود و نقاشی‌های درخشانش تازه پیدا می‌شوند و به معرض نمایش گذاشته می‌شوند. جامعه هنری که یک هنرمند تازه پیدا کرده، زبان به تمجید می‌گشاید و همه برای هنرمند تازه درگذشته کف و سوت می‌کشند. اما این تمام تاثیر نیست. جامعه‌ی هنری «بی‌اخلاق» که در هر زمانی، موفق می‌شود ابزاری برای بی‌اخلاقی پیدا کند، با این کشفیات جدید باز هم به دنبال ارضای حرص و طمعش می‌رود. جامعه هنریِ سراپا تقصیر بی توجه به هنرمند مرده، فقط به دنبال منافع خودش است.

این حرص و طمع که تا به اینجا مشکل چندانی برای افراد رده بالا ایجاد نکرده، اینجا دامن آن‌ها را می‌گیرد و به دام مرگ می‌کشاند. حتی آدم خوبه‌ی ماجرا هم از کمند تیر سازنده در امان نمی‌ماند. مرگ‌ها هم یکی از یکی دلخراش‌تر و خون‌آلودتر. درواقع با رخ دادن مرگ‌ها فیلم به دسته‌ی فیلم‌های اسلشر وارد می‌شود. مرگ‌های متنوعی با استفاده از آثار هنری به تصویر کشیده می‌شود. حالا این جامعه‌ی گناهکار باید تاوان کارهایش را بدهد.

فیلم ابتذالِ جامعه هنری را مورد تمسخر قرار می‌دهد اما خودش در مقام یک فیلم چندان موفق عمل نمی‌کند. حتی می‌توانیم بگوییم که به دام همان ابتذال و سطحی بودنِ جامعه‌ی مورد نقدش می‌افتد و قطعا در انتقال آن پیامی که می‌خواسته، ناموفق عمل می‌کند. از انگیزه‌های ساده‌ای که محرک شخصیت‌ها می‌شود تا برهمکنش آن‌ها و در نهایت خون‌هایی که بی‌هدف جلوی دوربین به در و دیوار پاشیده می‌شود. خون‌هایی که کارکردی فراتر از فیلم‌های اسلشر معمولی پیدا نمی‌کنند.

در «شبگرد» شخصیت‌های رسانه‌ای منفی بودند، اما به کارشان، یعنی تهیه‌ی خبر استغال داشتند. اینجا بیشتر به نطر می‌رسد کارشان زدن همدیگر است. همه‌ی قشر هنری هم در فیلم نماینده دارند. دلال و مجموعه دار و صاحب استودیو و مشاور و ... و پرواضح است که همه شخصیتِ منفی هستند و باید زیرآب هم را بزنند. پس خون همه باید ریخته شود! به نظر کارگردان اینجا راه حل به جای بادام زمینی، اره است.

در یکی از معدود لحظات خوبِ فیلم، در یک سکانس، داستان به طرز هوشمندانه‌ای اشاره‌ای گذرا به مرگ یک هنرمند بخاطر ریویوی بدِ شخصیت اصلی می‌کند. که این نکته یکی از نقاطی‌ست که منجر به بحران شخصیت اصلی می‌شود. تا دستان خودش را آلوده به خون ببیند. و پس از آن با ماهیت فراطبیعی نقاشی‌های معروف روبرو می‌شود.

ترکیبِ دو دنیای متفاوت جامعه‌ی هنری و زیرژانر اسلشر مورد نظر کارگردان بوده. اما در هیچ کجای فیلم، بین این دو دنیا پیوندی ایجاد نمی‌شود و با اثری دو پاره مواجه هستیم. اثری که نهایت تلاشش صرفا پاشیدن خون به تابلو‌های هنری است. در بهترین حالت، کارگردان موفق شده باشد با جاری کردن خون در کف اتاق یا پاشیدن آن به در و دیوار نمایی زیبا از لحاظ بصری/هنری ترسیم کند.

از جمله ویژگی‌های خوب فیلم، فیلمبرداری عالی رابرت السویت است که سابقه‌ی همکاری با گیلروی در دو فیلم قبلی‌اش هم داشته. نماهایی که در گالری‌ها ثبت می‌کند، با یا بدون خون، جذاب و دیدنی است. ویژگی مثبت دیگر، گروه بازیگری خوب فیلم است. بازیگران در کنار هم ترکیب خوبی ایجاد می‌کنند و موفق به خلق فضای کامیکِ مورد نظر کارگردان می‌شوند.

به نظر می‌رسد سازنده از عمد وارد بخش کثیف ظاهرسازی و تقلب های آنها نمی‌شود و صرفا به سطح و مسئله‌ی طمع می‌پردازد. گرچه همین داستان بارها و بارها در فیلم‌ها و سریال‌های مختلف روایت شده و این فیلم هم در این زمینه چیز جدید برای ارائه ندارد.

نقطه امید سازنده آنجا است که فرد تازه‌وارد علیرغم تلاش فراوانش برای وارد شدن به این جامعه، مدام به مشکل می‌خورد و موفق به ورود نمی‌شود. و چه خوب که نمی‌شود! این جامعه که جز با ریختن خون پاک نخواهد شد، همان بهتر که افراد معصوم به آن راه نیابند.‌

فیلم در بهترین حالت یک ورژن جدید از فیلم «نسخه‌ی سحرآمیز» است و حقیقتا در معنا کارکردی بیشتر از آن پیدا نمی‌کند. مقادیر فراوانی محتوای ضد پست‌مدرنیسم بر آن پاشیده شده اما به هدف نمی‌رسد. تمام زرق و برقی که بر آن انداخته شده، چه برای جلا بخشیدن، چه برای دست انداختن، کاری از جایی پیش نمی‌برد و در انتها فیلم یک اسلشر متوسط باقی می‌ماند. اما برای گذراندن وقت، و فقط برای گذراندن وقت، گزینه‌ی بدی نیست.