بررسی فیلم Bird Box: اندکی ترس، اندکی روانشناسی و مقدار معتنابهی کلیشه
پنج سال از حملهی یک عامل مرگبار ناشناخته که تنها نگاه کردن به آن، باعث مرگ میشد میگذرد. و حالا زنی باید به همراه دو کودک راه خود را به یک مکان امن پیدا کند.
فیلم جعبهی پرنده (Bird Box) به کارگردانی سوزان بیر (در دنیایی بهتر) محصول شبکهی نتفلیکس است که در تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۱۸ از این شبکه منتشر شد. ساندرا بولاک (جاذبه)، جان مالکوویچ (RED)، ترونت رودز (مهتاب)، سارا پولسن (داستان ترسناک آمریکایی) از بازیگران این فیلم هستند. گفتنیست که طبق آماری که خود نتفلیکس ارائه داده، فیلم با بیش از ۴۵ میلیون بار تماشا در هفتهی اول، رکورد استریم فیلم در این سرویس را شکست.
سوزان بیر که با فیلم تحسین شدهی «در دنیایی بهتر» خوش درخشید و جایزه بهترین فیلم خارجی زبان اسکار را دریافت کرد، پشت دوربین فیلمی از شبکهی نتفلیکس قرار گرفته. نویسندهی فیلم اریک هایزرر است که او هم سابقهی نامزدی اسکار برای نگارش فیلمنامهی فیلم تحسینشدهی ورود (Arrival) را در کارنامهاش دارد. فیلمنامه بر اساس کتابی با همین عنوان اثر جاش مالرمن که در سال ۲۰۱۴ منتشر شده بود نوشته شده است. فیلم با وجود رکوردشکنی، چندان در جلب رضایت مخاطبان موفق نبوده و از IMDB نمرهی متوسط ۶.۸ را دریافت کرده. ضمن اینکه منتقدان هم آن را اثری متوسط دانستهاند و از متاکریتیک نمرهی ۵۲ و از راتن تومیتوز نمرهی ۶۶ را کسب کرده است.
موجودی که صرف نگاه کردن به آن باعث خود کشی میشود و تنها راه نجات، بستن چشمان است. ایدهی اولیه داستان بسیار جذاب است. تا حدودی یادآور ایدهی مرکزی فیلم «مکانی آرام». اینکه در این داستان همه باید چشمانشان را ببندند و در واقع نابینا شوند، بیشتر یادآور رمان درخشان ژوزه ساراماگو، «کوری» است. کتاب برندهی جایزه نوبل که فیلمی هم از روی آن هم شاخته شد.
فیلم شروع قوی و کوبندهای دارد. ساندرا بولاک دو کودک خردسال را تهدید میکند که اگر از فرمانهایش اطاعت نکنند، به آنها آسیب میزند. سپس در یک فلشبک او را میبینیم که یک زن ولنگار و بیخیال است. زنی که حتی خوراک خانهاش را خواهرش برای او میگیرد. او باردار شده و به این فکر میکند که بچهاش را به خانوادهای که فرزند میخواهند بدهد. و ناگهان عامل مرگبار حمله میکند و شهر را به هم میریزد.
فیلم در دو خط سیر روایت میشود. یکی در زمان حملهی این عامل مرگبار به دنیا است و تلاش شخصیتهای داستان برای بقا را روایت میکند. دیگری پنج سال بعد و زمانی است که شخصیت اصلی برای نجات جان خود و دو کودک همراهش باید مسیر دشواری را در رودخانهای به سمت یک پناهگاه امن طی کند.
همان ابتدای قصه، فیلم داستان نصف خود را لو میدهد. بولاک در جنگل است و این یعنی اینکه این عامل کشنده دنیا را نابود میکند. و همهی شخصیتهایی که میبینیم جایی در خط سیر اول کارشان تمام میشود. شاید بگویید هدف داستان این نبوده که بدانیم چه کسی زنده میماند یا عامل مرگبار موفق میشود یا نه. بلکه تحول شخصیت مرکزی مهم بوده. احتمالا کارگردان هم همین فکر را میکرده. اما اشتباه مهلک او اینجاست که روندی که برای روایت داستانش انتخاب کرده، خلاف این است. خط سیر دومِ فیلم (اگر بر اساس ترتیب نمایش شمارهگذاری کنیم) روندی مشابه فیلمهای ژانر فاجعه دارد. دنیا در حال نابودیست. و حالا شخصیتها باید برای بقا تلاش کنند. با ذکر این نکتهی مهم که تا نزدیکیهای انتهای این خط سیر، خبری از نمادهای روانشناسانهی آن هم نیست.
با توجه به اینکه گذشته، یعنی زمان حملهی عامل مرگبار، بعد از زمان حال و به صورت فلشبک به نمایش در میآید، شاید بتوان پذیرفت که سازنده قصد داشته بگوید که آن خط سیر، داستانی فرعیست و داستان اصلی داستان سفر بر روی رودخانه است. سوالی که پیش میآید این است: اگر برایت مهم نیست، چرا اصلا آن ارا به نمایش درآوردی؟ آن هم با این همه جزئیات و زمانِ بیشتر نسبت به خط سیر دیگر. جواب محتمل: کمبود متریال. فیلمنامه به اندازه کافی متریال برای پیش بردن داستان ندارد. نه در سفر رودخانهای و نه در مواجهه شهری با عامل ناشناخته. و نه حتی در مجموع.
در خط سیر دوم با عاملی طرفیم که صرف دیدنِ آن باعث مرگ میشود و راه مقابه با آن پوشاندن پنجرهها و ماندن در فضای بسته است. یا در صورت اجبار و خروج از فضای بسته، استفاده از چشم بند. تعدادی شخصیت دور هم جمع شدهاند که باید برای بقا تلاش کنند: یک پیرزن دلسوز، یک مرد همجنسگرای مهربان، یک مرد میانسال بدعنق، یک مرد با تفکرات مذهبی، یک دختر و پسر جوان، یک زن باردار و در نهایت مردی که شخصیت اصلی دستان قرار است با او رابطهی عاطفی برقرار کند. خب تا اینجایش که کپیِ عین به عین کلیشههای ژانر است.
اینطور به نظر میرسد که این افراد فقط دور هم جمع شدهاند تا فیلم پرکرکتر شود. غیر یکی دو نفر، هیچکدام کارکردی در تحولات شخصیت اصلی ندارند. شخصیت اصلی داستان و معشوقش آدمهای عاقل گروه هستند و بقیه را رهبری میکنند. در ادامه، افراد یک به یک از بین میروند. باز هم کاملا طبق قواعد یا کلیشههای ژانر. نکتهی منفی این است که داستان کشش کافی ندارد. به جز همان ایدهی اولیه، ایدهی دیگری هم برای ارائه ندارد.
در خلق یک اثر هنری (خصوصا در هنر سینما) به صرف داشتن ایدهی خوب، نمیتوان اثر درخشانی تولید کرد. ایده دادن کار آنچنان سختی هم نیست. مهم این است که ایده را در اجرا بتوانی درست و کامل دربیاوری. با یک ایده نمیتوان فیلم خوب ساخت. اینکه مسحور ایدهات بشوی و هی چشمان شخصیتهای داستانت را ببندی، و آنها را با عامل مرگبارت مواجه کنی، خیلی کار شاقی نکردهای. مقایسه کنید با فیلم «مکانی آرام» که در آن «یک خانواده» در کنار هم برای بقا تلاش میکردند.
در خط سیر دیگر، یعنی سفر رودخانهای وضع از این هم بدتر است. دو کودک همراه ملوری هستند که منطقا یکی فرزند خودش است و دیگری فرزند آن یکی زن باردار. به نظر میرسد سازنده همهی اینها را نشان میدهد که بگوید آنچه اهمیت دارد تحول شخصیت است. و آنچه قرار است محور فیلم باشد نکات روانشناسانه و نمادین فیلم است. یا به عبارت ساده ما مَضحکهی سازنده هستیم. باید بنشینیم و رودهدرازی او را تماشا کنیم. و ببینیم شخصیتها یکییکی میمیرند. در حالی که از قبل میدانیم. سازنده قصد داشته با روایت نحوهی مرگ و میر شخصیتها روند تحول شخصیت اصلی را به تصویر بکشد. پس طبق کلیشهها دست به روایت یک داستان بقا در دل فاجعه زده. ولی در کارش موفق نبوده و نتیجهی مورد نظرش حاصل نشده. نه تنها نتوانسته داستان جذابی تعریف کند که ماجراها غیر از یکی دو مورد بیخاصیتاند و تاثیر مورد نظر را ندارند.
داستان غیرجذاب خط سیر گذشته که در لابهلای سفر رودخانهای بیان میشود، حتی کمکی به ریتم فیلم هم نمیکند. فیلم بعد از گذشت کمتر از یک ساعت حوصلهسربر میشود. حتی آن دو کودک هم نقش چندانی در داستان ندارند. غیر از اینکه نشان بدهند شخصیت اصلی متحول شده و دیگر آن شخصیت ولنگار اول فیلم نیست.
از معدود نکات مثبت فیلم، یکی بازی قابل قبول بولاک است. که قرار است به تنهایی فیلم را جلو ببرد. نکتهی مثبت دیگر القای ترس در صحنههای مواجهه است. اینکه ما هم مانند شخصیتهای داستان عامل مرگبار را نمیبینیم، در اغلب صحنهها (نه همهی آنها) اجرای درستی داشته و مخاطب را میترساند. البته همین سوژه هم تکراری میشود و بعد از مدتی خاصیت خود را از دست میدهد. الکن بودن صحنههای ترسناک در نیمهی دوم فیلم، روی بار روانشناسانه هم تاثیر منفی میگذارد. و این کل فیلم را تحت شعاع قرار میدهد پیامهای معنویِ آن را با خاک یکسان میکند.
در انتها فیلم، یک ایدهی خوبِ هدر رفته بیشتر نیست. و بار دیگر اهمیت اجرا و فرم را به ما یادآوری میکند. ایدهای که میتوانست به یک فیلم درخشان تبدیل شود، به دلیل بیحوصلی یا ناتوانی سازندگان در خلق داستان جذاب و پرکشش و بدیع، یک فیلم خنثی و بیاثر باقی میماند.